گپ و گفت مفصل فارس با محمد علی محمدی/۳وپایانی
توقیف بعضی مجلات با شعرهای ضداشرافی/شهری که مرز آخرت است

خبرگزاری فارس: آن قدر معترض بودم که در جلسات هفتگی وقتی دست من میرفت بالا، شهیدبهشتی میگفت: آقای محمدی طبق معمول میخواهد بگوید که ما حزب را قبول نداریم و این حزب نیست که شما راه انداختید؛ من هم میخواهم طبق معمول بگویم ...
به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ بخش پایانی گفت و گو با "محمد علی محمدی" پیش روی شماست.
فارس: جناب محمدی! برگردیم به حزب جمهوری اسلامی. شما ظاهراً مسیر زندگی تان را با اشارات "حضرت آقا" و "شهید بهشتی" تنظیم می کردید، اما در حزب نبودید.
هدف و مسیر و ساختار روزنامه جمهوری اسلامی برایم قابل درک و هضم بود؛ اما حزب این طور نبود. نحوه شکل گیری اش را به عنوان یک ضرورت و یک اتفاق مفید قبول داشتم، اما حتی در جلسات هفتگی به شهید بهشتی اصرار می کردم نیازی نیست روزنامه به عنوان ارگان حزب معرفی شود. شهید بهشتی که لطف ویژه ای داشت و مرا "پسرم" صدا می زد، معمولا در جواب چنین اعتراض هایی می گفت: «شماها باید بیایید و حزب را بسازید.»
به هر حال از مرداد تا آذر 59، با اشاره حضرت آقا نقش کوچکی در هموارکردن مسیر ادغام بسیج در سپاه ایفا کردم و زمانی که به روزنامه برگشتم، شهید بهشتی تاکید داشتند که باید در روابط عمومی حزب مستقر شوم. یک روز هم مرا به حزب بردند و دستم را توی دست شهید فیاض بخش گذاشتند و فرمودند: «تا کلید روابط عمومی را توی دستش نگذاشتید ولش نکنید!»
شهید فیاض بخش طوری برخورد کرد که بالاخره کلید را گرفتم. اما برگشتم به روزنامه و کلید را به میرحسین موسوی دادم و گفتم: «من از آقای فیاض بخش خجالت می کشم؛ شما این کلید را به ایشان برگردانید.»
فارس: آقای محمدی! شما دقیقا تا چه سالی در حوزه هنری تشریف داشتید؟
حوزه را ادامه دادم تا سال 66 که دوستان اخراج شدند؛ طبعا ما هم جزء اخراجیها بودیم.
فارس: اخراج که نشدند، خودشان تصمیم گرفتند که نیایند.
نه، یک لیست 33 نفره را به نگهبانی دادند و گفتند که اینها را راه ندهید. حتی لیست را روی در حوزه چسباندند.
* انقلاب اسلامی دو تا نهاد بیشتر تاسیس نکرده: سپاه و حوزه هنری
فارس: پس شما هم در آن سال از حوزه رفتید؟
بله از حوزه رفتیم ولی دزدکی گاهی سری میزدیم! به دلیل اینکه تعلق خاطر داشتیم و حیف مان میآمد. در واقع نهادی بود که برای هدفی ویژه تاسیس شده بود و معتقد بودیم نباید تبدیل به سازمان شود. من تاکید میکنم بر "نهاد" و ادعا میکنم انقلاب اسلامی در واقع برای خودش و به اختیار خودش دو تا نهاد بیشتر تاسیس نکرده است: یکی «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» با هدف حفظ انقلاب و دیگری «حوزه اندیشه و هنر اسلامی» با هدف نسل سازی هنری و فرهنگی و باز هم حفظ انقلاب. بقیه ی نهادها در واقع برای تامین ضرورت های موقت شکل گرفت.
فارس: جنابعالی به غیر از روزنامه جمهوری اسلامی در روزنامه اطلاعات هم مشغول بودید؟
من در روزنامه اطلاعات مشغول نبودم با روزنامه اطلاعات هم کار میکردم و آن زمانی بود که در روابط عمومی نخست وزیری مشغول کار بودم و معاون روابط عمومی بودم. ما مناسبات خوبی با روزنامه اطلاعات داشتیم، لذا نوشتههای من به راحتی در آنجا پذیرفته میشد و چاپ میشد.
فارس: الان هم با روزنامه اطلاعات ارتباط دارید؟
«روزنامه اطلاعات» را به دلیل گرایشش به کار فکری و این که همیشه یک سهمی از صفحاتش را برای این مقولات حفظ کرده است دوست میدارم، ولی همکاری ندارم.
