امی عارف سحر در خواب مستم کرد و رفت
می پرستم می پرستم می پرستم کرد و رفت
از فراز شانه اش پایین نمی آمد علی
جان و دل را خالی از بت کرد بازوی ولی
ریشه جان من از کوثر شراب ناب خورد
قوت یزدانی دلم در گوشه محراب خورد
فطرتم فطریه آزادی از قنبر گرفت
روح مجنونم شفا از دست پیغمبر گرفت
هوش با سبطین پیغمبر به نخلستان دوید
عقل با سلمان به مسجد از پی ایمان دوید
سایه خود هر کجا جستم نشان از وی نبود
نور ساطع بود از من ظلمت شب می زدود
عارف امی شدن معراج دائم کردن است
خواب خاتم دیدن من اوج معراج من است
داشتم دیشب شب قدری که برنابا نداشت
خضر و ابراهیم و نوح و آدم و عیسی نداشت
آفتاب صبح عید آمد رفیقم سایه شد
جان اسیر عالمی پیرایه در پیرایه شد
ترسم از این روز بی رویا ز شب افزون تر است
روز بی رویا شب خوف و خطا و خنجر است
حیدر خود نیستم تا خیبر خود بشکنم
تیغ در بدر و احد با خصم پیغمبر زنم
سینه می ترسم پر از کوفی شود بار دگر
ملک ری بی میر و مستوفی شود بار دگر
یک سر مو غیرت عشق این بلا را چاره است
ورنه تا پایان عاشورا زهیر آواره است
نازم آن خوابی که شرح آن به بیداری کشد
میل آتش بر دوچشم عشق بازاری کشد
یار با ما مهربانی کرد و ما ریحان شدیم
جان جان جان جان جان جان جان شدیم
18 امرداد 1392
محمدعلی محمدی م.ریحان