شش دوبیتی برای میلاد حضرت زینب
سرويس خبر:
عيد و انسان
بخشيدن و بخشيده شدن، عيد همين است
انسانشدن، انسانشدن، انسانشدن اين است
از بار گران جان و دل خويش رها كن
رسم و روش مردم آزاده چنين است
محمدعلي محمدي(م. ريحان)
امضای مرحوم دکتر حسن حبیبی بود
فکر کردم بعضی شعرامو
از این به بعد با این امضا منتشر کنم
یاغرق شو بی دست و پا یا جانب دریا مرو
درگوش من تا کیست این کاینگونه می گوید سخن
بی هیچ ترتیب و ادا بی حرف و صوت و بی دهن
تا چشم می بندم زخود می آید از هر سو طنین
تا می گشایم چشم را خوف و رجا گوید ببین
می بینم و وا می روم پایین و بالا می روم
شوق این طرف ترس آن طرف صفرا و سودا دود و دم
گاهی چو تخته پاره ای گه قلوه سنگی خاره ای
گه طفلک بیچاره ای بر آب در گهواره ای
گه می برد موجی مرا گه زیر پا اوجی مرا
گه می کشد در کام خود چاهی مرا بی دست و پا
تا دست و پایی می زنم بر خویش تاری می تنم
می بافم و می گسترم می چینم و می افکنم
هم نوحم و هم یونسم سیمرغ کوه کرکسم
روح ارسطاطالسم قارونم اما مفلسم
قارون فروشو در زمین با نفس شیطانی خود
چندین به زیور در مپوش احوال حیوانی خود
دام تو تنها خاک نه بیش و کم ای چالاک نه
زندانی فهم خودی زندان تو افلاک نه
قارون اگر هارون شود فرعون دیگرگون شود
یا سامری زاندیشه سوداگری بیرون شود
"آنست نارا" کی توان گفتن چو موسی ای عمو؟!
دیدن خدا را کی توان با چشم خودبین روبرو؟!
دیدن گلستان کی توان در شعله ابراهیم گون
گردن چو یوسف کی توان زد دیو نفس پرفسون
با نوح کشتی کی توان در موج سیل انداختن ؟!
چون خضر حق بین کی توان در غیب منزل ساختن؟!
از مرز هستی کی توان معراج همچون مصطفی
وانجا علی را کی توان دیدن که می گوید بیا
گوید بیا تا هر قدم از خود برون تر سازمت
وز بحر شک در ساحل امن خدا اندازمت
یعنی بیا و غرق شو تا ترس تو زایل شود
چشم از جهان بر گیر تا جانت به حق مایل شود
هر لحظه چون موسی مرا خواند ندایی سوی خود
موسی کلیم الله و من سرباز خود بین احد
یکسو پیمبر با علی یکسو من و اوهام من
دندان احمد طعمه اندیشه های خام من
خوف و رجا بخل و طمع هول و هوس حرص و حسد
هر دم یکی دورم کند از قل هوالله احد
تا قل هوالله احد پیچد به گوش جان من
نازل شود یکبارگی بر قلب من قرآن من
از کوفه می خواند مرا گاهی علی سوی نجف
گه بانگ هل من ناصرم خواند زهیر آسا به طف
یعنی که ثار الله شو در کربلا یا چون علی
فزت و رب الکعبه گو در سجده رب جلی
یا در خراسان با رضا پای برهنه کو به کو
سوی نماز آ تا شود مامون تو بی آبرو
می گیرد و پس می دهد دریای وصل حق مرا
صد گونه صیدم می کند هر دم طنین موج ها
لحن سفیران خدا چون ذات حق یکسان بود
گر گوش جان را وا کنی جان را مخاطب جان بود
آیین و آداب است دین وز دین گرامی تر یقین
گرجوهر دین و یقین پرسی زمن این است این
گردن بزن دجال خود سفیانی فعال خود
بر خوان که "یا منصور امت" بیگاه شد بیگاه شد
بیگاه را بیگاهتر چندین مکن ای ممتحن
یاخود یکی شو با خدا یا بانگ یامهدی بزن
از تخته خوف و رجا خود را رها کن غرق شو
یاغرق شو بی دست و پا یا جانب دریا مرو
پانزده اسفند ۱۳۹۱
از خودي بگذركه رشك زهره و پروين شوي
لب چو گل واكن به زيبايي كه فروردين شوي
چاره تشويش ترك خود مداري گفتن است
رسم شبنم چابكي در كار از خود رفتن است