* ناگهان یادشان آمد که تئاتر کودک نباید جایزه محور باشد
فارس: قصه نویسی و تئاتر و فیلم نامه نویسی هم از دغدغههای شما بوده است؟
بله، عرض کردم در دوره دبیرستان علاقه زیادی به تئاتر داشتم و الان هم دارم. من در دوره دبیرستانم تقریبا در تمام مسابقات هنری و اجتماعی کشور شرکت میکردم. دو سال نفر اول فن بیان جوانان کشور شدم، چهار سال نفر اول شاهنامهخوانی جوانان کشور، یک سال بهترین بازیگر مرد تئاتر جوانان کشور و ... شدم و مسابقات هم خیلی جدی بود مثلا در تئاتر داوران ما آقایان «مشایخی، داوود رشیدی و کشاورز» بودند و از آنهایی که شما شاید کمتر بشناسید آقای «جمشید چالنگی» و «خانم لاله تقیان» به عنوان داور میآمدند به مسابقات تئاتر که در ساری برگزار میشد.
در همان سال ها تحت تاثیر همان نگاه مدیریتی که از بچگی بر اثر موقعیتم در هیات زنجیرزنی آذربایجانی ها در من ایجاد شده بود، نتوانستم بی نظمی موجود در گروه تئاتری را که عضوش بودم، تحمل کنم و از آن ها جدا شدم. در واقع مشغول تهیه دکور نمایش "حالت چطوره مش رحیم؟" اثر آقای «اسماعیل خلج» بودیم و طبق معیارهای تئاتر آماتوری همه باید در ساخت دکور مشارکت می کردند، اما یکی از بازیگرها طفره می رفت و چون به تذکر کارگردان هم اعتنا نکرد، در اعتراض به کوتاه آمدن کارگردان از گروه جدا شدم. روز بعد به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خرمشهر رفتم. دو گروه تئاتر کودک تشکیل دادم و با دو نمایش در جشنواره تئاتر کودک خوزستان شرکت کردم.
آن موقع خوزستان تنها استانی بود که جشنواره تئاتر کودک داشت، اما چون شرایط طوری شد که ناچار بودند همه ی جوایز را به دو گروه من بدهند، ناگهان یادشان آمد که تئاتر کودک نباید جایزه محور باشد و هیچ جایزه ای به هیچ کس ندادند.
فارس: برویم یک مقدار جدیتر راجع به شعر صحبت کنیم؛ جایی تعریف کرده بودید که «شعر ابزار فرهنگسازی انسان خودآگاه است و رویکرد من به شعر مبتنی بر توقعات اجتماعی و سیاسی از شعر است».
بله، همین الان هم معتقدم که اگر شعر کاری برای جامعه نکند یعنی داشته های جامعه را برای خودش ملموس نکند و تثبیت نکند یا نداشتهای را به جامعه یادآوری نکند و به آن هدیه نکند، اصلاً معنی ندارد که اسم آن را شعر بیاوریم.
* از تأکید بر اصولمان میرویم به سمت یک نوع اشرافیت؛ نوعی تشریفات گرایی
فارس: شما در مجموعه «من از رسوم کهن میگویم» یک شعر سپیدی دارید که حالت بیانیه پیدا میکند با عنوان «تبریک به عیسی».
خیلی از شعرهای من بیانیه است و بعضی از دوستان صریحاً گفتهاند. مثلاً «آقای کاکایی» یک نقدی بر شعر من دارد که من البته آن را دو سه سال بعد از نوشته شدنش خواندم. ایشان اشاره میکند به شباهت شعر من با «خانم صفارزاده» و بعد میگوید که اسم این نوع شعر را باید گذاشت «شعر حرفی»، چون حرفهایش از خودش مهمتر هستند. اساساً اگر دقت کنید « من از رسوم کهن میگویم» تفاوتش با «ما آن شقایقیم» یک نکته است؛ و آن طرح نگرانی من از این بابت است که دارد یک اتفاقی در کشور میافتد و ما داریم از تأکید بر اصولمان میرویم به سمت یک نوع اشرافیت؛ نوعی تشریفات گرایی.
