ما به پناه امدیم

این شعر را سی ام مهر گذاشته بودم و نمی دانم چرا پاک شد؟؟؟

دلشدگان را ببين عاقبت خوشدلي
كشتي نوحيم ما در شط بي‌ساحلي
درد غريبي است چون قوز جنين در رحم
اينهمه درماندگي، اينهمه بي‌حاصلي
كار كي از دست شد، تيركي از شست شد
ياد گرفت ازكجا آرش ما كاهلي
قاطر كوريم ما گوشه ميدان مين
كرده‌پي استتار پاي و سر و دم گلي
منفعل و منعزل چون خرد بي خدا
هم زخدا منصرف گشته هم از عاقلي
گاه شده ساكن كوي زبان آوري
گاه زبان كرده گم مدعي جاهلي
گاه جنون و طرب كرده لباس فريب
برده به گوش فلك طنطنه و يللي
جوي و جري يافته شور وشري يافته
برده زحد شور و شر چون صنم كابلي
باز فرو كرده سر در بغل افسرده وار
آه دمادم شده در غم بي‌آغلي
رفته ز دستيم ما عاقل و مستيم ما
عالي و پستيم ما شاملي و زائلي
مي‌رود از دست خود هر كه شود مست خود
خيز و به خود درنگر تا به كجا مايلي
سبزي ريحان نگر، جمله سوي جان نگر
تا كه ببيني يكي،‌زابلي و بابلي
بار دگر آمدم بر سر اسرار حق
مي‌شنوم هر طرف بانگ خوش يا علي
اي در شهر شرف، شحنه ملك نجف
نيست جهان را چو تو پادشه عادلي
ما به پناه آمديم بر در شاه آمديم
قافيه تكرار شد، يا علي و ياعلي
***
قائم دين گوبيا غفلت و عصيان ببين
طاقت ما طاق شد زينهمه لا طائلي
هر چه به هر سو زديم هو حق و هو هو زديم
از عرب و از عجم يافت نشد كاملي
شاه و گدا خيره سر، مدعيان بيشتر
جور و جفا مستمر، نيست دلي با ولي
اي ولي ذوالمنن پرده ز رخ برفكن
ظلمت شب در شكن با صلوات جلي
صل عليك الاحد، قائم دين صمد
اي كه به نور يقين خيره كن باطلي
كور و كر و مرده‌‌ايم از شغب افسرده‌ايم
جز تو و جز مهر تو، نيست طبيب دلي
محمدعلي محمدي - م. ريحان
22/5/1391
23 رمضان 1433

گفتگو با فارس قسمت سوم

گپ و گفت مفصل فارس با محمد علی محمدی/۳وپایانی
توقیف بعضی مجلات با شعرهای ضداشرافی/شهری که مرز آخرت است


خبرگزاری فارس: آن قدر معترض بودم که در جلسات هفتگی وقتی دست من می‌رفت بالا، شهیدبهشتی می‌گفت: آقای محمدی طبق معمول می‌خواهد بگوید که ما حزب را قبول نداریم و این حزب نیست که شما راه انداختید؛ من هم می‌خواهم طبق معمول بگویم ...
به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ بخش پایانی گفت و گو با "محمد علی محمدی" پیش روی شماست.

 

فارس: جناب محمدی! برگردیم به حزب جمهوری اسلامی. شما ظاهراً مسیر زندگی تان را با اشارات "حضرت آقا" و "شهید بهشتی" تنظیم می کردید، اما در حزب نبودید.

هدف و مسیر و ساختار روزنامه جمهوری اسلامی برایم قابل درک و هضم بود؛ اما حزب این طور نبود. نحوه شکل گیری اش را به عنوان یک ضرورت و یک اتفاق مفید قبول داشتم، اما حتی در جلسات هفتگی به شهید بهشتی اصرار می کردم نیازی نیست روزنامه به عنوان ارگان حزب معرفی شود. شهید بهشتی که لطف ویژه ای داشت و مرا "پسرم" صدا می زد، معمولا در جواب چنین اعتراض هایی می گفت: «شماها باید بیایید و حزب را بسازید.»

به هر حال از مرداد تا آذر 59، با اشاره حضرت آقا نقش کوچکی در هموارکردن مسیر ادغام بسیج در سپاه ایفا کردم و زمانی که به روزنامه برگشتم، شهید بهشتی تاکید داشتند که باید در روابط عمومی حزب مستقر شوم. یک روز هم مرا به حزب بردند و دستم را توی دست شهید فیاض بخش گذاشتند و فرمودند:‌ «تا کلید روابط عمومی را توی دستش نگذاشتید ولش نکنید!»

شهید فیاض بخش طوری برخورد کرد که بالاخره کلید را گرفتم. اما برگشتم به روزنامه و کلید را به میرحسین موسوی دادم و گفتم:‌ «من از آقای فیاض بخش خجالت می کشم؛ شما این کلید را به ایشان برگردانید.»

 

فارس: آقای محمدی! شما دقیقا تا چه سالی در حوزه هنری تشریف داشتید؟

حوزه را ادامه دادم تا سال 66 که دوستان اخراج شدند؛ طبعا ما هم جزء اخراجی‌ها بودیم.

 

فارس: اخراج که نشدند، خودشان تصمیم گرفتند که نیایند.

نه، یک لیست 33 نفره را به نگهبانی دادند و گفتند که این‌ها را راه ندهید. حتی لیست را روی در حوزه چسباندند.

 

* انقلاب اسلامی دو تا نهاد بیشتر تاسیس نکرده: سپاه و حوزه هنری

 

فارس: پس شما هم در آن سال از حوزه رفتید؟

بله از حوزه رفتیم ولی دزدکی گاهی سری می‌زدیم! به دلیل اینکه تعلق خاطر داشتیم و حیف مان می‌آمد. در واقع نهادی بود که برای هدفی ویژه تاسیس شده بود و معتقد بودیم نباید تبدیل به سازمان شود. من تاکید می‌کنم بر "نهاد" و ادعا می‌کنم انقلاب اسلامی در واقع برای خودش و به اختیار خودش دو تا نهاد بیشتر تاسیس نکرده است: یکی «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» با هدف حفظ انقلاب و دیگری «حوزه اندیشه و هنر اسلامی» با هدف نسل سازی هنری و فرهنگی و باز هم حفظ انقلاب. بقیه ی نهادها در واقع برای تامین ضرورت های موقت شکل گرفت.

 

فارس: جنابعالی به غیر از روزنامه جمهوری اسلامی در روزنامه اطلاعات هم مشغول بودید؟

من در روزنامه اطلاعات مشغول نبودم با روزنامه اطلاعات هم کار می‌کردم و آن زمانی بود که در روابط عمومی نخست‌ وزیری مشغول کار بودم و معاون روابط عمومی بودم. ما مناسبات خوبی با روزنامه اطلاعات داشتیم، لذا نوشته‌های من به راحتی در آنجا پذیرفته می‌شد و چاپ می‌شد.

 

فارس: الان هم با روزنامه اطلاعات ارتباط دارید؟

«روزنامه اطلاعات» را به دلیل گرایشش به کار فکری و این که همیشه یک سهمی از صفحاتش را برای این مقولات حفظ کرده است دوست می‌دارم، ولی همکاری ندارم.

 

* ناگهان یادشان آمد که تئاتر کودک نباید جایزه محور باشد

 

فارس: قصه نویسی و تئاتر و فیلم‌ نامه نویسی هم از دغدغه‌های شما بوده است؟

بله، عرض کردم در دوره دبیرستان علاقه زیادی به تئاتر داشتم و الان هم دارم. من در دوره دبیرستانم تقریبا در تمام مسابقات هنری و اجتماعی کشور شرکت می‌کردم. دو سال نفر اول فن بیان جوانان کشور شدم، چهار سال نفر اول شاهنامه‌خوانی جوانان کشور، یک سال بهترین بازیگر مرد تئاتر جوانان کشور و ... شدم و مسابقات هم خیلی جدی بود مثلا در تئاتر داوران ما آقایان «مشایخی، داوود رشیدی و کشاورز» بودند و از آنهایی که شما شاید کمتر بشناسید آقای «جمشید چالنگی» و «خانم لاله تقیان» به عنوان داور می‌آمدند به مسابقات تئاتر که در ساری برگزار می‌شد.

در همان سال ها تحت تاثیر همان نگاه مدیریتی که از بچگی بر اثر موقعیتم در هیات زنجیرزنی آذربایجانی ها در من ایجاد شده بود، نتوانستم بی نظمی موجود در گروه تئاتری را که عضوش بودم، تحمل کنم و از آن ها جدا شدم. در واقع مشغول تهیه دکور نمایش "حالت چطوره مش رحیم؟" اثر آقای «اسماعیل خلج» بودیم و طبق معیارهای تئاتر آماتوری همه باید در ساخت دکور مشارکت می کردند، اما یکی از بازیگرها طفره می رفت و چون به تذکر کارگردان هم اعتنا نکرد، در اعتراض به کوتاه آمدن کارگردان از گروه جدا شدم. روز بعد به کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان خرمشهر رفتم. دو گروه تئاتر کودک تشکیل دادم و با دو نمایش در جشنواره تئاتر کودک خوزستان شرکت کردم.

آن موقع خوزستان تنها استانی بود که جشنواره تئاتر کودک داشت، اما چون شرایط طوری شد که ناچار بودند همه ی جوایز را به دو گروه من بدهند، ناگهان یادشان آمد که تئاتر کودک نباید جایزه محور باشد و هیچ جایزه ای به هیچ کس ندادند.

 

فارس: برویم یک مقدار جدی‌تر راجع به شعر صحبت کنیم؛ جایی تعریف کرده بودید که «شعر ابزار فرهنگ‌سازی انسان خودآگاه است و رویکرد من به شعر مبتنی بر توقعات اجتماعی و سیاسی از شعر است».

بله، همین الان هم معتقدم که اگر شعر کاری برای جامعه نکند یعنی داشته های جامعه را برای خودش ملموس نکند و تثبیت نکند یا نداشته‌ای را به جامعه یادآوری نکند و به آن هدیه نکند، اصلاً معنی ندارد که اسم آن را شعر بیاوریم.

 

* از تأکید بر اصولمان می‌رویم به سمت یک نوع اشرافیت؛ نوعی تشریفات گرایی

 

فارس: شما در مجموعه «من از رسوم کهن می‌گویم» یک شعر سپیدی دارید که حالت بیانیه پیدا می‌کند با عنوان «تبریک به عیسی»‌.

خیلی از شعرهای من بیانیه است و بعضی از دوستان صریحاً گفته‌اند. مثلاً «آقای کاکایی» یک نقدی بر شعر من دارد که من البته آن را دو سه سال بعد از نوشته شدنش خواندم. ایشان اشاره می‌کند به شباهت شعر من با «خانم صفارزاده» و بعد می‌گوید که اسم این نوع شعر را باید گذاشت «شعر حرفی»، چون حرف‌هایش از خودش مهم‌تر هستند. اساساً اگر دقت کنید « من از رسوم کهن می‌گویم» ‌تفاوتش با «ما آن شقایقیم» یک نکته است؛ و آن طرح نگرانی من از این بابت است که دارد یک اتفاقی در کشور می‌افتد و ما داریم از تأکید بر اصولمان می‌رویم به سمت یک نوع اشرافیت؛ نوعی تشریفات گرایی.

 

* چاپ بعضی از شعرهایم بر ضد اشرافی گری در بعضی مجلات منجر به توقیف شان شد

 

فارس: با توجه به این که سال 70 هم چاپ شده است، اشاره به دوره ریاست جمهوری «آقای هاشمی رفسنجانی»‌ نیست؟

شعرها را اگر دقت کنید بیشترش محصول سال‌های 67 - 68 است و من از اشرافی شدن انقلاب به معنای کاملش نگرانی داشتم، خیلی هم نگرانی داشتم و چاپ بعضی از این شعرها در بعضی از مجلات منجر به توقیف آن ها شد.

مثلاً «با قید در شرایط حاضر» و «کلاه کارشناسی» که ‌یک بیانیه است علیه اجرای دستورالعمل‌های بانک جهانی.

 

فارس: آقای «میرشکاک» کتابی دارند به نام «ماه و کتان» و در صفحه 137 این کتاب یک شعری دارند با عنوان «گرگ‌ها». بالای این شعر نوشته است برای برادرم «محمدعلی محمدی».

‌وقتی از آن سوی کوه آمد پلنگی

چون شبی زخمی در این سو شعله‌ور شد

جنگل از خواب سحرگاهان برآمد

دشت پیر از ماجرای ما خبر شد

و الی آخر... . بعد وسط‌ های آن لری می‌شود.