عندليب از خود شود فارغ چو بيند روي گل
ابر ميپرسد ز جوي وجر نشان كوي گل
يوسف و يعقوب را دل با خيال هم خوش است
يك شرر خند نظر كبريت صد گل آتش است
گر تمنا ميكني خورشيد، ماه خود مباش
شاخ و برگ بيسر و پاي گياه خود مباش
خود هرس كن خويش را آشفتة دنيا مشو
پر مزن خشت گمان، مجنون بيليلا مشو
دست استغنا مبر در آستين ادعا
زحمت اندازه كردن را نيرزد اين قبا
موسي از پيش خوداي ساحر يد بيضا نكرد
ساحران را جز همين ترك ادب رسوا نكرد
از خودي تا بيخودي يك لحظه ترديد است و بس
هان ميفتي در حباب ديگ جوشاناي مگس
گر امير نفس خود گشتي اميري تا ابد
ورنه دير و زود سرها پيچداز فرمان بد
گردن بد سركشي را زيبد و گردن كشي
اشتر و فيلند يكسان در زمان سرخوشي
مست بيرون ميروي رو رو كه كارت شد تمام
ميشوي دجال دور از خيمه خير الانام
خيمه خيرالانام ايمان پاك مردم است
وين قباب از چشم نااهلان خودپيما گم است
"در بيابان گر به شوق كعبه خواهي زد قدم"
چشم دل بگشا به جاي چشم خودبين يك دودم
با تو ميگويم، نه تنها تو، نه تنها من، كه ما
جمله يكسانيم، قاب ديده باز و اين عما
اين عماي ساحري روح خدا را كافر است
آنكه از اين كفر برگشتن تواند نادر است
در دل هر ساحري فرعونهاي بيشمار
كيست كاين فرعونها را سر بكوبد همچو مار
اژدهايي ميكند نفسي كه شد فرعون خويش
سرنسايد بر زمين چون عبد حق، فرعون كيش
ديو نفس از وي كند هر دم تمنايي دگر
ادعايي هر شب و هر روز غوغايي دگر
ميدواند ساحر و مسحور خود را هر طرف
باز مينامد غرور خويش را فضل و شرف
منحرف معناي عدل و فضل و هشياريكند
پيش موسي پيش هارون لاف بيداري زند
باز گردم، عاقبت بيني كليد سروري است
سروري فرمانبري از شيوه پيغمبري است
گر چو احمدبگذري از خود ولي خاتمي
ورنه خود را نكبتي و ديگران را ماتمي
چند آخر صخره غلتاندن به راه كاروان
شرمي از خيرالاناماي شيعه صاحبزمان
باامام قائم آيا ميتوان پنهان چخيد؟!
يانهان از چشم وي با نفس خود گفت و شنيد؟!
باتو ميگويم، نه تنها تو، نه تنها من، جهان
پر شده است از مردم فرعوني موسي زبان
گر دل و دين را نيارد قائم حق مرهمي
"عالمي ديگر بيايد ساخت وزنو آدمي"
محمدعلي محمدي(م.ريحان)
* چخيدن: ستيزه كردن
ز خاك برنداشتي، به خاك ميسپاريام
رياست اينكه روي خود به روي ميگذاريام
زمانهاي، زماني از هراس و بخل و سوء ظن
به خاك ميكشي مرا به جرم بيقراريام
زمان ديگر از خودم چو باد ميبري، ولي
چو گردباد ميكني ز گرد خود فراريام
زمان ديگرم زكين، دوباره ميكشي، چنين
به دفتري ز نقشها، شهيد مينگاريام
زمانهاي، اگر دمي مطيع ميشدم تو را
تبيره ميزدي به اعتبار بيتباريام
منم كه تن زدم همي، فرو نيامدم دمي
نكرد زخم و مرهمي، به بند تو حصاريام
دوباره ميزني كنون به شانه چون ستارهام
براي آنكه بشكني، بزرگ ميشماريام
بزرگ ميشماريام كه تا بزرگ بشمرم
بزرگ بشمرم تو را، كه ننگري به زاريام
تو زار منگر و بدان، كه خوار نيستم، مخوان
دمي چنين دمي چنان خزاني و بهاريام
نه نارسيس خود گرم، نه آفتاب خاورم
نه برهوار ميچرم، نه اهل گرگ واريام
زمانهاي، كه ميدهي فريب خويش و ديگران
بنفشه زار نيستم پلنگ زخم كاريام
ز خاك برندارمت، اگر بيفتي از نفس
اگر بيفتم از نفس، تو نيز بر نداريام
دوباره كيست اين كه مينشانياش به دوشها
چو در شب گمان خود به خاك ميسپاريام؟!
محمدعلي محمدي(م.ريحان)
28/11/1391