* چاپ بعضی از شعرهایم بر ضد اشرافی گری در بعضی مجلات منجر به توقیف شان شد
فارس: با توجه به این که سال 70 هم چاپ شده است، اشاره به دوره ریاست جمهوری «آقای هاشمی رفسنجانی» نیست؟
شعرها را اگر دقت کنید بیشترش محصول سالهای 67 - 68 است و من از اشرافی شدن انقلاب به معنای کاملش نگرانی داشتم، خیلی هم نگرانی داشتم و چاپ بعضی از این شعرها در بعضی از مجلات منجر به توقیف آن ها شد.
مثلاً «با قید در شرایط حاضر» و «کلاه کارشناسی» که یک بیانیه است علیه اجرای دستورالعملهای بانک جهانی.
فارس: آقای «میرشکاک» کتابی دارند به نام «ماه و کتان» و در صفحه 137 این کتاب یک شعری دارند با عنوان «گرگها». بالای این شعر نوشته است برای برادرم «محمدعلی محمدی».
وقتی از آن سوی کوه آمد پلنگی
چون شبی زخمی در این سو شعلهور شد
جنگل از خواب سحرگاهان برآمد
دشت پیر از ماجرای ما خبر شد
و الی آخر... . بعد وسط های آن لری میشود.
جنگل ای جنگل بخوان گزدان به گزدان
و الی آخر...
قضیه این شعر چیست؟ آیا قضیهای دارد؟
نه، قضیهای به آن معنا ندارد. ببینید «میرشکاک» در اولین مصاحبهای که با من کرده است، آن بالا مینویسد اهل خوزستان است و دردآشنا و شاید برایش جالب و متناقض بود که یک بچه شهرستانی خیلی تهرانی حرف میزند، خیلی تهرانی رفتار میکند ولی حرفهایش خیلی حرفهای خشنی هستند و با همه چیز با حساسیت برخورد میکند و مرتب معترض است. من آن قدر معترض بودم که هر هفته وقتی «شهید بهشتی» به روزنامه میآمد در جلسات هفتگی که چهارشنبهها داشتیم، دست من که میرفت بالا ایشان میگفت: «آقای محمدی طبق معمول میخواهد بگوید که ما حزب را قبول نداریم و این حزب نیست که شما راه انداختید و من هم میخواهم طبق معمول بگویم که شما جوانها باید بیایید تا حزب ساخته شود.» جمع این چیزها برای «یوسف» یک چیز متناقضی بود که آخر این آدم بالاخره چه جور آدمی ست؟! به شدت هم مرا دوست داشت؛ ما با هم زندگی میکردیم. در یک مقطعی مثلاً خانواده «یوسف» در خانه من زندگی میکرد و بعدها در نخستوزیری هم، -حالا این جسارت است، ولی «یوسف» و «احمد عزیزی» و بعضی های دیگر از لحاظ اداری کارمند من بودند- خب نتیجتاً ما شب و روز با هم بودیم.
به هر حال شعری را که اشاره کردید، خلاصه و عصاره همدلی میرشکاک و من است. همان طور که متقابلا شعر «96» من هم چنین پیامی دارد.
* عزیزی فدای اصرار دیگران بر بیانیهنویسی در روزنامه و اصرار خودش بر پرگویی شد
فارس: از «احمد عزیزی» برایمان بگویید؟
چه بگویم؟ «احمد عزیزی» استعدادی بود که فدای اصرار دیگران بر بیانیهنویسی او در روزنامه و فدای اصرار خودش بر پرگویی شد و خب این حادثه اخیری که برایش پیش آمده و متأسفانه 5 سال هم طول کشیده، باعث شده که هیچکس به صرافت گزینش از بین شعرهای او و مشخص کردن سره و ناسرهاش نیفتد و اگر کسی این کار را بکند خدمتی به شعر انقلاب خواهد بود. به خاطر اینکه شعر« احمد عزیزی» از خیلی جهات جزء جدیترین نمونه های میراث شعری این 30 سال است.
فارس: شطح های او هم شطحهای قشنگی است!
همه سروده های «احمد عزیزی» قشنگ است!
فارس: «نافله ناز» او را هم دیده اید؟
بله، همه کارهای او قشنگ است، اما پرگوییهای او باید برداشته شود.
فارس: الان هم شعر میگویید؟ آخرین شعری که از شما شنیدم، در دومین همایش کنگره شعر انقلاب بود. آن آخرین شعر شما بود؟ بعد از تجلیل آقای میرشکاک خواندید و مثل اینکه به ایشان تقدیم کردید.