جنگل ای جنگل بخوان گزدان به گزدان

و الی‌ آخر...

 

قضیه این شعر چیست؟ آیا قضیه‌ای دارد؟

نه، قضیه‌ای به آن معنا ندارد. ببینید «میرشکاک» در اولین مصاحبه‌ای که با من کرده‌ است، آن بالا می‌نویسد اهل خوزستان است و دردآشنا و شاید برایش جالب و متناقض بود که یک بچه شهرستانی خیلی تهرانی حرف می‌زند، خیلی تهرانی رفتار می‌کند ولی حرف‌هایش خیلی حرف‌های خشنی هستند و با همه چیز با حساسیت برخورد می‌کند و مرتب معترض است. من آن قدر معترض بودم که هر هفته وقتی «شهید بهشتی» به روزنامه می‌آمد در جلسات هفتگی که چهارشنبه‌ها داشتیم، دست من که می‌رفت بالا ایشان می‌گفت: «آقای محمدی طبق معمول می‌خواهد بگوید که ما حزب را قبول نداریم و این حزب نیست که شما راه انداختید و من هم می‌خواهم طبق معمول بگویم که شما جوان‌ها باید بیایید تا حزب ساخته شود.» جمع این چیزها برای «یوسف» یک چیز متناقضی بود که آخر این آدم بالاخره چه جور آدمی ست؟! به شدت هم مرا دوست داشت؛ ما با هم زندگی می‌کردیم. در یک مقطعی مثلاً خانواده «یوسف» ‌در خانه من زندگی می‌کرد و بعدها در نخست‌وزیری هم، -حالا این جسارت است، ولی «یوسف» و «احمد عزیزی» و بعضی های دیگر از لحاظ اداری کارمند من بودند- خب نتیجتاً ما شب و روز با هم بودیم.

به هر حال شعری را که اشاره کردید، خلاصه و عصاره همدلی میرشکاک و من است. همان طور که متقابلا شعر «96» من هم چنین پیامی دارد.

 

* عزیزی  فدای اصرار دیگران بر بیانیه‌نویسی در روزنامه و اصرار خودش بر پرگویی شد

 

فارس: از «احمد عزیزی» ‌برای‌مان بگویید؟

چه بگویم؟ «احمد عزیزی»‌ استعدادی بود که فدای اصرار دیگران بر بیانیه‌نویسی او در روزنامه و فدای اصرار خودش بر پرگویی شد و خب این حادثه اخیری که برایش پیش آمده و متأسفانه 5 سال هم طول کشیده، باعث شده که هیچ‌کس به صرافت گزینش از بین شعرهای او و مشخص کردن سره و ناسره‌اش نیفتد و اگر کسی این کار را بکند خدمتی به شعر انقلاب خواهد بود. به خاطر اینکه شعر« احمد عزیزی» از خیلی جهات جزء جدی‌ترین نمونه های میراث شعری این 30 سال است.

 

فارس: شطح های او هم شطح‌های قشنگی است!

همه سروده های «احمد عزیزی» ‌قشنگ است!

 

فارس: «نافله‌ ناز» ‌او را هم دیده اید؟

بله،‌ همه کارهای او قشنگ است، اما پرگویی‌های او باید برداشته شود.

 

فارس: الان هم شعر می‌گویید؟ آخرین شعری که از شما شنیدم، در دومین همایش کنگره شعر انقلاب بود. آن آخرین شعر شما بود؟ بعد از تجلیل آقای میرشکاک خواندید و مثل اینکه به ایشان تقدیم کردید.

بله، عرض به حضورتان که من از سال 65 به دوستان مطبوعاتی گفتم دیگر از من شعر چاپ نکنید. فقط شعری را چاپ کنید که خودم را اقناع کرده باشد و معتقد شده باشم که باید چاپ شود، و خب دیگر سال هایی بود که ما آرام آرام داشتیم شاعردار می شدیم.

 

فارس: یعنی وقتی دیدید بقیه آمدند به میدان، شما کشیدید کنار؟

نه به این معنا که جا بزنم. توقعی که از شعر داشتم یک توقع سخت‌گیرانه‌ای بود. گرچه ممکن است آثارم هم تراز با این توقع نباشد.

 

فارس: مگر شما نقد هم می‌کردید که آن قدر حساس بودید روی فضای شعر؟

بله،‌ من این جوری نقد می‌کردم که سال 56، 200 صفحه شعر خود را در آتش انداختم، سال 61 دوباره 200 صفحه دیگر را در آتش انداختم! بله، نقد شعر هم می‌کردم. کم کم یک فاصله‌ای افتاد و بعد هم هر دو مجموعه شعر من که سال 70 چاپ شد در واقع سال 68 بود که ما این‌ها را جمع کرده بودیم و داده بودیم به «انتشارات برگ» ولی من دیگر از نیمه دوم 68 در ادامه اعتراض به همان تغییر بعضی چیزها در تهران و به این بهانه که در طول جنگ نگذاشتید ما بجنگیم، دوستان را مجاب کرده بودم که بگذارند برای خدمت به مناطق محروم بروم و رفته بودم در سیستان و بلوچستان مدیرکل کار و امور اجتماعی شده بودم. از سال 68 تا 71 بنده در سیستان و بلوچستان در خدمت هموطنان زابلی و بلوچ بودم و مدیر شایسته کشور هم شدم.

 

فارس: این ها در همان سال هایی است که شما بیشترین اعتراض را می‌کردید؟‌

بله و در همان سالهایی است که کمترین توجه به سیستان و بلوچستان می‌شد و من بیشترین اعتماد را به  نظام در سیستان و بلوچستان جلب کردم.

 

* گفتم باید به من کمک کنید، چون اشتغال هم درمان فقر است و هم تامین کننده ی امنیت!

 

فارس: مثال می زنید؟‌

مثلاً‌ با آقای «حسین کمالی»‌ وزیر کار شرط کردم که من به عنوان مدیرکل نمی‌روم، به عنوان قائم‌مقام وزیر به سیستان و بلوچستان می‌روم و با تحلیل خودم هم می‌روم. در جلسه‌ای در خانه‌ کارگر قبل از رفتنم، دوستانی صحبت می‌کردند و نمی دانستند که من دارم می‌شنوم و دعوا بود بین آنها که چرا باید مدیرکل مادر سیستان و بلوچستان کسی باشد که از خودش تحلیل دارد و آنجا که رفتم همه حرفم با استاندار وقت این بود که من آمده‌ام به اینجا تا مقوله اشتغال را در صدر اولویت‌های استان قرار بدهم و شما باید به من کمک کنید، چون اشتغال هم درمان فقر است و هم تامین کننده ی امنیت!

 

فارس: چند شغل در آن جا ایجاد کردید؟

چند تا پروژه را که داشتند نفله می‌شدند، کمک کردیم تا به سرانجام رسید؛ یکی از آنها سد «پیشین» بود.

 

فارس: شما دو مجموعه شعر دارید «من از رسوم کهن می‌گویم» و «ما آن شقایقیم»؟

یک سؤال قبلی شما را من کامل نکردم، بعد از این که رفتم به «محاق» بیشتر و بهتر شعر گفتم و الان مطمئن هستم اگر غزل‌هایم چاپ شود خیلی موجب تحیر خواهد شد.

 

فارس: این دو مجموعه شما دقیقاً در سال 70 چاپ شده است؟

بله

 

فارس: چرا هر دوی آن ها در یک سال؟

همه شعرهای آن دو کتاب را در یک شب در خانه «یوسفعلی میرشکاک» با هم انتخاب کردیم، در واقع یوسف اصرار بر این داشت که تو باید کتاب داشته باشی. این اصرار  از ناحیه دیگران هم بود که منجر به این شد، والا همین الان هم در گردآوری آثار آدم تنبلی هستم!

 

فارس: ‌الان چند مجموعه شعر چاپ نشده دارید؟

نمی‌دانم، شاید بالغ بر 1500 صفحه.

 

فارس: آن غزلی را که یک هفته پیش برای «آقای میرشکاک» خواندید خاطرتان هست؟ بفرمایید آن را برای ما بخوانید.

این شعر به شدت سازگار با آن جلسه بود. مخصوصاً ردیف «ماندنی» که آمده بود، من می‌خواستم هم از قول «یوسف» بگویم و هم بعضی چیزها را به «یوسف» و دیگران یادآوری می‌کنم.

من که یک عمر به سودای تو بیدل ماندم

صبرورزیدم و از غیر تو غافل ماندم

عرق چهره ابرم که چکیدم بر گل

تا نگویند که افتادم و د رگل ماندم

باور مرده نیارزد که نمک سود کمتر

ماهی دور ز چنگال سواحل ماندم

کسب جمعیت از آن زلف پریشان کردم

شامگاهی اگر از حل مسائل ماندم

تازه رویی طلب از دود نکردم چون چوب

آهن سرخم و با شعله مقابل ماندم

تاب هر جلوه که دیدم به حضور انجامید

کارورز نظر مرشد کامل ماندم

نظر لطف تو هر شام و سحر با من بود

که مصون از فتن لشگر باطل ماندم

در دیگر نزدم در طلب آب حیات

خاک‌روب حرم حیدر عادل ماندم

مسجد سهله شد این چشم و دل ای مهر مدام

بس که پیوسته به دیدار تو مایل ماندم

همچون آئینه که در خویش نگنجد هرگز

روز و شب برخی آن خوب شمایل ماندم

آخرین روز جهان است، جهان کافر شد

بخت‌ور من که به اقبال تو مقبل ماندم

برق من چشم فلک را به هم آرد ریحان

سیلی باد زبس خوردم و بی‌دل ماندم

 

فارس: این مشخص بود که سبکش، سبک هندی است. جالب است! البته اگر بیشتر دقت کنیم چیزهای قشنگتری هم درباره اش به ذهن مان می‌آید!

جناب محمدی! من چند شاعر را نام می‌برم شما راجع به آنها صحبت کنید.

«استاد مهرداد اوستا»؟

استاد، استاد، استاد. قطعاً و بدون شک استاد «مهرداد اوستا» بیش از هرکس دیگری هدف نسل‌سازی هنری و فهرنگی که ما در سال 58 حرفش را می‌زدیم درک کرده بود و تنها کسی بود که تا آخرین لحظه عمرش حق این هدف را سعی کرد ادا بکند.

 

فارس: «استاد امیری فیروزکوهی»؟

خدمت ایشان نرسیدم و توفیق شرف‌یابی نداشتم و اینکه به ایشان «سیدالشعراء» انقلاب گفته شده است به اعتقاد من حرف حقی است گرچه این عنوان را بعدها خود من به «سید حسن حسینی» دادم و ایشان را هم گفته‌ام «سیدالشعرا»ی انقلاب و دادن یک عنوان به دو نفر را نه مورد اشکال می‌شود قرار داد و نه به معنی نفی سیدالشعرایی «امیری فیروزکوهی» است.

 

فارس: «محمود شاهرخی»؟

عارفی که سعی کرد آدمی ساده و معمولی به نظر بیاید و مهم‌ترین نشانه عرفان او همین سعی در معمولی به نظر آمدن او بود.

 

فارس: از آثاری مثل «خلوتگه راز» او هم می‌شود این را فهمید.

بله.

 

* معیار جوانمردی

 

فارس: «مشفق کاشانی»؟

مصداق و معیار بزرگواری و جوانمردی است. در سال‌ های اول انقلاب که جستجوی این مصداق ‌ها برای ما اصل بود خیلی ‌ها سعی می ‌کردند تا پروانه‌وار در کنار «مشفق» باشند تا از برکت حضورش نصیب ببرند، اما متأسفانه این چیزها بعدها فراموش شد.

 

* «سیدالشعرا»ی انقلاب

 

فارس: «سیدحسن حسینی»؟

او «سیدالشعرا»ی انقلاب به تمام معنا است، به ویژه این که به جای مطرح شدن خودش و شعرش و به جای اینکه انرژی‌اش را صرف تولید شعر و کسب اعتبار بکند، سعی می کرد که متمرکز باشد بر حفظ سلامت فرزندان شعری انقلاب.

 

فارس: «قیصر امین‌پور»؟

نماد و سرنیزه حرکت شعر انقلاب به طرف اسلوب‌مند شدن و تثبیت‌ شدن است.

 

فارس: می ‌شود یک بار دیگر شاعران انقلاب دور هم جمع شوند در زیر یک چتر؟‌

اگر تصمیم بگیرند شاعر انقلاب باشند بله، این تصمیم متأسفانه در عمل و رفتار دچار خدشه شده است.

 

فارس: حرفی اگر مانده بگویید.

