شهاب

شهاب صدایم می کند.
هنوز باور نکرده ام که یک سال شده باشد
خود شهاب هم باور ندارد
وگرنه صدایش اینقدر واضح نمی بود.
عصرپنجشنبه به جای رفتن به عروسی مهدی در کاشان که قول داده بودم، سر از مسجدالشهدای خمینی شهر در می آورم
دعای کمیل که تمام می شود تا به اصفهان بر گردم و.... می شود ساعت دوازده نیمه شب
نمی دانم چه حالی دارم
ساغت پنجاه دقیقه بعد از نیمه شب می رسم به ترمینال و فروشنده بلیت انگار مامور است که هر چه زودتر مرا روانه کند.اتوبوس در حال حرکت را متوقف می کند. سوار می شوم.خوابم می برد و یک ربع به شش صبح از مقابل مرقد امام رد شده ایم که از خواب می پرم.
در میدان جهاد پیاده می شوم.
پل عابر پیاده مرا به آن طرف اتوبان می رساند.
به مرقد بر می گردم.
پاسدارها نمی گذارند با کیف وارد شوم. فرصتی برای رفتن تا باجه امانات نیست.نماز صبح را روی فرش های خاکی کفشداری مرقد امام می خوانم .
خود را به قطعه چهارده بهشت زهرا می رسانم.
می دانم که استاد دکتر محمد پروین گنابادی هم در همین قطعه دفن است. مزارش را پیدا می کنم. فاتحه ای می خوانم و جرات بیشتری برای پیدا کردن شهاب پیدا می کنم.
قبرعمه منورم هم اینجاست اماعمه منور لابد از توی قبر هم می خواهد نازم را بکشد و من حوصله به خاطر آوردن نازکشیدنهایش را از تنها یادگار تنها برادرش ندارم.اصلا به خاطر همین نازکشیدن ها بود که همیشه از خانه پسرعمه ام به خانه پدری داوود فراری بودم.
مشخصات قبر شهاب را از مرکز اطلاعات بهشت زهرا می گیرم.
حدود هفت صبح با عکس شهاب که روی سنگ سیاه مزارش حک شده روبرو می شوم.
حرف می زنم
حرف می زنم
حرف می زنم
سنگ روی قبر را چند بار - راستی چند بار؟؟؟- می شویم.
با گلهای شب بوی بنفش و میحک قرمز پرپر شده روی قبر تصویر قلب درست می کنم.
صدایم را در قبرستان رها می کنم.
قران می خوانم
دوبیتی می خوانم
با شهاب درباره داوود حرف می زنم
و چقدر خوشم که هنوز کسی از خانواده شهاب نیامده و ساعت به احترام حال ما دونفر(؟!) اینقدر آهسته جلو می رود...
سکوت دلخواهی است که زایران سایر مزارها هم به خوبی قدرش را می شناسند.
مردم چه علاقه ای به مزار گردی پیدا کرده اند. مرده های سی سال پیش چقدر زایر دارند.
اما تعداد قبرهای تازه در این قطعه به قدری کم است که تقریبا مطمئنم جز مهمانان شهاب صدایی از کسی در نخواهد امد. شهاب را در قبر پدر بزرگش دفن کرده اند.
برخلاف تصور و انتظارم اولین نفری که باید در مراسم سال شهاب ببینمش همسر شهاب است که قبلا او را ندیده ام.
دلیلش ساده است. اما نیازی به گفتن نیست.
همسر شهاب خیلی سریع آشنایی می دهد.
عکسم را در همین وبلاگ دیده و شعر پارسالم را درباره شهاب و خطاب به داوود خوانده است.
هر دو بغض کرده ایم و هر دو به هوای هم خود را کنترل می کنیم.
زمان کند تر می گذرد.
کم کم بقیه هم از راه می رسند.
خواهر های داوود که دوستان ایام طفولیتند
بچه های داوودکه از بین همه انها فقط چهره مستانه و کاظم را به وضوح در خاطر دارم.
نرگس مادر شهاب که مثل روزهای زندان داوود خاموش و بی صداست اما به زودی بغضش خواهد ترکید.