بله، عرض به حضورتان که من از سال 65 به دوستان مطبوعاتی گفتم دیگر از من شعر چاپ نکنید. فقط شعری را چاپ کنید که خودم را اقناع کرده باشد و معتقد شده باشم که باید چاپ شود، و خب دیگر سال هایی بود که ما آرام آرام داشتیم شاعردار می شدیم.
فارس: یعنی وقتی دیدید بقیه آمدند به میدان، شما کشیدید کنار؟
نه به این معنا که جا بزنم. توقعی که از شعر داشتم یک توقع سختگیرانهای بود. گرچه ممکن است آثارم هم تراز با این توقع نباشد.
فارس: مگر شما نقد هم میکردید که آن قدر حساس بودید روی فضای شعر؟
بله، من این جوری نقد میکردم که سال 56، 200 صفحه شعر خود را در آتش انداختم، سال 61 دوباره 200 صفحه دیگر را در آتش انداختم! بله، نقد شعر هم میکردم. کم کم یک فاصلهای افتاد و بعد هم هر دو مجموعه شعر من که سال 70 چاپ شد در واقع سال 68 بود که ما اینها را جمع کرده بودیم و داده بودیم به «انتشارات برگ» ولی من دیگر از نیمه دوم 68 در ادامه اعتراض به همان تغییر بعضی چیزها در تهران و به این بهانه که در طول جنگ نگذاشتید ما بجنگیم، دوستان را مجاب کرده بودم که بگذارند برای خدمت به مناطق محروم بروم و رفته بودم در سیستان و بلوچستان مدیرکل کار و امور اجتماعی شده بودم. از سال 68 تا 71 بنده در سیستان و بلوچستان در خدمت هموطنان زابلی و بلوچ بودم و مدیر شایسته کشور هم شدم.
فارس: این ها در همان سال هایی است که شما بیشترین اعتراض را میکردید؟
بله و در همان سالهایی است که کمترین توجه به سیستان و بلوچستان میشد و من بیشترین اعتماد را به نظام در سیستان و بلوچستان جلب کردم.
* گفتم باید به من کمک کنید، چون اشتغال هم درمان فقر است و هم تامین کننده ی امنیت!
فارس: مثال می زنید؟
مثلاً با آقای «حسین کمالی» وزیر کار شرط کردم که من به عنوان مدیرکل نمیروم، به عنوان قائممقام وزیر به سیستان و بلوچستان میروم و با تحلیل خودم هم میروم. در جلسهای در خانه کارگر قبل از رفتنم، دوستانی صحبت میکردند و نمی دانستند که من دارم میشنوم و دعوا بود بین آنها که چرا باید مدیرکل مادر سیستان و بلوچستان کسی باشد که از خودش تحلیل دارد و آنجا که رفتم همه حرفم با استاندار وقت این بود که من آمدهام به اینجا تا مقوله اشتغال را در صدر اولویتهای استان قرار بدهم و شما باید به من کمک کنید، چون اشتغال هم درمان فقر است و هم تامین کننده ی امنیت!
فارس: چند شغل در آن جا ایجاد کردید؟
چند تا پروژه را که داشتند نفله میشدند، کمک کردیم تا به سرانجام رسید؛ یکی از آنها سد «پیشین» بود.
فارس: شما دو مجموعه شعر دارید «من از رسوم کهن میگویم» و «ما آن شقایقیم»؟
یک سؤال قبلی شما را من کامل نکردم، بعد از این که رفتم به «محاق» بیشتر و بهتر شعر گفتم و الان مطمئن هستم اگر غزلهایم چاپ شود خیلی موجب تحیر خواهد شد.
فارس: این دو مجموعه شما دقیقاً در سال 70 چاپ شده است؟
بله
فارس: چرا هر دوی آن ها در یک سال؟
همه شعرهای آن دو کتاب را در یک شب در خانه «یوسفعلی میرشکاک» با هم انتخاب کردیم، در واقع یوسف اصرار بر این داشت که تو باید کتاب داشته باشی. این اصرار از ناحیه دیگران هم بود که منجر به این شد، والا همین الان هم در گردآوری آثار آدم تنبلی هستم!
فارس: الان چند مجموعه شعر چاپ نشده دارید؟
نمیدانم، شاید بالغ بر 1500 صفحه.
فارس: آن غزلی را که یک هفته پیش برای «آقای میرشکاک» خواندید خاطرتان هست؟ بفرمایید آن را برای ما بخوانید.
این شعر به شدت سازگار با آن جلسه بود. مخصوصاً ردیف «ماندنی» که آمده بود، من میخواستم هم از قول «یوسف» بگویم و هم بعضی چیزها را به «یوسف» و دیگران یادآوری میکنم.