اگر ما هر روز سعی نکنیم که مسلمان‌تر باشیم هر روز از مسلمانی دورتر خواهیم شد و اگر هر روز دنبال این نباشیم که حرف خودمان را وحرف انقلابمان را به دیگران بزنیم هر روز بیش از دیروز ناقل و طوطی‌ حرف‌های دیگران خواهیم شد.

 

* خرمشهر «مرز آخرت» است

 

فارس: راستی، «خرمشهر» ایده‌آل شما چگونه است؟

از من در ابتدای مصاحبه پرسیدید که چه تعریفی از خرمشهر دارید. علاوه بر تعریف هایی که گفتم، یک تعریف الان داریم که «خرمشهر» مظلومی است، زیرا اگر قرار است «خرمشهر» نماد دفاع مقدس ما باشد. حقش این نیست که این باشد که هست. اما یک «خرمشهر»ی هم داریم که خیلی قهرمان‌تر از «خرمشهر» قهرمانی است که راجع به آن نوشته‌ایم و گفته‌ایم و می‌گوییم و می‌نویسیم، و آن خرمشهری است که در دل بچه‌‌های سپاه خرمشهر بود. بعد از آن که نسل اوّل سپاه در بمباران شهید شدند -نمی‌دانم این را می‌دانید یا نه- یک شب مقر سپاه خرمشهر بمباران شد، همه شهید شدند به غیر از 17 نفر و سپاه خرمشهر بعداً دوباره با نیروهای جدید سازماندهی شد و شد تیپ. در این مرحله یک اتفاقی افتاد من در خرمشهر از رفقای خودم شنیدم که دارند به کارون و اروندرود می‌گویند «مرز آخرت» و این وارد شعر من شد. آمدم در حوزه خواندم و «اوستا» به من گفت تو مگر اسطوره بلدی، گفتم یعنی چه؟ گفت تو گفتی مرز آخرت؛ در اسطوره‌های یونانی به محلی با همین مشخصات و تقریباً در همین نقطه زمین گفته شده است «مرز آخرت». خب، حالا من در مطالعات جدیدم که متمرکزم بر «عاشورا»، متوجه شدم که امام اصلاً نمی‌گوید که من می‌خواهم بروم به کوفه، امام حرکت می‌کند به طرف مرزها و مرتب تکرار می‌کند اگر کسی نمی‌خواهد بیعتش را با من حفظ کند، اگر شما نمی‌خواهید که من با این مردم ارتباط داشته باشم، من می‌روم به سوی مرزها و روی مرزها کار می‌کنم. یعنی با جهان بیرون ارتباط برقرار می‌کنم و وظایف بیرونی‌ام را ادامه می‌دهم، حالا که شما اجازه امامت درون امت را نمی‌دهید ... .

ایشان دو مقصد همزمان را انتخاب می‌‌کنند که هردوی آن‌ها روی مرز جهان اسلامی عرب و جهان بیرونی هستند یکی کوفه است و کربلا و یکی بصره که روبروی خرمشهر است. پس کلام امام این تلقی را به آدم القا می کند که «خرمشهر» ‌مرز آخرت است.

 

فارس: از آن شعرهای عاشورایی‌تان چیزی در ذهن‌تان دارید برایمان بخوانید.

مجموعه کاملی از اشعار ولایی و عاشورایی دارم که آماده چاپ است. از جمله این شعری که من در هواپیما و زمانی که رسیدیم روی آسمان نجف گفتم:

هنگام شد، هنگام شد کز خود برون آری مرا

ای خواجه ترک و عرب از دست مگذاری مرا

از این و آن بگسسته‌ام، از خواب هستی جسته‌ام

و ز خود به مهرت رسته‌ام، تا هیچ نشماری مرا

پندار کو، پندار کو، مویی زمن هوشیار کو

جز حیدر کرار کو در من، چه پنداری مرا

من در فرات افتاده‌ام عقل و دل از کف داده‌ام

جز غوطه ‌در موج غمت نبود کنون کاری مرا

فریاد شد، فریاد شد، نجوای استغنای من

می ‌بینی اکنون دم به دم، توفان بیداری مرا

مستغنی‌ام از غیر حق، هم از فلق، هم از شفق

عشق تو تا شق‌القمر، آموخت عیاری مرا

شق‌القمر بگذاشتم، شق‌القدر خواهم کنون

کاری که ناید هیچ‌گه، در حال هوشیاری مرا

هنگام شد کاین در زنم، فریاد یا حیدر زنم

آتش به عالم در زنم، کز راه برداری مرا

هم خاور اکنون مشتعل، هم باختر از خود خجل

عشق ربود از آب و گل، آموخت کراری مرا

از آب و گل بیرون شدم، تا رهزن گردون شدم

انسان دیگرگون شدم، کردی تو چون یاری مرا

ای‌ کارِ کارستان تو، کرده مرا ریحان تو

دست من و دامان تو، از دست مگذاری مرا

 

.......................................

مصاحبه و تدوین: حسین قرایی

قسمت دوم گفتگوی من با فارس


گپ و گفت مفصل فارس با محمدعلی محمدی/۲
اولین شب‌های شعر انقلاب/میرشکاک با قلدری آمد و شعر خواند

خبرگزاری فارس: معروف بودیم به «شاعران مینی‌بوسی»! یعنی همیشه پا به رکاب بودیم. همان جا در روزنامه توافقی با «یوسف» می‌کردیم که چه کسانی را ببریم. به هر کسی که دستمان می‌رسید زنگ می‌زدیم.


 
به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ بخش دوم گفت و گو با "محمد علی محمدی" پیش روی شماست.

 

فارس: جناب آقای محمدی! شما با افرادی مانند «عبدالحمید دیالمه و حسن آیت» هم به عنوان بچه‌های انقلابی ارتباط داشتید؟

تاکید می‌کنم که من بچه بودم؛ یک بچه شهرستانی که بعضی اداهای روشنفکری داشت. بعلاوه من به حزب نمی رفتم و آن ها در در حزب بودند.

 

فارس: خب «دیالمه‌» هم بچه بود؟

بیست و چهار سالش بود.

 

فارس: و شما هم در سال 57 نوزده ساله بودید؟

ایشان از بچگی‌اش فعالیت‌های مشخص و مدونی برای خودش داشت و من این را نداشتم. من تازه آمده بودم به یک دنیای جدیدی و دست‌پاچه بودم. در عین حال خیلی مورد لطف بودم، به دلیل اینکه انقلاب شاعر نداشت و شعرهای دست و پا شکسته‌ای که من و امثال من می‌گفتیم خیلی مورد توجه قرار می‌‌گرفت.

 

فارس: ولی کار فرهنگی انجام می‌دادید؟

کار فرهنگی انجام می‌دادم و باخیلی از بچه‌های حزب در ارتباط با همین کارها آشنایی پیدا کردیم.

 

فارس: یعنی مثلا در رابطه با کار فرهنگی در روزنامه جمهوری اسلامی چه می‌کردید؟

صفحات ادبی و هنری را در می آوردیم.

 

فارس: کدام صفحات؟ یعنی شما از اولین شماره آن را دارید؟

بله.

 

* نوشته‌های مرا نقل می‌کردند تا اگر مشکلی پیش آمد بگویند مطلب را از فلان جا برداشته اند

 

فارس: مثلا چه می‌کردید؟ مصاحبه می‌کردید و یادداشت می‌نوشتید؟

حالا عرض می‌کنم، هم زمان با این که به حساب کار شعری ام را می‌کردم، نقد تئاتر و سینما هم می‌نوشتم و چون دانشجوی حقوق بودم با تشکیل دادگاه‌های انقلاب سر از دادگاه‌های انقلاب هم در آورده بودم. یعنی آنجا کار خبری می‌کردم و همکاری هایی هم با شهید کچویی و آیت الله محمدی گیلانی داشتم. نماینده‌های روزنامه‌های دیگر سوابق قبل از انقلابی داشتند و از اینکه خودشان گزارش‌های دادگاه انقلاب را بنویسند وحشت داشتند. می‌ترسیدند اشتباه کنند و اشتباه شان جدی گرفته شود. لذا می‌دانستم که هرچه می‌نویسم روزنامه کیهان و اطلاعات هم نمایند‌ه هایشان یواشکی آن را از روزنامه جمهوری اسلامی می‌برند و می‌گذارند در صفحات روزنامه‌شان. می‌آمدند به زندان اوین برای تهیه گزارش، اما غالبا خودشان چیزی نمی‌نوشتند، نوشته‌های مرا نقل می‌کردند که اگر مشکلی به وجود آمد بگویند ما مطلب را از فلان جا برداشتیم.

 

فارس: در صفحه ادبی و هنری، افراد شاعر و نویسنده را مطرح می‌کردید؟

اصلاً بنایمان بر همین بود. یک دستورالعمل داشتیم، ببینید وقتی بحث نسل‌سازی مطرح شد، از قبل از انقلاب در واقع احساس و بنا بر این بود که «حوزه هنری» نسل سازی کند و روزنامه جمهوری اسلامی از بچه های حوزه حمایت رسانه ای کند. البته حوزه هنری ابتدایش «کانون نهضت فرهنگ اسلامی» بود که بعدا شد «حوزه اندیشه و هنر اسلامی»؛ بعد هم رفت زیر مجموعه سازمان تبلیغات اسلامی شد و گفتند چون زیر مجموعه سازمان تبلیغات اسلامی شده ضرورت ندارد کلمه اندیشه را داشته باشد و اسمش شد «حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی» که دیگر هیچ وقت نتوانست اندیشه‌ساز و نسل‌ساز باشد.

 

فارس: یعنی تئوری‌پردازهایش را از دست داد؟

نه، اصلا دستورالعمل تئوری پردازی اش کنار گذاشته شد. تئوری‌پرداز که نداشت، ولی انگیزه تئوری‌پردازی داشت.

 

فارس: البته داشت؛ «قیصر امین‌پورها و سید حسن حسینی‌ها» را داشت. از جریان های مختلف هم افرادی بودند؛ مثلا مخملباف و ... هم بود قطعا در زمینه‌های شعر و داستان هم تئوری‌پرداز داشت.

اینها نظریه‌پرداز که نبودند، اینها ایده‌هایی را از بیرون می‌آوردند و آنجا ارائه می‌دادند. بعد از سال 63 دیدیم که به جای نسل سازی، کم کم عده ای «معارض مدعی» با امکانات خود ما تربیت شدند و خیلی از «نسخه بدلی ها» هم «معارض مدعی» و «لاابالی مدعی» از آب درآمدند و باعث آشفتگی فضای فرهنگی شدند.

 

فارس: یعنی روشنفکر مونتاژ بودند.

آقای قرایی! شما همین الان پنج روشنفکر غیر مونتاژی را به من نشان بدهید.

 

* نوشته‌های اولیه مخملباف را به زور ویرایش می‌کردیم و می‌زدیم در روزنامه

 

فارس: «سید علی خامنه‌ای».

پنج تا؛ اگر می توانید چهار تای دیگر نام ببرید. به هر حال روزنامه جزء اصول و مبانی‌اش بود که اگر کسی دو خط می‌نویسد ولو پنج غلط هم در آن باشد باید به عنوان هنرمند انقلاب مطرحش بکنیم. اینجا چیزی را می‌گویم که تا به حال نگفته ام نوشته‌های اولیه «آقای مخملباف» را ما به زور ویرایش می‌کردیم و می‌زدیم در روزنامه.

 

فارس: چه کسی؟

من و «میرشکاک». به هر حال عرضم این است که ما مرتب حرف نسل سازی را می زدیم و می زنیم، اما عملا کاری نمی کنیم. اما در جبهه مقابل شاهد نسل سازی مداوم هستیم. البته نسل سازی مطابق با تراز انقلاب اسلامی سخت تر از نسل سازی توده ای ها و لاابالی ها نیست.

 

فارس: «اکبر خلیلی» داستان نویس هم آنجا بود؟ او چه کار می‌کرد؟

بله، «اکبر خلیلی» نوارهای اخبار «بی‌بی‌سی» را ضبط کرده بود، پیاده کرده بود و اینها به تدریج در روزنامه چاپ می‌شد، یعنی اخبار انقلاب از نگاه بیگانه که اسم آن شد «گام به گام با انقلاب». اجمالا می‌خواهم بگویم دستورالعمل ما این بود که هر کس هر جا، هر چیز می‌گفت و می‌شد اسم آن را کار فرهنگی و هنری گذاشت، باید او را علم می‌کردیم.

 

فارس: «محمود گلابدره‌ای» هم به آنجا می‌آمد؟

«محمود گلابدره‌ای» بعدها می‌آمد.

 

فارس: «لحظه‌های انقلاب» را هم او نوشته بود.

بله، بله، زمانی که «محمود گلابدره‌ای» می‌آمد من بیشتر مستقر در دادگاه‌های انقلاب بودم.

