این هم از اسفند
با داغ عشق شعله غیرت نمانده است
گرمی در آفتاب قیامت نمانده است
از هیچ سینه رایت آهی بلند نیست
یک سرو در سراسر جنت نمانده است
آفاق را تزلزل خاطر گرفته است
آرام در بهشت قناعت نمانده است
یک اهل دل که مرهم داغ درون شود
در هیچ شهر و هیچ ولایت نمانده است
بیچاره ای که رم کند از خود کجا رود
آسودگی به گوشه عزلت نمانده است
خرسند نیستیم که خامش نشسته ایم
ما را دماغ شکر و شکایت نمانده است
موی سفید مشرق صبح ندامت است
صائب به توبه کوش که فرصت نمانده است
+ نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۹۲/۱۲/۰۱ ساعت 11:24 توسط محمد علی محمدی (م ریحان)
|