من که یک عمر به سودای تو بیدل ماندم
صبرورزیدم و از غیر تو غافل ماندم
عرق چهره ابرم که چکیدم بر گل
تا نگویند که افتادم و د رگل ماندم
باور مرده نیارزد که نمک سود کمتر
ماهی دور ز چنگال سواحل ماندم
کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم
شامگاهی اگر از حل مسائل ماندم
تازه رویی طلب از دود نکردم چون چوب
آهن سرخم و با شعله مقابل ماندم
تاب هر جلوه که دیدم به حضور انجامید
کارورز نظر مرشد کامل ماندم
نظر لطف تو هر شام و سحر با من بود
که مصون از فتن لشگر باطل ماندم
در دیگر نزدم در طلب آب حیات
خاکروب حرم حیدر عادل ماندم
مسجد سهله شد این چشم و دل ای مهر مدام
بس که پیوسته به دیدار تو مایل ماندم
همچون آئینه که در خویش نگنجد هرگز
روز و شب برخی آن خوب شمایل ماندم
آخرین روز جهان است، جهان کافر شد
بختور من که به اقبال تو مقبل ماندم
برق من چشم فلک را به هم آرد ریحان
سیلی باد زبس خوردم و بیدل ماندم
فارس: این مشخص بود که سبکش، سبک هندی است. جالب است! البته اگر بیشتر دقت کنیم چیزهای قشنگتری هم درباره اش به ذهن مان میآید!
جناب محمدی! من چند شاعر را نام میبرم شما راجع به آنها صحبت کنید.
«استاد مهرداد اوستا»؟
استاد، استاد، استاد. قطعاً و بدون شک استاد «مهرداد اوستا» بیش از هرکس دیگری هدف نسلسازی هنری و فهرنگی که ما در سال 58 حرفش را میزدیم درک کرده بود و تنها کسی بود که تا آخرین لحظه عمرش حق این هدف را سعی کرد ادا بکند.
فارس: «استاد امیری فیروزکوهی»؟
خدمت ایشان نرسیدم و توفیق شرفیابی نداشتم و اینکه به ایشان «سیدالشعراء» انقلاب گفته شده است به اعتقاد من حرف حقی است گرچه این عنوان را بعدها خود من به «سید حسن حسینی» دادم و ایشان را هم گفتهام «سیدالشعرا»ی انقلاب و دادن یک عنوان به دو نفر را نه مورد اشکال میشود قرار داد و نه به معنی نفی سیدالشعرایی «امیری فیروزکوهی» است.
فارس: «محمود شاهرخی»؟
عارفی که سعی کرد آدمی ساده و معمولی به نظر بیاید و مهمترین نشانه عرفان او همین سعی در معمولی به نظر آمدن او بود.
فارس: از آثاری مثل «خلوتگه راز» او هم میشود این را فهمید.
بله.
* معیار جوانمردی
فارس: «مشفق کاشانی»؟
مصداق و معیار بزرگواری و جوانمردی است. در سال های اول انقلاب که جستجوی این مصداق ها برای ما اصل بود خیلی ها سعی می کردند تا پروانهوار در کنار «مشفق» باشند تا از برکت حضورش نصیب ببرند، اما متأسفانه این چیزها بعدها فراموش شد.
* «سیدالشعرا»ی انقلاب
فارس: «سیدحسن حسینی»؟
او «سیدالشعرا»ی انقلاب به تمام معنا است، به ویژه این که به جای مطرح شدن خودش و شعرش و به جای اینکه انرژیاش را صرف تولید شعر و کسب اعتبار بکند، سعی می کرد که متمرکز باشد بر حفظ سلامت فرزندان شعری انقلاب.
فارس: «قیصر امینپور»؟
نماد و سرنیزه حرکت شعر انقلاب به طرف اسلوبمند شدن و تثبیت شدن است.
فارس: می شود یک بار دیگر شاعران انقلاب دور هم جمع شوند در زیر یک چتر؟
اگر تصمیم بگیرند شاعر انقلاب باشند بله، این تصمیم متأسفانه در عمل و رفتار دچار خدشه شده است.
فارس: حرفی اگر مانده بگویید.
اگر ما هر روز سعی نکنیم که مسلمانتر باشیم هر روز از مسلمانی دورتر خواهیم شد و اگر هر روز دنبال این نباشیم که حرف خودمان را وحرف انقلابمان را به دیگران بزنیم هر روز بیش از دیروز ناقل و طوطی حرفهای دیگران خواهیم شد.