 

فارس: آقای محمدی!‌ گعده‌های خاص ادبی و پاتوق ادبی هم داشتید؟

یک کمی دارید پراکنده سؤال می‌کنید، ولی گعده‌های خاص ادبی و پاتوق‌های ادبی غیر از آن جلسات «حوزه هنری» را من خیلی مجال رفتن پیدا نمی‌کردم.

 

فارس: نه، منظورم در روزنامه جمهوری اسلامی بود؟

در روزنامه «جمهوری اسلامی» ببینید یواش، یواش آن صدای سرخ شاعران مسلمان با آمدن «میرشکاک» راه افتاد.

 

* اولین شب‌های شعر انقلاب/میرشکاک با قلدری آمد و شعر خواند!

 

فارس: آقای «میرشکاک»‌ چه سالی به آنجا آمدند؟

یکی از اتفاقاتی که در همان اردیبهشت 58 افتاد این بودکه آقای «زورق» و آقای «مهندس فرزاد رهبری»‌پیش قدم شدند تا اولین کنگره شعر انقلاب اسلامی را راه بیاندازیم. یعنی اولین شب‌های شعر انقلاب. چونکه اسمش آن موقع کنگره نبود، این کار به گونه‌ای طراحی شد که بیستم تا بیست و چهارم اردیبهشت سال 58 در ورزشگاه شماره 8 واقع در میدان خراسان مقابل «بی‌سیم» و از 24 تا 27 اردیبهشت 58 در «حسینیه ارشاد» به مدت هشت شب ما شب شعر داشتیم، در آن چهار شب اول میدان خراسان بنده مجری بودم، متاسفانه الان آن سالن تخریب شده است، چهار هزار نفر در آن شب ها می آمدند که شعر بشنوند؛ یعنی شرایط انقلاب ایجاب می‌کرد که هر مجلسی به اسم انقلاب برگزار می‌شد. مردم می‌آمدند، چهار هزار نفر شنونده برای شعر یک عدد آرمانی هست و این قدر شاعر هم نداشتیم، اما در عین حال اصرار داشتیم جنبه‌های جهانی بودن کارمان را از همان اول مورد تاکید قرار دهیم.

دوستانی داشتیم که این‌ها عرب زبان بودند، این‌ها را نیم ساعت به نیم ساعت می‌بردیم پشت صحنه لباس‌هایشان را عوض می‌کردیم هر بار می‌آوردیم جلو و می‌گفتیم شاعری مثلا از تونس آمده است به انقلاب اسلامی تبریک بگوید و شروع می‌کرد به عربی خواندن، چه کسی می‌دانست اینها شعر هست یا نیست، دوباره می‌رفت و می‌آمد می‌گفتیم شاعری از عراق، شاعری از فلسطین و ... حالا تصور کنید در آن شرایط آدم یک شاعر جدید پیدا کند چقدر برایش هیجان‌انگیز است و دقیقا این بود که وقتی داشتم پشت تریبون اعلام برنامه می‌کردم، دیدم جلوی در ورودی سالن شلوغ شده و این سربازها دارند از ورود کسی ممانعت می‌کنند. او هم با قلدری می‌خواهد وارد شود، آدمی است با هیبت و هیئت کارگری، کیفی روی دوش دارد و لکه‌های گچ روی آن هست که نشان می‌دهد کارگر بنا یا گچ‌کار است و تعجب کرده است که این سربازها می‌خواهند کیفش را بگردند. تریبون را سپردم به شاعر بعدی که «حمید سبزواری» بود و خودم را رساندم به جلوی در و او را از چنگ سربازها در آوردم و برای این که به او آرامش بدهم گفتم خب بگو، گفت من از «شوش دانیال» آمده ام اینجا شعر بخوانم. گفتم خب بیا برو بخوان، رفتم پشت تریبون، معرفی‌اش کردم، ایشان آمد، شعر خواند، گل کرد، فردایش بردیمش روزنامه و مورد استقبال همگانی قرار گرفت و بعد هم بنده با خیال راحت رفتم «خرمشهر» دنبال کاری که داشتم و چهار شب دوم را در واقع ایشان گل مجلس بود.

 

فارس: او «یوسف علی میرشکاک» بود؟

بله، این حال و روز ما بود و این که چرا این قدر ما مطرح می‌شدیم. در واقع به خاطر این بود که دست انقلاب بسته بود. یعنی یک «جواد محقق» بود یک «جواد محدثی» بود یک «علی معلم» بود یک خانم «صفارزاده» بود یک آقای گرمارودی» کسی را ما نداشتیم، خب حالا...

 

* خود «حضرت آقا» هم سر می زدند و مراقبت می کردند تا خط مان را گم نکنیم

 

فارس: آقای محمدی! از شب‌های شعر دفاع مقدس و جنگ برایمان بگویید. البته اول از «میرشکاک» آن سال‌ها بگویید تا به قول خودتان یک جورهایی خاکی نرویم!

«میرشکاک» چهل روز از من کوچکتر است من 10 مرداد هستم او 20 شهریور است، اوایل آمدن «میرشکاک» به روزنامه پدرش که کارگر نی‌بر «نیشکر هفت تپه» است و بسیار آدم عمیق و رشیدی است و الحمدالله هنوز هم در قید حیات است به تهران آمد و برایش سئوال بود که «محمدعلی محمدی» چه کسی است که این قدر «یوسف» حرفش را می‌زند؟ آمد و عرض کنم که با پدر «یوسف» خیلی رفیق شدیم و خیلی تاکید کرد که هوای «یوسف» را داشته باش. البته نیازی نداشت که من هوای او را داشته باشم ولی هر دوی ما به هم احتیاج داشتیم و آن صمیمیت خوزستانی را بالاخره ما در یکدیگر جستجو می‌کردیم. این منجر به الفت خیلی ویژه‌ای شد، منتهی از اینجا در واقع آن انگیزه نسل‌سازی یک کمی تحت تاثیر نیازهای درجه 2 قرار گرفت. ما در کنار شعر نیاز به بیانیه هم داشتیم، نیاز به افرادی که بتوانند بیانیه تنظیم بکنند داشتیم و کم کم از «یوسف» خواسته شد بعضی از مباحثی را که در شورای انقلاب پیش می‌آمد و نمی‌شد در قالب سرمقاله و این حرف‌ها گفت در قالب شعر واکنش‌ها را نسبت به آنها بگوید، شب، نصف شب اطلاعات بعضی از وقایع شورای انقلاب به «یوسف» منتقل می‌شد و او در قالب شعر واکنش‌هایش را نشان می‌داد. به هرحال آدم بسیار پر انرژی، بسیار سریع‌المطالعه، بسیار خوش حافظه و بسیار حرف شنوی بود و خیلی پرکار بود. لذا در واقع میدان‌دار صفحات شد و هم جوشی بسیار خوبی هم با سایر دوستان از جمله «سید مهدی شجاعی، حمید گروگان، سعید عینی فر، حبیب‌الله لزگی، قاسم علی فراست» داشت و ادامه همکاری ها منجر به این شد که «صحیفه» شکل گرفت.

خود «حضرت آقا» هم سر می زدند و مراقبت می کردند تا خط مان را گم نکنیم.

 

فارس: «آقای محقق» تعریف می‌کرد یک روزی «میرشکاک»‌ یک نوجوانی را به من معرفی کرد و گفت آقای محقق! با ایشان مصاحبه کن. حالا نگو آن نوجوان «قیصر امین‌پور» بوده است! می‌خواهم این را بگویم که «قیصر امین‌پور» هم آن جا می‌آمد؟

این اتفاق اگر وجود داشته باشد باید مربوط به اواسط 59 یا یک کمی دیرتر یعنی اوایل 60 باشد و متاسفانه من در جریانش نیستم به دلیل اینکه من از اوایل 59 یک کاری را به دستور مستقیم حضرت آقا انجام می‌دادم بیرون از روزنامه و بعدا مامور یک کار دیگری بیرون از روزنامه شدم که یک مدتی اصلا روزنامه نبودم و بعد هم که برگشتم آن اصرار «شهید بهشتی» برای رفتن من به حزب و قبول مسئولیت در روابط عمومی بود که مقاومت کردم. بعد با اشاره ایشان به صدا و سیما رفتم و در صدا و سیما به عنوان نویسنده پخش رادیو وارد شدم که اردیبهشت 60 بود و تا همین الان در آنجا به صورت جنبی مشغول به کار هستم. آن وقت ها رادیو به شدت پرهیز و نگرانی داشت از اینکه وارد تولید برنامه شود. کادری نداشتند و نسبت به خیلی‌ها نگرانی و تامل وجود داشت ماها هم هنوز نویسنده نشده بودیم در آن شرایط یک حساسیتی بود که بخش‌های سیاسی و ساعت‌های سیاسی روز مانند پیش از خبر 2 یا پیش از خبر 8 شب و اینها یک تغذیه ویژه‌ای می‌داشت و بدین جهت ما یک تحریریه پخش داشتیم که اصلا خلاف قاعده رادیو‌های دنیا بود ولی وجود داشت؛ «آقای علی مطهری» بودند، آقایان «سید‌ جاوید موسوی، هوشی سادات، محمدکاظم نیکنام،محمود کریمی علویجه، حمید‌رضا خزایی، سید‌جواد یاسینی» در آنجا حضور داشتند.

 

فارس: در آنجا کارهای ادبی هم می‌کردید.

کارهای ادبی نمی‌کردیم.

 

فارس: در آن زمان شعر را کنار گذاشته بودید؟

نه، شعر ادامه خودش را داشت.

 

* شاعر ضرورتی بودم

 

فارس: ولی شعر را جدی نمی‌گرفتید.

من هنوز هم شعر را جدی نگرفته‌ام، یعنی هنوز نسبت خودم را با شعر در واقع نتوانسته‌ام معلوم کنم، نمی‌دانم شاید واقعا شاعر نیستم و هیچ وقت هم واقعا شاعر به معنی حرفه ای اش که شعر را وظیفه اصلی خود بدانم نبودم، من شاعر ضرورتی بودم.

 

فارس: یعنی شعر را به عنوان یک ابزار استفاده می‌کردید؟

الان هم معتقدم و فکر می‌کنم تفاوت الان با گذشته‌ام این است که این را آگاهانه‌تر به زبان می‌آورم. در عمل همیشه دیدگاهم این بوده است که غیر از ایمان آدم بقیه‌اش ابزار است و شعر هم یکی از آنهاست، شعر گفتن نوعی حرف زدن است مگر غیر از این است؟

 

فارس: نه.

مگر زبان آدم ابزار نیست؟

 

فارس: ابزاری است برای انتقال پیام.

تمام شد.

 

فارس: ولی با حس و عاطفه و تخیل.

خب بله، من هیچ وقت شعر را به عنوان یک چیزی که به اصطلاح باید به آن رسید و شاعری را به عنوان یک چیزی که باید شد دنبال نکردم. در عین حال -به عنوان مثال- در همان اولین ملاقاتم با «خانم صفار‌زاده» زیباترین خاطره‌ام این است که در همان روز به ایشان گفتم شعرهای من را ببینید و ببینید که من شاعر می‌شوم یا نه، ایشان گفتند که تو شاعر هستی.

 

* نوشتند فلانی وارث واقعی نیماست

 

فارس: «خانم صفار‌زاده» یک نگاه تقریبا آوانگارد داشت در شعر و شما هم گاهی اوقات تقریبا یک شاعر کلاسیک ...

من شعر کلاسیک به ایشان نشان ندادم، آن موقع من خیلی اصرار داشتم که شاعر نیمایی باشم و این قدر این اصرار در مقاطعی نمود داشت که بعضی از دوستان یک جاهایی نوشتند فلانی وارث واقعی نیماست. در عین جدی نگرفتن، این جوری هم با شعر کار کرده‌ام.

 

فارس: برویم سراع «حوزه هنری» که شما در آنجا حضور داشتید از سالهای «حوزه هنری» برایمان بگویید، چگونه به «حوزه هنری» ورود پیدا کردید. در همان ساختمان قبلی «حوزه هنری» بودید که هنوز شکل نگرفته بود، آن ساختمانی که برای بهایی‌ها بود یا چیز دیگری؟

مسیر «حوزه هنری» همین است که عرض کردم. اول «دفتر نشر قلم»، دوم خیابان اتحاد و ساختمان انجمن فلسفه و سوم از آنجا «حفیره القدس» بهایی‌ها یعنی همین جای فعلی.