حواهر زاده ها
دایی غضنفر که در عین حال شوهر عمه شهاب هم هست و چقدر تکیده شده
ثریا خواهر بزرگتر داوود که عروس عمه خودم هم هست
همه از دیدن من هاج و واجند
اما ملک کدامشان است؟
اصلا او را دیده ام؟ یادم نیست؟ فکر نمی کنم.
نمی خواهم عامل شعله ور شدن آتش دلها باشم
از جمع فاصله می گیرم
انقدر دور می شوم که مرا نبینند و صدای گریه ام را نشنوند اما صدای مداح را بشنوم ...
کاظم هم که روز به روز به داوود شبیه تر می شود مثل خودم دنبال راه فرار از مقابل چشم هاست و درست به سمت جایی که من پناه گرفته ام می اید
اما احترام به نیاز مشترک در چند قدمی من متوقفش می کند.
دوست ندارد گریه اش را کسی ببیند.
خیال می کند متوجه اش نشده ام.
زار می زنم تا شاید کاظم هم آسوده تر بتواند گریه کند.
ملک که از طریق وبلاگم مرا پیدا کرده و خبرمراسم را داده است میان جمعیت دنبالم می گردد و من او را از نگاه جستجو گرش می شناسم. اما حالا وقت بروز احساسات نیست.
کاش این دختر هنوز هفت هشت ساله بود...
کاش من قدری - مثلا سی سال- پیر تر بودم.
کاش می توانستم احساس خود را به او بروز بدهم.
کاش می شد به او بفهمانم که خوب می فهممش.
آیا واقعا می فهممش؟؟؟؟؟
کاظم دوباره به میان جمع برگشته است.
مردها از زنها هاج و واج ترند.
از کلافگی خود به آغوش کاظم پناه میبرم و خود را در اغوش پدرش داوود احساس می کنم... معلوم است که مدتها دنبال چنین آغوش آشنایی بوده است. حرف هایی می زنیم که هیچ کس نمی تواند در چنین مجال اندکی به گوش دیگری زمزمه کند.
از رفتن شهاب دلخور است
مثل خودم که از رفتن داوود هنوز دلخورم.
لابلای حرفها صورتم را به شانه راست کاظم می مالم. بو می کشم. گردنش را می بوسم و حیفم می آید از اینکه نمی توانم صورتش را ببوسم. درست مثل صورت پدرش که همیشه چقدر دور بود به خاطر بلندی قدش...
مداح ها بساطشان را جمع می کنند و می روند.
زنها آرام تر شده اند.
حالا درست مثل کسی هستم که بخواهد آنچه مال اوست دوباره از چنگ دیگران پس بگیرد اما شک دارد که این گنج مال من است یا دیگران!!!.
قمقمه هایی را که قبل از آمدن بقیه برای ریختن روی قبر های همسایه شهاب آماده کرده بودم روی سه قبر سمت راست و سه قبر سمت چپ خالی می کنم.
این از نظر خودم نوعی اعلام پایان مراسم است اما کسی این وجه قضیه را جدی نمی گیرد
با نگاهم به بقیه التماس می کنم که زودتر بروند تا بقیه حرف هایم را با شهاب بزنم.
عکس قاب شده شهاب هم که نرگس با خودش آورده انگار توی جمعیت دارد دنبالم می گردد.
همه باید بروند اما نمی روند.
دلشان نمی آید که بروند.
کبری ناخود آگاه واسطه سلام وعلیک من با چند نفری می شود که اگر اسم نمی برد نمی شناختمشان.
ملک با ذوق زدگی به من زل زده است.
همه احساسم را بالبخندی نثارش می کنم که گویی گیج ترش می کند.
یک نفر برای چندمین بار یاد آوری می کند که بایدبه مهمانها ناهار بدهند و بعد تازه به مسجد بروند.
پس عاقبت مجبورند مرا با شهاب تنها بگذارند.
رفتن محکومیت تلخی است برای کاظم و ملک و دایی غضنفر و همسرش مهین و...
کم کم خلوت می شود اما کبری و اکرم - خواهرهای داوود- سمج تر از همه هستند و ملک حیرانتر از همه.
ملک دختر کوچک داوود و خواهر کوچک شهاب است .