* خرمشهر «مرز آخرت» است
فارس: راستی، «خرمشهر» ایدهآل شما چگونه است؟
از من در ابتدای مصاحبه پرسیدید که چه تعریفی از خرمشهر دارید. علاوه بر تعریف هایی که گفتم، یک تعریف الان داریم که «خرمشهر» مظلومی است، زیرا اگر قرار است «خرمشهر» نماد دفاع مقدس ما باشد. حقش این نیست که این باشد که هست. اما یک «خرمشهر»ی هم داریم که خیلی قهرمانتر از «خرمشهر» قهرمانی است که راجع به آن نوشتهایم و گفتهایم و میگوییم و مینویسیم، و آن خرمشهری است که در دل بچههای سپاه خرمشهر بود. بعد از آن که نسل اوّل سپاه در بمباران شهید شدند -نمیدانم این را میدانید یا نه- یک شب مقر سپاه خرمشهر بمباران شد، همه شهید شدند به غیر از 17 نفر و سپاه خرمشهر بعداً دوباره با نیروهای جدید سازماندهی شد و شد تیپ. در این مرحله یک اتفاقی افتاد من در خرمشهر از رفقای خودم شنیدم که دارند به کارون و اروندرود میگویند «مرز آخرت» و این وارد شعر من شد. آمدم در حوزه خواندم و «اوستا» به من گفت تو مگر اسطوره بلدی، گفتم یعنی چه؟ گفت تو گفتی مرز آخرت؛ در اسطورههای یونانی به محلی با همین مشخصات و تقریباً در همین نقطه زمین گفته شده است «مرز آخرت». خب، حالا من در مطالعات جدیدم که متمرکزم بر «عاشورا»، متوجه شدم که امام اصلاً نمیگوید که من میخواهم بروم به کوفه، امام حرکت میکند به طرف مرزها و مرتب تکرار میکند اگر کسی نمیخواهد بیعتش را با من حفظ کند، اگر شما نمیخواهید که من با این مردم ارتباط داشته باشم، من میروم به سوی مرزها و روی مرزها کار میکنم. یعنی با جهان بیرون ارتباط برقرار میکنم و وظایف بیرونیام را ادامه میدهم، حالا که شما اجازه امامت درون امت را نمیدهید ... .
ایشان دو مقصد همزمان را انتخاب میکنند که هردوی آنها روی مرز جهان اسلامی عرب و جهان بیرونی هستند یکی کوفه است و کربلا و یکی بصره که روبروی خرمشهر است. پس کلام امام این تلقی را به آدم القا می کند که «خرمشهر» مرز آخرت است.
فارس: از آن شعرهای عاشوراییتان چیزی در ذهنتان دارید برایمان بخوانید.
مجموعه کاملی از اشعار ولایی و عاشورایی دارم که آماده چاپ است. از جمله این شعری که من در هواپیما و زمانی که رسیدیم روی آسمان نجف گفتم:
هنگام شد، هنگام شد کز خود برون آری مرا
ای خواجه ترک و عرب از دست مگذاری مرا
از این و آن بگسستهام، از خواب هستی جستهام
و ز خود به مهرت رستهام، تا هیچ نشماری مرا
پندار کو، پندار کو، مویی زمن هوشیار کو
جز حیدر کرار کو در من، چه پنداری مرا
من در فرات افتادهام عقل و دل از کف دادهام
جز غوطه در موج غمت نبود کنون کاری مرا
فریاد شد، فریاد شد، نجوای استغنای من
می بینی اکنون دم به دم، توفان بیداری مرا
مستغنیام از غیر حق، هم از فلق، هم از شفق
عشق تو تا شقالقمر، آموخت عیاری مرا
شقالقمر بگذاشتم، شقالقدر خواهم کنون
کاری که ناید هیچگه، در حال هوشیاری مرا
هنگام شد کاین در زنم، فریاد یا حیدر زنم
آتش به عالم در زنم، کز راه برداری مرا
هم خاور اکنون مشتعل، هم باختر از خود خجل
عشق ربود از آب و گل، آموخت کراری مرا
از آب و گل بیرون شدم، تا رهزن گردون شدم
انسان دیگرگون شدم، کردی تو چون یاری مرا
ای کارِ کارستان تو، کرده مرا ریحان تو
دست من و دامان تو، از دست مگذاری مرا
.......................................
مصاحبه و تدوین: حسین قرایی