 

فارس: واقعا این قدر پیش‌زمینه داشته است؟

تا یک سال و نیم، دو سال بعد از استقرار در محل فعلی، شب‌ها به نوبت پست می‌دادیم، اسلحه دستمان می‌گرفتیم و روی دیوارها می‌دویدیم. چون بهایی‌ها می‌خواستند حمله کنند و آنجا را از ما پس بگیرند. به علاوه برای گروهک ها هم آنجا جزء جاهایی بود که نقطه هدف تلقی می شد برای حمله‌های ضد‌انقلابی و خیلی‌ها در آنجا پست دادند، «قیصر» هم در آنجا پست داد.

 

فارس: پس جنگ نرم از آنجا شروع شد.

جنگ سفت بود، نرم نبود! اسلحه دستمان بود. عرض کنم که «مخملباف» روی دیوار می‌رفت، «قیصر، سید‌حسن، رسول ملاقلی‌پور و ...» روی دیوار می‌رفتند و خیلی از افراد دیگر مانند برادران «سلیمانی»، «حسن احمدی» و «عبداللا گیویان» آدم‌هایی هستند که پست دادنشان را یادم می‌آید. یک چنین فضایی بود. جلوتر که می‌آییم باز همان مقطعی هست که من غرق سیاست و حقوق و اجرا و مدیربازی و از این جور حرف‌ها هستم و همان جدی نگرفتن شعر، ولی جلسات هفتگی بعد از ظهر‌ها را می‌آمدم.

 

فارس: پنجشنبه‌ها بعد از ظهر در «حوزه هنری»؟

بله، و گعده‌ها را نه، نبودم و بچه‌ها بیشتر در آن گعده‌ها رشد کردند.

 

فارس: «سلمان هراتی، سهیل محمودی و ساعد باقری» هم در آن سال‌ها بودند.

یک مرزی را ببندیم که دوستان حالا به هر دلیل یا غفلت می‌کنند یا تغافل می‌کنند، ببینید یکسری از مسیر روزنامه جمهوری اسلامی اضافه شدند به مجموعه «حوزه هنری»، مثلا «قیصر امین‌پور» از مسیر «میرشکاک» به حوزه معرفی شده است.

 

فارس: چونکه «قیصر» گتوندی بود و «میر شکاک» هم اهل شوش بود دیگر. یعنی تقریبا همسایه دیوار به دیوار بودند.

بله، و هر دو شاگردان و تحت تاثیر «ذاکر صالحی‌ها» بودند. هر دوی آنها تحت تاثیر «علی رضا یا حسن» بودند.

 

فارس: «علیرضا یاحسن» همین الان هم هست، خانواده «یاحسن» شاعر هستند؟

بله، ببینید اینها در واقع مریدان برادران «ذاکر صالحی» بودند که این «ذاکر صالحی»‌ها، «دکتر شریعتی»‌های کوچک منطقه اندیمشک و دزفول محسوب می‌شدند. اما افرادی مثل آقای «سهیل محمودی» جزو افرادی هستند که بعدا با پیوستن اعضای «کانون حر» به حوزه‌ هنری اضافه شدند.

 

* نسل اول و دوم حوزه هنری

 

فارس: «کانون حر» قضیه‌اش چه بود؟

«کانون حر» یک کانونی بود که آقای «صادقی رشاد» در حوالی دو راهی قپان آن را اداره می‌کردند بعدا یواش، یواش اینها آمدند شدند اعضای جدید حوزه و باعث گسترش حوزه شدند.

من خیلی اصرار دارم به تدقیق تاریخ حوزه. همین آقای «سهیل محمودی» در عین حال وجه شاعری‌اش از طریق روزنامه جمهوری اسلامی به دیگران شناخته شد، باز هم از طریق «یوسف‌علی میرشکاک». ایشان شاگرد خیاط بود در یک کارگاهی در همان حوالی میدان خراسان، و «میرشکاک» شعر ایشان را جدی گرفت و در روزنامه چاپ کرد و معرفی کرد به بقیه و ادامه پیدا کرد.

«آقای ساعد باقری» که به اشتباه جزو بنیانگذاران حوزه معرفی می شود در سال 62 سرباز بود. زیر دست «حسن حسینی» در ستاد ارتش جمهوری اسلامی و رادیو ارتش خدمت می کرد. بنابراین ایشان تازه حوالی سال‌های 62 پیدایش شده است.

می‌خواهم اینها را روشن کنیم که نسل اول حوزه هنری «حسن حسینی» است. «محسن مخملباف»، «فرج الله سلحشور»، «تاج‌بخش فنائیان» است که الان استاد گروه تئاتر «دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران» است، «بهزاد بهزاد‌پور» و «رسول ملاقلی‌پور» است و دیگر بقیه را باید نسل دوم تلقی کرد و باید وسواس به خرج داد که این مرز‌بندی را داشته باشیم چه اشکال دارد یک کسی ولو 6 ماه دیرتر آمده باشد بپذیرد که نسل اولی نیست و تا نسل 4 و 5 را هم می‌شود پیش‌ قراول فرض کرد.

 

فارس، شما تا چه سالی حوزه شعر را جدی گرفتید؟

من حوزه را ادامه می‌دادم جلسات هفتگی را همیشه سعی می‌کردم که حضور داشته باشم کلاس‌های «آقای حسین آهی» را بودم سفرهای حوزه را همیشه همراه بودم.

 

فارس: به جبهه‌ها؟

حالا سفرهای جبهه‌ها باز دو دسته سفر به جبهه هست؛ یک دسته سفر جبهه که حوزه انجام می‌داده و یک دسته سفر جبهه که ما راه می‌انداختیم، نه حوزه.

 

* معروف بودیم به «شاعران مینی‌بوسی»

 

فارس: ما راه می‌انداختیم یعنی که؟ یعنی روزنامه جمهوری اسلامی؟

حالا می‌گویم، ببینید روشن شد که اولین شب‌های شعر انقلاب اسلامی از سوی «روزنامه جمهوری» بود. از طریق «آقای زورق» و «مهندس فرزاد رهبری» نماینده دوره‌های قبل‌تر مجلس شورای اسلامی بود که در حزب اشتغال داشتند. بعد از این تجربه اتفاقی که افتاد زمانی که من در رادیو بودم و پیش‌تر از آن آقای زورق» در ستاد تبلیغات جنگ با آقایان «کمال خرازی و صادق خرازی» و دیگران و دیگران یک هماهنگی‌هایی داشتند و مراسم شعرخوانی راه می‌انداختند. این مراسم شعرخوانی در واقع هدفش فقط انسجام بخشی حرکت شعری نبود تغذیه جبهه‌ها بود، مثلا دوستان برده می‌شدند به خوابگاه بچه‌های سپاه در جنوب. برای اینکه سپاه خرم شهر به شدت ضربه خورده بود و اینها با این کار بازسازی عاطفی می‌شدند. همزمان نیروهای حوزه هم برده می‌شدند مثلا «ناصر پلنگی» بعد از آزاد‌سازی خرمشهر با یک تیمی مامور بودند که در و دیوار خرمشهر را نقاشی کنند و در شهر رنگ بریزند، یک بخشی از این شب‌ شعرها دیگر در حوزه سازماندهی نمی‌شدند و تلفنی یکدفعه شب خبر می‌دادند که فردا صبح به پایگاه نیروی هوایی برای پرواز بیایید، خب اینها برای تثبیت مواضع نیروهای انقلاب بود مثال بستان آزاد شد، هنوز 24 ساعت از آزادی بستان نگذشته بود و شرایط اقتضاء نمی‌کرد که حرف از تثبیت مواضع بزنیم.

یک شب شعر در «مسجد جامع بستان» برپا شد. بنده مجری بودم. تلویزیون بغداد جلوی من بود و صدام حرف می‌زد و می‌گفت که ایرانی‌ها دروغ می‌گویند ما در بستان هستیم، فیلم از قبل تهیه شده‌ای را نشان می‌دادند که صدام دارد در بستان قدم می‌زند؛ صدام قدمش را می زد و من هم جلسه‌ام را اداره می کردم و بچه های رزمنده به صدام می خندیدند. فیلم این جلسه که پخش می شد، رسانه های خارجی رسوا می شدند.

بعدها به تدریج «حوزه هنری» جلسات خودش را انسجام بیشتری داد و رویکرد این جلساتی را هم که حوزه برگزار کرد جبهه نبود. اگر حوزه هنری شاعر می‌فرستاد به جبهه، در اجرای درخواست دیگران مثلا سپاه و بعضا بسیج بود و این جوری اتفاق می‌افتاد و معروف بودیم به  «شاعران مینی‌بوسی»! یعنی همیشه پا به رکاب بودیم و به هر طرف که می‌گفتند حرکت انجام می‌شد. گاهی هم یک چیز بینابینی اتفاق می‌افتاد مثلا یک کسی از یکی از سپاه‌های شهرستان‌ها زنگ می‌زد و یک اعلام ضرورتی می‌کرد و دیگر کار به حوزه نمی‌کشید و همان جا در روزنامه توافقی با «یوسف» می‌کردیم که چه کسانی را ببریم. به هر کسی که دستمان می‌رسید زنگ می‌زدیم می‌آمد و سوار می‌شد و با یک تاکسی یا چیز دیگر می‌رفتیم و خودمان را می‌رساندیم؛ نمونه‌اش سپاه «لنگرود» بود که تا رشت رفتیم، ماشین گیرمان نیامد و در حدود ساعت یک و سی دقیقه نصف شب به «لنگرود» رسیدیم. یک ساختمان درب و داغان ناتمامی بود که یک کسی آن بالا داشت نگهبانی می‌داد. بعد از این که ماشین متوقف شد و «میر شکاک و طاها حجازی و بنده و حسن حسینی» پیاده شدیم، آن آقا یادش آمد که به ما ایست بدهد! و گفت جلو نیایید. گفتیم شما شاعر سفارش دادید؟ گفت از کجا معلوم که شما شاعرید؟ گفتیم بابا یک ماشین شاعریم، گفت از کجا بفهمیم؟ گفتیم بابا گوش کن. «میرشکاک» گفت:

لنگ لنگان آمدم تا لنگرود

بر در این خانه ویران فرود

قار و قور اشکمم از حد گذشت

باز کن در باز کن، فرصت گذشت

آن بیچاره تحت تاثیر قرار گرفت و ترک پست کرد، آمد پایین. در را باز کرد رفتیم داخل. غذا و پتو آورد و به اصطلاح ما را تر و خشک کرد. خوابیدیم و صبح پا دیدیم دارد کلاغ پر می‌رود، فرمانده‌اش آمده بود ضمن تشکر از مهمان نوازیش به دلیل ترک پست و وارد کردن چهار تا آدم غریبه بدون هماهنگی تنبیه‌اش کرده بود!

شب شعرهای ضربتی، از این حاشیه های عجیب هم داشت، اما به شدت کم هزینه و پربازده بود. دبیر علمی و دبیر اجرایی نداشت، اما روند برگزاری اش باعث همجوشی شعرا با هم می شد و پیوند ما را با اقشار مختلف جامعه هم حفظ می کرد و مجموع پیوندها منجر به تاکید بر حفظ ممارست بر صراط مستقیم انقلاب می شد.

 

ادامه دارد...

مصاحبه با فارس قسمت اول

نسخه چاپيارسال به دوستان
گپ و گفت مفصل فارس با محمد علی محمدی/۱
به اشاره حضرت آقا تئاتر را رها کردم و شاعر شدم

خبرگزاری فارس: "حضرت آقا" حرف‌شان این بود که انقلاب اسلامی دارد پیروز می‌شود و نود و چند درصد فعالان هنری و افراد دست به قلم این کشور توده‌ای هستند و انگیزه‌های دینی ندارند؛ ما باید از همین حالا برای این انقلاب نسل‌سازی کنیم.

 

به گزارش خبرنگار ادبیات انقلاب اسلامی؛ "محمد علی محمدی" متولد مرداد 1338 در «خرمشهر» است و متخلص به «م، ریحان». او خاطرات جالبی از انقلاب و تاسیس روزنامه جمهوری اسلامی و ... تعریف کرده است که بخش اول گفت و گوی حسین قرایی با ایشان را می خوانید.

 

فارس: آقای محمد علی محمدی! چرا متخلص هستید به «م، ریحان»؟

در سال‌های اول انقلاب در عین حالی که سعی می‌کردم یا ادعا می‌کردم شاعر نیمایی هستم، غزل هم می‌گفتم، مرحوم استاد مهرداد اوستا به من ایراد گرفتند که تو که تمام الزامات غزل را رعایت می‌کنی چرا بیت تخلص نداری؟ گفتم به دلیل همین رعایت الزامات خودم را ملزم می‌دانم که طبق قاعده صاحب تلخص شوم و قاعده این است که یک استاد به آدم تخلص بدهد.

 

فارس: یا مثل مرحوم «شهریار» فال حافظ بگیری بعد تخلص «شهریار» را انتخاب کنی.