وابسته تر از همه دیگران به داوود و شهاب.
شعر پارسالم او را متقاعد کرده که باید سراغ پدر و برادر را از من بگیرد اما با گارد بسته من مواجه شده است.....
کبری اصرار می کند که زودتر سوار یکی از ماشینها بشوم اما فقط یک جمله به زور از دهانم خارج می شود:
شما برید من بعدا میام.
نقشه اش برای تنها شدن با برادر زاده خود نقش بر آب شده است
وانگهی می داند که ممکن است باز هم فرار کنم.اما چشم هایم به او اطمینان می دهند که تا آخر مراسم فرار نخواهم کرد.
خودش را با اشاره به خاطرات نوجوانی مشترکمان تسکین می دهد.
یعنی واقعا من و کبری اینقدر جنگ و جدل داشته ایم؟
یعنی او مرتب موهای مرا می کنده است؟
چرا نمی توانم به خاطر بیاورم؟
چرا نمی توانم در لذتی که سعی دارد از مخدر خاطرات ببرد سهیم بشوم؟
چرا نمی رود؟ برو کبری برو !
اکرم برای غلبه بر این فضای سخت وتلخ مرا به پسر و عروسش معرفی می کند و از بچگی هایمان تعریف می کند.
از حوض بزرگ خانه که البته بزرگ نبود اما ارتفاع داشت.
پسر و عروسش نمی دانند از تعریف های او تعجب کنند یا از سکوت تحیر آمیز من
نمی دانند که من لابه لای جملات اکرم راهی به تماشای چهره مادر بزرگشان پیدا کرده ام.
چه خوب است که پیرزن دیگر نیست...
اگر بود چه طور می توانستیم بالای سر نوه اش خاطره بگوییم و لبخند زورکی بزنیم؟
اگر بود مگر من جرات داشتم سرم را بالا کنم و توی نگاه مهربانش نگاه کنم؟
اگر بود این بار دیگر حتما دستش را می بوسیدم.
راستی چرا در تمام تابستا نهای نوجوانی ام که از خرمشهر به شهر ری می آمدیم و بیشتر روزهایم در خانه آنها می گذشت دست پیرزن را نبوسیدم؟
چرا در چهلم داوود نبوسیدم؟
چرا حتی جرات نکردم یک بار به عصایش دست بزنم و بعد دست خودم را ببوسم؟
هر یک منتظر رفتن دیگری هستیم و بالاخره اکرم مجبور می شود این را به زبان بیاورد.
با سنگدلی تمام جواب می دهم «شما باید برید. شهاب امروز مال منه.»
می خواهد دلم را آب کند . می گوید ما اول می ریم سر قبر داود، بعد میریم سر قبر مادرم، بعد...
و از نگاهم می خواند که نه جرات رفتن بالای سر داوود را دارم نه با هیچ چیز دیگری گول می خورم.
حالا من پیروز شده ام .
همه رفته اند .
مالکیت یک روزه ام را بر این قبر این نگاه این خلوت ثابت کرده ام...
اما نه...
رفقای شهاب تازه از راه می رسند.
زبانشان به خاطره گفتن از شهاب باز می شود.
هم لذت می برم
هم حرص می خورم
و نمی روند
نمی روند
نمی روند
چرا
می روند...
زن ها دسته گلی را که مهین آورده بود لحظه آخر روی قبر گذاشته اند و رفته اند.
تازه یادم می آید که با عروس عمه ام سلام و علیک نکرده ام.
من نخواسته ام یا او؟
چه فرقی می کند؟ هر دو احترام حسی مبهم را حفظ کرده ایم که سالهاست - از مرگ پسرعمه ام- نگذاشته است چیزی به هم بگوییم...
به جان دسته گل مهین مسی افتم.
ساقه ها را می کنم.
چوب ها را از روی قبر کنار می زنم که روی سینه شهاب سنگینی نکنند ...
حرف نمی زنم
و شهاب سکوتم را بهتر از همه می فهمد
یادم باشد وقتی مُردم سکوت دیگران راهمین طور خوب بفهمم.
گلها را روی قبر شهاب پهن می کنم.