آن هم روی قاعده نبود.

 

فارس: آخر شاعرها جنس‌شان خلاف عادت هست دیگر، قاعده بر نمی‌تابد!

آن خلاف آمد نیست دیگر آن خلاف آورد عادت است،

 

فارس: بالاخره خودش یک هنجارگریزی هست دیگر!

شما شروع نکرده می‌خواهید من صریحا بگویم که با «شهریار» میانه‌ای ندارم.

عرض به حضور شما که استاد اوستا فرمودند در چند شعر اخیرت کلمه‌ی «ریحان» خیلی تکرار شده است، همین را بگذار تخلص، من هم اطاعت کردم.

 

فارس: یعنی به پیشنهاد «کی‌ام؟ شکوفه‌ای اشکی»

بله.

 

فارس: متولد چه سالی و در کجا هستید؟

متولد مرداد 1338 در «خرمشهر»

 

* تعاریف مختلف از خرمشهر

 

فارس: سبقه‌ی تاریخی و فرهنگی‌ شهر خرمشهر را می‌‌توانید با توجه به این که سنین کودکی و نوجوانی‌تان را در آن جا گذرانیده‌اید برای مان توضیح دهید؟ تا بعد بیاییم به سمت انقلاب.

عرض به حضورتان که شاید چند تا «خرمشهر» باید تعریف کرد تا برسیم به خرمشهری که من می‌شناسم. یک خرمشهری داریم که همیشه در ذیل آبادان مطرح بوده است و در تاریخ کم به آن اشاره شده است. یک خرمشهری هست که بعدا من در جنگ پیدایش کردم که به آن اشاره خواهم کرد و همین امروز یک کشف جدیدی راجع به آن کردم از طریق «عاشورا». یک خرمشهری هست که یک شهر عرب نشین بوده و مظهر بعضی تعلق خاطرهایی که خودشان را به نحوی ملحق به شبه جزیره عربستان بدانند. از این خرمشهر به بعد که می‌آییم بعد از درگیری‌هایی که در دوره‌ی پهلوی اول هست و اینها با ملاحظه‌ منافع انگلیسی‌ها که دوست می‌داشتند ما هر چه داریم برود توی آن گوشه‌ی خلیج فارس که آنها بتوانند خودشان مدیریتش کنند به جای اینکه در «گواتر» باشد و خودمان مدیریتش کنیم و از اقیانوس به آن پهناوری استفاده بکنیم به فکرشان رسیده است که خب این ریخت عربی این شهر را بشکنند و بروند به دنبال تزریق جمعیت، پدر من در آن مراحل اول این تزریق جمعیت، شده است یکی از شکارچی‌های این ماجرا؛ به خاطر این که در قضایای کشف حجاب ایشان در «شربیان» که از توابع «سراب» آذربایجان شرقی است؛ در زمستان یک روز می‌بیند خانمی نشسته است سر چشمه و دارد کهنه‌‌های بچه‌اش را می‌شوید و آقای ارباب هم از روبرو می‌رسد و دست می‌اندازد و روسری این خانم را می‌کشد. خانم برای حفظ حجابش همان کهنه‌های کثیف بچه‌اش را که داشته می‌‌شسته می‌گذارد روی سرش. آقای ارباب تعرض را ادامه می‌دهد و می‌خواهد کهنه‌ها را هم از روی سرآن خانم بردارد که با مقابله‌ی پدر ما مواجه می‌شود و کشته می‌شود و این مقدمه‌ای شده بود برای مهاجرت پدر من در سال 1326 گویا یا شاید یک کمی زودتر که ایشان می‌آید به «خرمشهر» و عملا شاید اولین ترک زبانی است که به «خرمشهر» می‌آید.

 

فارس: خودتان هم به لهجه‌ی ترکی تسلط دارید؟

بله، به لهجه‌ی ترکی کاملا تسلط دارم و به ترکی هم شعر می‌گویم و از ترکی به فارسی و از فارسی به ترکی هم ترجمه می‌کنم، ترجمه‌ی مرا هم آقای «شهریار» خیلی قبول داشت!

 

فارس «دست پیش» و این ها را هم می‌شناسید.

بله، آقای «دست پیش» را هم می‌شناسم عرض کنم خدمت شما که حضور پدرم در «خرمشهر» منجر به این می‌شود که می‌بیند یواش، یواش کار هم در اینجا هست و خیلی هم پرت است و کسی هم حالا، حالاها ملتفت نمی‌شود که ما ارباب را کشتیم و فرار کردیم، یواش، یواش ترک زبان‌های دیگری را می‌کشاند به «خرمشهر».

 

فارس: یعنی آن قدر پدرتان در این فضا جاذبه داشته‌اند؟

نه، بیکاری در آذربایجان زیاد بوده است و کار در «خرمشهر» و جاذبه‌ی شخصی پدر من در واقع عاشورایی بودنش بوده است. ترک ها به محض این که تعدادشان به 6 نفر می‌رسد، او می‌شود نوحه خوان هیات آذربایجانی‌های مقیم «خرمشهر» و بعد که یک کم بیشتر می‌شوند، می‌روند سراغ آدمی که شاید شما اسمش را شنیده باشید «شیخ طاهر آل شبیر خاقانی» که سال 59 - 58 عامل آن غائله «خلق عرب» شد. به این آقا می‌گویند ما یک عده غریب هستیم و می‌خواهیم یک جایی را داشته باشیم که در آن عزاداری کنیم. ایشان می‌گوید پیرزنی 100 متر زمین در اختیارم گذاشته شما بروید در آن عزاداری کنید. ترک ها تصور می‌کنند که زمین به این ها داده شده است و متعلق به خودشان هست و قرار نیست که دیگر پس دهند! بعد که یواش، یواش وضعشان خوب می‌‌شود زمین‌های مجاور را می‌خرند و تعدادشان هم خیلی زیاد می‌شود و زمین 100 متری می‌شود یک مسجد 3000 متر مربعی که تا سال 1343 در اختیار آذربایجانی‌ها بود و پر می‌شد. یعنی «آیت‌الله مکارم شیرازی» که به عنوان سخنران می‌آمدند 3000 مترمربع پر می‌شد و جمعیت به داخل خیابان هم می‌آمد و خیابان‌ها بسته می‌شد. پدرم دقیقا 15 رمضان سال 1343 مرحوم شد و بلافاصله آقای «شیخ طاهر» آمدند و یک غائله ترکی - عربی در همان سال 1343 به راه انداختند منتهی تا قبل از مرگ پدرم جرات چنین حرکتی را نداشتند.

 

فارس: شما خرداد 1342 را هم یادتان می‌آید؟

نه، چون آن زمان چهار سال بیشتر نداشتم و به غیر از آن بازتابی هم در خوزستان بدان معنا نداشته که من توانسته باشم ببینمش، اینها به هر حال مسجد را با یک مقدماتی ناچار می‌شوند به عرب‌ها بدهند و شروع می‌کنند به ساختن یک مسجد دیگر، این خب یک «خرمشهر» دیگری است، وقتی که خودم را پیدا کردم دیگر «خرمشهر» شهری با جمعیت بسیار پیچیده و مرکب بود. کردها، اصفهانی‌‌ها، لرها، ترک‌ها و حتی خراسانی‌ها و یزدی ها وجود داشتند و این هم یک خرمشهر دیگری است، خرمشهری که سعی می‌شد غربی باشد، ولی به اصطلاح لایه‌های زیرین‌اش به شدت مذهبی بود و به شدت مقید و مبارز بود کما این که در سال 1349 زمانی که در تهران و آذربایجان و اصفهان و خراسان سازمان منافقین دارد تشکیل می‌شود، آنجا گروه مسلحی در همان سال‌ها در خرمشهر شکل می گیرد که اسمش «حزب ‌الله» است.

 

فارس: شما هم جزء گروه «حزب‌الله» بودید؟

آن زمان من که 11 - 10 سال بیشتر نداشتم اما با اعضایش مرتبط بودم.

 

فارس: مثلا با چه کسانی؟

من با «نورانی‌ها» مرتبط بودم با «نعمت‌زاده‌ها» با برادران کوچکتر آقای جهان آرا» مرتبط بودم.

 

فارس: شما در خرمشهر رشد یافتید. از دوران ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان و مقاطع تحصیلی که در آنجا گذراندید هم بگویید.

بعد یادآوری می‌کنید که من از آن خرمشهر جدید الکشف خودم هم برایتان بگویم؟

 

* رئیس نمادین هیات شدم

 

فارس: خرمشهر بعد از انقلاب دیگر؟

بله، و آن هم با کمک مرحوم «اوستا» کشف شد! زمانی که پدرم فوت شد یک اتفاق به اصطلاح غیر قابل نام‌گذاری برای من افتاد و آن این بود که آذربایجانی‌های مقیم خرمشهر به احترام پدرم مرا به عنوان رئیس سمبولیک و نمادین هیات منصوب کردند.

 

فارس: مگر چند سال‌تان بود؟

پنج سال! یعنی یک عرف نانوشته درست کردند که به عنوان مثال اگر قرار بود زنجیرزن‌های هیات بیایند بیرون، اگر پسر «مشتی اسدالله» نمی‌آمد و زنجیرش را دستش نمی‌گرفت حق نداشتند که هیات را حرکت بدهند. خب این یک کمی غرور به آدمی می‌دهد و یک کم هم گرایش به مدیر شدن و خیلی چیزهای دیگر، ضمن اینکه اجازه نمی‌دهد به آدم که کودکی بکند. تحت چنین فشار نامحسوسی من در 6 سالگی قرآن را تمام کرده بودم.

 

* ادا اصول در می‌آورد و به کلمات آهنگ می‌داد تا ما یاد بگیریم

 

فارس: مکتب می‌رفتید؟

بله مکتب می‌رفتم، خدا بیامرزداش! معلم من «ملا عبدالله» نامی بود که فکر می‌کنم بوشهری بود و بسیار مدرن تدریس می‌کرد. بعضی از کلمات را که نمی‌فهمیدیم از هنر نمایش برای تدریس استفاده می‌کرد، ادا اصول در می‌آورد و به کلمات آهنگ می‌داد تا ما یاد بگیریم.

 

فارس: مثلا چه جوری؟

مثلا یک استکان می‌گذاشت روی پیشانی‌اش و خودش را شکل یک میمون می کرد و حرکات موزون در می‌آورد و یک کلمه‌ای مانند «ولیمسّنّکم» را بالاخره به یک کودک 6 ساله القا می‌کرد، و یا «ولیرجمنّکم» را ببینید چقدر برای بچه‌ی 6 ساله سخت است، ولی او این کار را می‌کرد. مزد هم نمی‌گرفت و فقط به یک مراحلی از قرآن که می‌رسیدیم خودش یادآوری می‌کرد. مثلا وقتی به «ولم یکن الذین کفروا» می‌رسیدیم، می‌گفت «لم یکن، حلوا بکن» یعنی به یک مرحله‌ای رسیده ایم که فردا باید حلوا بیاری به بقیه همدرس‌ها بدهی. معمولا مواد غذایی، پارچه و ... به او می‌دادند و سعی می‌کرد که پول نقد نگیرد.

 

فارس: بعد از اتمام مکتب چه شد؟

من در همان 6 سالگی وارد دبستان شدم و از دوم ابتدایی برای بچه‌های پنجم و ششم انشاء می‌نوشتم و آنها هم به جایش یک کارهایی برای من می‌کردند از همان دوم ابتدایی عضو پیش آهنگی بودم، «شیر بچه» بودم عضو سازمان شیر و خورشید بودم، امدادگری یاد گرفتم و این راه‌ها را پیش گرفتم که نوعا به آدم تربیت اجتماعی می‌داد.

 

فارس: شما خانواده پر جمعیتی بودید؟

خانواده بسیار بی‌جمعیتی بودیم، پدر من چهار بار ازدواج کرده بود. خانم اولش را طلاق داده بود، دومی فوت شده بود، سومی را بسیار دوست داشت ولی بچه‌دار نمی‌شد؛ بعد مادر مرا گرفته بود و از مادرم هم فقط همین یک بچه را داشت،

 

فارس: در خانواده فضای فرهنگی و شعری نداشتید؟

مطلقا، سواد پدرم در همان حد بود که بعضی از نوحه‌ها را یک جوری می‌نوشت که فقط خودش می‌توانست بخواند، مادر به کلی بی‌سواد بود و بعدا به کمک من تا پنجم ابتدایی را خواند، زن پدر من تا حدود 12 - 11 سالگی‌ام و مادر بزرگم هم که فلج شده بود با ما بودند و مادرم با آن خانم با همدیگر مادربزرگ را اداره می‌کردند.

 

فارس: خب از 8 - 7 سالگی بگذریم و ورود پیدا کنیم به سال‌های دیگر؟

بعد از آن دوران آمدیم به مرحله‌ی دبیرستان، من در آن سال‌ها شاگرد اول بودم.

 

فارس: با توجه به اینکه مادرتان خانم چندم پدرتان بود این شرایط روی شما هیچ اثری نگذاشته بود؟

نه، اینها یک چیزهایی بود که بعدا برای من ملموس شد. ولی آن بخشی که برای من ملموس بود و البته استفاده‌هایی داشت، این بود که زن بابای من به حدی به پدرم علاقمند بود که بعد از فوت پدرم خیلی بهتر و بیشتر و با سلیقه‌تر از مادرم مرا بزرگ می‌کرد و در واقع من بیشتر بچه‌ی زن بابایم بودم تا مادرم.

 

* بعضی از شعرهای کتاب عربی را ترجمه‌ی شعر به شعر می‌کردم تا بچه‌ها بهتر یاد بگیرند

 

فارس: در دوره‌ی دبیرستان به شعر علاقمند شدید؟

من در 10 سالگی اولین شعرهایم را گفتم و بعد چیزی که آن را جدی کرد این بود که بعضا حرص می‌خوردم از این که بچه‌های ما با اینکه عربی محلی بلد بودند در درس عربی ضعیف بودند، بعضی از شعرهای کتاب عربی را من ترجمه‌ی شعر به شعر می‌کردم برای اینکه بچه‌ها بتوانند یاد بگیرند. این مقدمات شاعری بود و همین که به اواخر سیکل اول دبیرستان -چون ما نظام قدیم می‌خواندیم- رسیدم دیگر من تمرکزم بیشتر روی تئاتر بود و تقریبا از شعر فاصله گرفته بودم و می‌توانم بگویم سعی نمی‌کردم که خودم را به شاعری معرفی کنم، چونکه شعرهایم برای خودم بود و خیلی هم نسبت به شعرهایم سخت‌گیر بودم.

 

فارس: درس را تا کجا ادامه دادید؟

من دقیقا تابستان 57 در خرمشهر دیپلم گرفتم، و بلافاصله کنکور قبول شدم و دقیقا 17/6/57 ساعت 11 صبح سوار قطار شدم تا به تهران بیایم و در دانشگاه ثبت نام کنم. ثبت‌نامم 18 شهریور بود.

 

فارس: دانشگاه کجا؟

دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران

 

فارس: از آنجا لیسانس گرفتید؟

بله، اما خیلی طول کشید، 57 ثبت نام کردم و 64 لیسانسم تمام شد

 

فارس: به جهت انقلاب فرهنگی؟

نه، به جهت انقلاب فرهنگی هم نه، بیشتر به جهت اینکه من از ماه سوم و چهارم ورودم به دانشگاه تهران ارتباط‌هایی با سیاسیون تراز اول نظام اسلامی پیدا کردم و مشغول کار سیاسی شدم و در واقع درس خواندن تبدیل به کار دوم من شد.

 

فارس: وقتی لیسانس را گرفتید دیگر ادامه تحصیل ندادید؟

نه، لیسانس را 64 گرفتم، بعد در سال 68 داشتم آماده فوق لیسانس می‌شدم، امتحان فوق لیسانس 14 خرداد سال 68 بود که مصادف شد با رحلت امام و دیگر من نتوانستم امتحان بدهم و رها شد تا بعد از سال 82 که آمدم در رشته‌ی حقوق عمومی، در همان دانشگاه تهران فوق لیسانس گرفتم.

 

فارس: دیگر درس را ادامه ندادید؟

قاعدتا چون شاگرد اول فوق لیسانس بودم -طبق آئین‌نامه نخبگان- باید بدون کنکور وارد دوره ی دکتری می‌شدم، ولی تفسیر نامناسبی که مسئول مربوطه از این آئین‌نامه در دانشگاه تهران داشت متأسفانه مانع از ادامه تحصیل من شد.

 

* از داریوش فروهر سؤال‌های بی‌جواب می‌پرسیدم و او را عصبی می‌کردم

 

فارس: اوایل انقلاب با کدامیک از سیاسیون ارتباط داشتید؟

شاید این خاطره برای شما جالب باشد؛ تا 29 مهر در واقع کلاس تشکیل نمی‌شد، چون شرایط، شرایط انقلابی بود. 29 مهر صحبت این شد که می‌خواهیم تصمیم بگیریم دوم آبان که شروع سال تحصیلی است به کلاس برویم یا نه. جلسه‌ای در سالن دانشکده تشکیل شد و دوستانی که دانشجوهای سال‌های بالا بودند و هر کدامشان به یک گروهکی تعلق داشتند، به روی سن رفتند و به جای این که در رابطه با موضوع اصلی جلسه صحبت کنند، شروع کردند با هم تسویه حساب کردن. من گفتم نماینده سال اولی‌ها هستم و می‌خواهم صحبت کنم. هیچ کس یادش نیامد که سال اولی‌ها اصلا هنوز همدیگر را نمی‌شناسند. به من گفتند بفرمایید. یعنی به نمایندگی من رسمیت دادند. رفتم بالا و به همه‌ی آنها توپیدم و گفتم که موضوع جلسه، این است و این هم جلسه‌ی طولانی نمی‌خواهد؛ یک کلمه بگویید بیاییم کلاس یا اصلا نیاییم. مطلب هم این بود که اگر نمی‌آمدیم شاه می‌گفت من خودم نخواستم سال تحصیلی شروع شود.

بالاخره مصوب شد که بیاییم، اما کلاس نرویم. ولی با این کارم بچه ها فکر کردند خیلی کار سیاسی بلدم. بعد از آن یک محبوبیتی ایجاد شد و منجر به این شد که خیلی سریع پای من به بعضی از محافل باز شود، از جمله جلسات جوانان جبهه ملی و معمولا در آن جلسات از مرحوم داریوش فروهر سؤال‌های بی‌جواب می‌پرسیدم و او را عصبی می‌کردم.

 

فارس: چگونه او را عصبی می‌کردید؟

شیطنتم این بود که سوال بی‌جواب مطرح می‌کردم. من به دنبال گرفتن جوابی نبودم؛ دنبال این بودم که خودم را به رخ بکشم. در این حین یک آگهی دیدم و این آگهی مرا به دفتری در خیابان بهار تهران کشاند. در خیابان بهار شمالی دفتر «انتشارات قلم» بود. «انتشارات قلم» در واقع محل تجمع اعضای شرکتی بود به نام «سمرقند» که این‌ها ظاهرا فعالیت فنی و صنعتی و پیمانکاری می‌کردند ولی در واقع یک دفتر سیاسی بود، ترکیبی از «میرحسین موسوی، عزت‌الله سحابی، غلامرضا آقازاده، مهندس هندی، آقای هاشمی طباء و ...» بودند. آن آگهی در واقع مضمونش یادم هست که به نوعی دعوت کرده بودند فعالانی که فعالیت هنری دارند و مسلمان هستند بیایند. پا شدم و به آنجا رفتم و 10-8-7 نفری را آن جا زیارت کردم؛ مانند «مرحوم طاهره صفارزاده، گرمارودی، علی معلم، سید حسن حسینی و ...»

 

* به اشاره حضرت آقا تئاتر را رها کردم و شاعر شدم

 

فارس: اینها را «گرمارودی» در آخر کتاب «دستچینش» نوشته است.

من شاید بچه سال ترین‌ آدم آن جمع بودم. آن زمان 19 سال سن داشتم و نمی‌دانستم که قصه چه هست. "آقا" (مقام معظم رهبری) از راه رسیدند و ما هم ایشان را نمی‌شناختیم و در آنجا ارادت پیدا کردیم. خلاصه حرف‌شان این بود که انقلاب اسلامی دارد پیروز می‌شود و نود و چند درصد فعالان هنری و افراد دست به قلم این کشور توده‌هایی هستند و خلاصه انگیزه‌های دینی ندارند و ما هم باید از همین حالا برای این انقلاب نسل‌سازی کنیم. البته بعدها من متوجه شدم که این مقوله را علمای انقلابی بین خودشان بحث کرده بودند و همزمان با این حرکتی که در دفتر نشر قلم شروع شد، «آقای اردبیلی» جداگانه و «شهید باهنر» هم جداگانه هر دو دنبال این بودند که این سازمان‌دهی را برای نسل‌سازی هنری و فرهنگی انقلاب انجام بدهند، ولی وقتی فهمیدند ایشان این کار را کرده‌اند، ‌گفتند نیازی نیست که ما پیگیری کنیم. بعدها حتی در جلسات این مجموعه شرکت می کردند و کم‌کم زمینه‌هایی پیش‌ آمد که ما به جای دفتر نشر قلم رفتیم به ساختمان انجمن شاهنشاهی فلسفه در کوچه اتحاد زیر تئاتر شهر.

 

فارس: همان اوایل 57؟

نه، اواخر 57. این ها را که من عرض می‌کنم زمستان سال 57 است. جلسه که تشکیل شد انقلاب هنوز پیروز نشده بود، ولی این جلسات کوچه «اتحاد» مال زمانی است که انقلاب پیروز شده بود، حزب تشکیل شده بود و من آن چیزی که یادم می‌آید می‌توانم به جرأت بگویم 33 نفری که بعدا به عنوان شورای مرکزی حزب جمهوری اسلامی امضاء کردند، در جلسات آن تشکیلات ما که اسمش شده بود «کانون نهضت فرهنگی اسلامی» شرکت می‌کردند. در یکی از آن جلسات بحثی راجع به یک بیت از «حافظ» شد که نمی‌دانم چرا گره خورد. من صندلی مجاور آقا نشسته بودم، از ایشان اجازه گرفتم و یک حرفی زدم که یادم نیست چه گفتم و ایشان بلافاصله گفتند درست است، همین است که این جوان می‌گوید و اختلاف نظرها حل شد. بعد که از جلسه بیرون آمدیم ایشان گفتند شما شعر هم می‌گویید؟ گفتم بله شعر هم می‌گویم ولی اعتقادم به تاثیر اجتماعی تئاتر خیلی بیشتر است. فرمودند «ما شاعر لازم داریم» -به همین لحن- و بعد هم «آقای زورق» را صدا کردند.

 

فارس: «محمدحسن»؟

«محمدحسن حاج علی محمدی (م، زورق)» که بعدها مدیرعامل انتشارات سروش شدند. ایشان را صدا کردند و به من فرمودند یک آدرسی را «آقای زورق» به شما می‌دهند، شما فردا بروید. «آقای زورق» ایشان را توجیه کنید. «آقای زورق» به من فقط آدرس داد و هیچ چیزی نگفت. گفت فردا صبح شما بیا به این آدرس، دنبال آدرس که رفتم دیدم «دفتر نشر فرهنگ اسلامی» ‌است. در خیابان فردوسی که آقای بی آزار شیرازی و آقای برقعی آن جا بودند.

 

فارس: «آقای برقعی» ‌که بود؟

ایشان از روحانیون مبارز،‌متفکری بودکه در واقع در کنار شهید بهشتی و باهنر در تدوین کتاب‌های دینی قبل از انقلاب مشارکت داشتند و همچنین آقای «بی‌آزار شیرازی».

 

* نفر پنجمی بودم که وارد تحریریه موسس روزنامه جمهوری اسلامی شدم

 

فارس: «عبدالکریم»؟

بله، من وارد که شدم مرا راهنمایی کردند به یک دری که پشت ساختمان بود و پله هایی داشت. از پله‌ها بالا رفتم و وارد یک اتاق خیلی کوچکی شدم که بعدا معلوم شد این اتاق، دفتر مطالعه «استاد محمدرضا حکیمی» است و ایشان برای تأسیس و بنیان‌گذاری روزنامه جمهوری اسلامی به عنوان اولین روزنامه نظام جمهوری اسلامی اتاق خودشان را هدیه کردند که اینجا کارهایشان را انجام بدهند، بعد وارد شدم و دیدم که آقای «مهندس میرحسین موسوی» پشت یک میز و صندلی فلزی بچه‌گانه نشسته‌اند و سه، چهار نفر دیگر بودیم و دور هم نشستیم. گفتند می‌خواهیم یک روزنامه درست کنیم. آنچه یادم هست «آقایان زورق، آقازاده و مرشد‌زاده» بودند -که «آقای مرشد‌زاده» مدتی سفیر ما در مالزی بودند و الان نمی‌دانم کجا تشریف دارند- و خود آقای «مهندس موسوی» و من تصورم این است که نفر پنجمی بودم که وارد تحریریه موسس روزنامه جمهوری اسلامی شدم.