روی نیمکت پایین قبر می نشینم و به شهاب زل می زنم.
به فکرم می رسد که دفعه بعد یک قوطی رنگ سفید بیاورم و نیمکت را رنگ بزنم.
ناشیانه از قبر شهاب فیلم برداری می کنم.
و خودم را به رفتن مجبور می کنم.
دلم می خواهد سری هم به پسر خودم که در دوسالگی در آب خفه شد بزنم . اما نه ...
دلم می خواهد سری به دکتر بهشتی... اما نه
دلم می خواهد
دلم چیزی نمی خواهد...
با مترو خود را به شهر ری می رسانم.
به خانه داوود می رسم.
مهمان های دیگر ناهارشان را خورده اند.
تمام جاپاهای فراموش شده جنگ را روی تنم حس می کنم.
زخم های قدیمی قصد دارند دادم را در بیاورند.
تا دایی غضنفر ناهارم را بیاورد وضو گرفته ام و به نماز ایستاده ام.
بفرمایید زخم های محترم تا می توانید تیر بکشید
من که برایتان تره خورد نمی کنم
مثل همه کسانی که ...
گپ و گفت آقایان -گرداننده - ندارد
همین باعث می شود که خیلی زودتر از وقت اعلام شده عازم مسجد بشوند
من می مانم و پدر زن شهاب و یکی دو نفر دیگر که بالاخره ساعت دو ونیم راه می افتیم.
مسجد کوچک است
و با این حال تقریبا خالی است
مداح و روضه خوان هم دیر کرده است
می نشینم پای میکروفن و قرآن می خوانم. زنها از پشت پرده سرک می کشند تا مطمئن بشوند که منم.
کم کم جمعیت بیشتر می شود.
مداح هم از راه می رسد و بار از دوش من برداشته می شود
یکی دو تلفن بی موقع از کرمانشاه و اصفهان دارم
بعد به دایی غضنفر در صف صاحبان عزا ملحق می شوم
عکس شهاب از غریبگی غریبه ها دلخور به نظر می رسد و من انگار با نگاهم به او می گویم تحمل کن شهاب جان تحمل کن.
بعد از مراسم مقابل خانه داوود جمع می شویم . همه هستند جز اکرم و نفر دومی که انگار هیچکس نمی خواهد نبودنش را یاد آوری کند. پس در یادداشت من هم اسمش نباید بیاید.
نیم ساعتی این پاو آن پا می شویم تابالاخره فقط اعضای خانواده میمانند.
با کاظم حرف اصلی را می زنیم.
در باره کم نیاوردن
که داوود خیلی بلد بود و کاظم می ترسد و گله می کند که داوود به او یاد نداده و رفته است اما من مطمئنم که این ویژگی میراث اصلی داوود برای کاظم است و خوشحالم که تا این را می گویم انگار قدکاظم بلندتر می شود...
خانه جایی است که در چنین روزی فقط آدم های کاملا محرم را باید
به آن راه داد.
پله ها را طی می کنیم .
وارد می شویم.
می نشینیم.
ملک خودمانی تر و راحت تر شده است و سه بار چای می آورد.
شیدا دختر مهین از حاطراتش با دخترم شفق می گوید.
دایی غضنفر و دیگران می روند.
کبری می رود
شیدا می رود
سکوت همسر شهاب عمیق تر شده است.
دلم راضی به رفتن نیست.
اما نرگس و کاظم و ملک و همسر شهاب به سکوت بعد از شلوغی امروز احتیاج بسیار دارند.
باید بروم
اما...
یعنی به حرف اکرم عمل خواهم کرد؟!
یعنی حرف اکرم حرف دیگران هم هست؟!
راستی چرا با آنهمه تاکید گفت:
بیا/ باش/ بگذار دیگرانی که به بودنت نیاز دارند...
نه این طور نگفت
جور دیگری گفت
جور بهتری گفت
تاکید هم نکرد
مثل مادرش که اهل تاکید نبود
مثل داوود که اهل تاکید نبود
مثل شهاب
مثل همه اعضای خانواده شان - حتی ثریا - که جور همه تاکید هایشان را لحن حرف زدنشان و زنگ صدایشان می کشد.