 

فارس: تاریخش دقیقاً خاطرتان هست؟

نه، دقیقا روز و ماه آن را یادم نمی‌آید ولی می‌دانم که ما به سرعت بعد از پیروزی انقلاب به سالنی که متعلق به روزنامه کیهان بود منتقل شدیم و همان جا هم در اردیبهشت شروع کردیم به شماره‌های صفر را در آوردن. چون «آقای بنی‌صدر» هم داشت روزنامه راه می‌انداخت و اسم روزنامه‌اش را هم گذاشته بود «انقلاب اسلامی» تلاش خیلی زیادی کردیم که حتما روزنامه ‌ما -حتی شده یک روز- زودتر از «روزنامه انقلاب اسلامی» در بیاید که اسم روزنامه بنی صدر نشود اولین روزنامه نظام جمهوری اسلامی.

 

فارس:‌ شد؟

روزنامه ما اولین روزنامه نظام جمهوری اسلامی شد.

 

فارس: شما عضو حزب جمهوری اسلامی هم شدید؟

من از ابتدا تا انتها مخالف حزب بودم و دلایل خودم را هم داشتم. در حالی که کاندیدای شهید بهشتی برای ریاست روابط عمومی حزب بودم که به هیچ وجه زیربار نرفتم. حالا اگر پیش آمد خاطره‌ای را در آن زمینه برای‌تان تعریف می‌کنم.

 

ادامه دارد...

 

درباره حاج رحیم ارباب

روزنامه جمهوری اسلامی ۱۹/۹/۱۳۹۱

بقیت السیف ارباب معرفت

محمدعلی محمدی م.ریحان

ادامه نوشته

هووووووم

خود اول:
دست خودم را می گیرم
مرا از جاده بیرون می برد
می پرسم چرا
می گوید مگر قصدمان گم شدن نبود
گم شدن از اینهمه سردرگمی.

خود دوم :
چشمانم خودم را جستجو می کنند
 و خودم می گوید
ولش کن
لای همین شلوغی ها خودش را گم و گور کرده است.


خود سوم:
راه از خودم خالی است
بیراهه از خودم خالی است
خودم از خودم خالی شده ام.


خود چهارم:
همه خودم را سر کشیده ام
همه خودم را بالا اورده ام
همه خودم را دوباره لیسیده ام.


خود پنجم:
کیمیایی که هیچ را هیچ تر می کند
شاید اسکندر را در برهوت فرو برده باشد
صدا یش که می زنم
هوم ناتمامی به گوشم می آید.
محمد علی محمدی م.ریحان. همین حالا

عمری که گذشته است

سودی است اگر عمر و زیانی است گذشته است

آب از سرما دیر زمانی است گذشته است

عیب و هنر آمیخت  و ما اخم نکردیم

این درد اگر درد گرانی است گذشته است

از خوب و بد خلق به ما هر چه رسیده است

گر آمدن و رفتن جانی است گذشته است

دیوانگی و عقل و غم و شادی عالم

از خاطر ما گر هیجانی است گذشته است

تاب و تعب زندگی تلخ گلو گیر

گر تیغی و گر آب دهانی است گذشته است

پاپیچ دلم نیستی هست نما بود

این وهم که افسون عیانی است گذشته است

از پیچ و خم راه گذشتیم و چو طی شد

دیدیم چه لغزنده جهانی است،گذشته است

کردیم سپر گاه دل و گاه سر و دست

گر هر طرفی تیر و کمانی است گذشته است

ماسوره شکن بود نخ پر گره عمر

گر هر گرهی نام و نشانی است گذشته است

ناخن مکش ای باد به زخم دل ریحان

آب از سر ما دیر زمانی است گذشته است

۴ آذر ۱۳۹۱ محمد علی محمدی م.ریحان 

حال تو خوب است؟

پاشید اناری به هوا حال تو خوب است؟
دل داد قناری به خدا حال تو خوب است؟
نور آمد و شبنم ته گلبرگ نهان شد
شد شهر پر از نور و صدا حال تو خوب است؟
یال سحر افشانده شد از کوه به هامون
آراسته شد بال هما حال تو خوب است؟
آتش پره شوق شد آهوی رمیده
ققنوس به سر بست حنا حال تو خوب است؟
زانوی طرب زاهد سجاده نشین یافت
آمد به هدف تیر دعا حال تو خوب است؟
رقصید افق، چشم من آمد به تماشا
یاد تو زخود برد مرا حال تو خوب است؟
نیلوفر و قوس قزح از دور رسیدند
آهسته به هم نرم و رها حال تو خوب است؟
نوشیدم و نوشید زمین جرعه به جرعه
صهبای صفا شهد رجا حال تو خوب است؟
دادند به ریحان دلی از یاد تو روشن
بی رنگ تر از آب و هوا حال تو خوب است؟
اول اذر 1391محمد علی محمدی م.ریحان

با چشم حر

 

 

آزادگي سخت است، حر مي‌داند و عباس
رسم اراذل نيست، دين مي‌خواهد و احساس
نوكيسه نو كاسه را با شمر مي‌سنجند
سنگ فلاخن را نمي‌سنجند با الماس
*
حر، شيشة نيلوفري، عباس آيينه‌ست
سنگ فلاخن، مفت چنگ حيله و كينه ست
نوكيسة نوكاسه، در دستش امان نامه
فرياد مردي مي‌زند، در ذات بوزينه ست
*
حر پشت و روي دين و دنيا را تماشا كرد
دين يزيدي را تماشا كرد و رسوا كرد
حفظ حكومت، واجب نفسي است مي‌گفتند
حر، ناگهان چشم حقيقت بين خود، واكرد
*
حر ابتدا پنداشت راه آشتي باز است
دين خدا با دين اهل شام همساز است
يعني حسين از حكم حاكم سر نمي‌پيچد
اين يك اهانت نيست، فهم كهنه سرباز است
*
از حكم قلب ساده‌اش با آل طاها گفت
در عين اظهار ارادت، پيش مولا گفت
تعظيم كرد و اقتدا كرد و تمنا كرد
از تلخي تبديل همراهي به هيجا گفت
*
مي‌ديد مولا حاضر است از را ه برگردد
از كربلا عازم به جايي دورتر گردد
شمشير دارد بر كمر اما نمي‌خواهد
تاريخ دين بامردن او مختصر گردد
*
مي‌خواهد آنسان دور باشد از يزيدي‌ها
كز چشم او هرگز نبينند اين پليدي‌ها
تبليغ دين خود كند در مرزهاي دور
فارغ زتكرار "شتر ديدي نديدي"‌ها
*
عطر امامت در مشام خاك مي‌پيچيد
از باغ بيداري دل حر نسترن مي‌چيد
سرخ و سفيد نسترن‌ها پيش چشمانش
منشور مي‌شد، عشق مي‌شد، عيد مي‌شد، عيد
*
جز دين و عترت، هيچكس پيوسته بر حق نيست
جز حق و حكمت، لايق تسليم مطلق نيست 

حر مي‌شنيد از عمق جان خود صدايي نو
مي‌ديد كم كم، حق ترازويي معلق نيست
*
اين بازگشت از التقاط دين و دنيا بود
حر پاك طينت، اهل حكمت بود، آقا بود
آقا، به آقايي، به ديني محض برمي‌گشت
آن روز، عيد وصل او با آل طاها بود
*
حر ياد مي‌آورد نعمان بن منذر را
هم ديني اجداد خود با جد حيدر را
با خود نه تنها،‌با برادرهاي خود مي‌كرد
ياد خليل و بت شكستن‌هاي ديگر را
*
اما هياهوي سپاهي تازه، عيدش را
بر هم زد و افتاد كار حر به فرداها
حر خلع منصب شد، سپاه ابن سعد آمد
راه امامت سد شد و آغاز شد غوغا
*
ممنوع شد، ممنوع شد، ممنوع شد ديدن
قرآن شنيدن، حق شنيدن، فكر، فهميدن
گوش اراذل رام فرمان امير خود
آمادة اوضاع مبهم را پريشيدن
*
خرد و كلان فكرغنيمتهاي رنگارنگ
از ملك ري تا گوشوار كودكي دلتنگ
جنگ و تفاخر، جنگ و بيم نام و بيم ننگ
تشويش، غارت،‌خيمه سوزاندن، فرار از جنگ
*
حر با تماشاي دمادم شعله ور مي‌شد
منشورجانش دم به دم منشورتر مي‌شد
از حال و روز ناگزير، از شرك تن مي‌زد
آمادة همراهي موج خطر مي‌شد
*
وقت شكستن، شيشه مي‌گويد منم شمشير
حر گفت و همراهان او گفتند باتكبير
گوش اراذل هم صداي تازه را حس كرد
در چشم‌هاي خيره حتي ديده شد تغيير
*
لرزيد قلب ابن سعد از شدت آن موج
از شدت تاثير يك تن در دل يك فوج
تغيير مي‌آمد كه تقديري دگر سازد
جان اراذل را بلرزاند هواي اوج


از دست مي‌شد ناگهان روياي ملك ري
بر عمق جان اشقيا ابليس مي‌زد هي
"هي بار گرديد اين ز خود رفتن شكست ماست"
اسب تلاطم با خروشي ناگهان شد پي
*
از حر جدا ماندند مرداني كه جاماندند
مفتون ذهن بستة بي‌دست و پا ماندند
ماندند و شرم و شك جذام روح ايشان شد
اما ندانستند خود مردند يا ماندند
*
آزادگي، بي‌دين تقلايي ‌ست بي‌مقصد
جان موحد، بستة عقل و دلي مرتد
اين راز بي‌تاثيري فرياد عاشورا
در جان مردم بود، فريادي كه مولا زد
*
در اكثريت غرق شد فكر خطر كردن
خود را ميان غيرت و غارت سپر كردن
خنجر به خود آيا كسي هم مي‌تواند زد؟
در كربلا ديديم، در يك چشم‌تر كردن
*
تحسين حركردند و خود سوداگري كردند
نوكيسگي نوكاسگي ناداوري كردند
از خودستيزي، حق ستيزي بود آسانتر
خنياپرستي، خودفروشي، خيبري كردند
*
آقايي عباس و حر آزارشان مي‌داد
زيرا خبر از عمق شام تارشان مي‌داد
ابن زياد و شمر و ابن سعد و خولي را
تشويش از بنيان كسب و كارشان مي‌داد
*
كاري چنين را چاره باقي نيست جز غوغا
در هم فرو غلتاندن پيدا و ناپيدا
راه فرار از خود، فرار از چند و چون اين است
اين بود راز اوج عصياني كه شد بر پا
*
يك فرسخ است از خيمه‌گه تا قتلگاه تو
تنهايي‌ات بر سختي راهت گواه تو
سخت است در غوغا نگاه از خيرگي شستن
سخت است حق را ديدن‌اي حر با نگاه تو
*
احساس مي‌سوزد، به توفان مي‌گرايد شعر
وقتي تو مي‌گويي به ديدارت بيايد شعر
در وصف تو در وصف دين در وصف عاشورا
پيوسته بايد شعر بايد شعر بايد شعر
*
شعر از دل شوريده جز توفان نمي‌خواهد
جز تلخي و جز تندي از ريحان نمي‌خواهد
خون خدا تا در رگ آزادگي جاري است
اين دادنامه نقطة پايان نمي‌خواهد

 محمدعلي محمدي (م. ريحان)
کربلا- مهر ۱۳۹۱

تا نگویند

من كه يك عمر به سوداي تو بيدل ماندم
صبر ورزيدم و از غير تو غافل ماندم
عرق چهرة ابرم كه چكيدم بر گُل
تا نگويند كه افتادم و در گِل ماندم
باور مرده نيرزد كه نمكسود كنند
ماهي دور ز چنگال سواحل ماندم
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
شامگاهي اگر از حل مسائل ماندم
تازه رويي طلب از دود نكردم چون چوب
آهن سرخم و با شعله مقابل ماندم
تاب هر جلوه كه ديدم به حضور انجاميد
كار ورز نظر مرشد كامل ماندم
نظر لطف تو هر شام و سحر با من بود
كه مصون از فتن لشكر باطل ماندم
در ديگر نزدم در طلب آب حيات
خاكروب حرم حيدر عادل ماندم
مسجد سهله شد اين چشم و دل‌اي مهر مدام
بس كه پيوسته به ديدار تو مايل ماندم
همچو آيينه كه در خويش نگنجد هرگز
روز وشب برخي آن خوب شمايل ماندم
آخرين روز جهان است، جهان كافر شد
بخت ور من كه به اقبال تو مقبل ماندم
برق من چشم فلك را به هم آرد ريحان!
سيلي باد ز بس خوردم و بيدل ماندم

محمدعلي محمدي(م. ريحان)
۱۸/8/1391