پروانه بر شانه دل

                 پاسخ به مطروحه حضرت امین ملک معرفت و عشق

«رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل      خونین چو برگ شقایق رنگین چو افسانه دل»

**********************************************************

چندان شدی ساکن ای عشق بر بام کاشانه دل

تا رفت و بیرون شد از خود وز خانه دیوانه دل

چشم مرا باز کردی بر جلوه های دمادم

تا پر کند گوش عالم فریاد مستانه دل    

اول زلالی نشاندی در چشم من از تمنا

رندانه آخر ربودی جامی زخمخانه دل

آیینه ام را نگارین کردی زفیض حضورت

خونین چوبرگ شقایق رنگین چو افسانه دل

برشانه شاهین اقبال رویای دیرین دل بود

آوردی اما نشاندی پروانه بر شانه دل

ای فرصت بی تکلف ای رحمت بی تمنا

ای نازنین مونس جان وی یار فتانه دل

بردی برونم زهستی تامرز یکتاپرستی

از خاطرم شد به مستی سامان و سامانه دل

دل با تو اکنون یکی شدبسیارها اندکی شد

حیران شود تا چهانی در کار رندانه دل

برخیز و بستان سبویی هردم ازین خون نوشین

یک جرعه بر خاک هردم بفشان زپیمانه دل

خیزیم و بر بام هستی مستانه دستی فشانیم

دیوانگان را بخوانیم با هم به ویرانه دل

ریحان افتاده درمی اینک منم یا تو ای عشق

ای طعم شیرین هستی در کام دردانه دل

محمدعلی محمدی (م.ریحان)

۲۴/۵/۱۳۹۰ 

 

رهایی

حمید مصدق شاعری ست که شاید اگر  انقلاب اسلامی سال ۵۷ کمی دیرتر یا زودتر  شکل می گرفت جایگاه وقدر او در میان شعرای بعد از ۱۳۲۰بهتر شناخته می شد و همین که بدون هیچ یاد اوری موثری(از نوع یاد آوری های معمول برای امثال سهراب سپهری،سلمان هراتی و برخی دیگر)  هنوز با این قدرت در ذهن ها مانده است دلیل روشن بزرگی او وشعر اوست.

اخیرا بادوست گریز پایی که معجزه وار به سویم بازگشته در مورد چگونگی آغاز یک حرکت تازه وارائه یک روش نو در تحلیل اشعار معاصران سخنی داشتیم. او  شعری از حمید را انتخاب کرد و چیزکی نوشت مختصر و عمیق که مرا هم وادار به نوشتن در باره همان شعرکرد.

در این نوشته در واقع هم به ارائه نظر خود در باره شعر منتخب از حمید مصدق می پردازم وهم به نوعی سخن مشوق جوان خود را دنبال می کنم که در دل همین نوشته گنجانده شده اما تنها یک سطر آن را بعینه نقل می کنم.

ابتدا به متن شعر حمید مصدق دعوت می شوید:

رهایی

از منظومه سال های صبوری

براستانه در گرد مرگ می بارید

از اسمان شبزده در شب

                             تگرگ می بارید

و از تمام درختان بید

                          برگ می بارید

که آن تناور تاریخ تا بهاران رفت

به جاودان پیوست

و بازوان بلندش

که نام نامی اورا همیشه با خود داشت

به جان جان پیوست

به بیکران پیوست.

اکنون پیش از هر کار به سکته سطر دوم بپردازیم که بی شک ناشی از کوتاهی حروفچین و نمونه خوان است؛ زیرا چنین سکته ای در هیچ جای دیگری از کارنامه شعری حمید مصدق دیده نمی شود و چنین تغافلی از چنین شاعری در چنین شعر روانی که تاکید بر زبان روایی خود دارد اساسا غیر محتمل است.به متن اصلی شعر دسترسی نداریم و اگر به اصلاح وزن و تسهیل امکان خوانش شعر قانع باشیم به جای«ازاسمان شبزده در شب تگرگ می بارید»باید بگوییم«از اسمان همه ی شب تگرگ می بارید»یا «از اسمان پراز شب تگرگ می بارید»یا«ز سقف شبزده در شب تگرگ می بارید».

در نگاه نخست به نظر می رسد «آستانه در»باید واژه کلیدی یا مرکزی این شعر باشدزیرا «در»نشانه شروع و جواز ورود دلخواه یا ناگزیر به چهان یا راه یا معرکه تازه یا بازگشت به عرصه ترک شده است، گرچه مسیر بازگشت و فرار یا نجات نیز از همین «در» می گذرد وشاعر در ابتدای این شعر درموقعیت تصمیم گیری برای خروج یا ماندن در محیط بسته و محکوم دیده می شودو در این لحظه آنچه به چشم او می آید یخ زدگی محض(گرد مرگ)است . اما همین که بیرون تر می آید یا نگاه خود را دورتر می فرستدبا چهره ای نرمتر از مرگ «تگرگ= آمیزه خشکی و نرمی»مواجه می شود و اندکی بعد به نرم ترین چهره در دسترس خود از مرگ «برگ» می رسد.

ممکن است در این میان تصور شود که شاعرنظر عنایتی به مصرع حافظ( چوبید بر سر ایمان خویش می لرزم) نیز داشته است اما این یادآوری ناخودآگاه را باید به حساب غلبه ناگزیر حافظ بر ذهن همگان گذارد و با اطمینان اذعان کردکه برگ ریزی بید در این شعر مقدمه ای برای توصیف رها شدن از تعلقات و متعلقات است تا نرمی تصویر اخیر مرگ را گویاتر کند و قرینه ای برای تدارک برقراری ارتباط قوی تر ذهن مخاطب با چند سطر بعد(و بازوان بلندش/که نام نامی اورا همیشه با خود داشت/به جان جان پیوست)فراهم آورد.

تا همین جا روشن می شود که شاعر-با توجه به سبقه وگرایش جدی اش به سیاست و مبارزه سیاسی اجتماعی- اصلا قصد پرداختن به رفتن یا نرفتن خود  ندارد و مقصود او  روبرو کردن مخاطب ـ و البته قهرمان خودنیزـ با صورت های مختلف زندگی و مرگ است که به فراخور شخصیت فردی واجتماعی هرکس در برابر وی قرار می گیرند و شرط رسیدن به اوج اقتدار همانا نرم کردن مقوله مرگ در ذهن و اراده خویش است.

از اینجاست که دیگر کاری به «آستانه در» نداریم و قهرمان شعر در مرکزیت ونقطه کانونی قرار می گیرد وبه اصطلاح می توان گفت هم در و هم راه در خود او مستتر می شوند. سخن بر سر عبور از خویشتن است نه از زندگی یا مرگ.

با حذف مرکزیت در و قرار گرفتن شاعر،قهرمان و راوی در موقعیت رودر رویی همزمان با چهره های مختلف مرگ نوبت به تثبیت نام ونقش انسان انتخابگر می رسد و حمید مصدق بدون برزبان آوردن هر گونه اشاره یا نامی که ما را مستقیما متوجه تفصیل داستان آرش قهرمان اسطوره ای ـ و نماد جاودانگی حاصل از ترجیح رهایی بر خود مداری ـ کند با تعبیر «تناور تاریخ» کاری کارستان می کند.

انسان واژه مرکزی و کلید واژه شعر حمید مصدق است که برای حفظ گستردگی آن از آوردن نام آرش و حتی خود انسان اجتناب می کند و نرمی حضور رها شده از نام انسان را پشتوانه تلطیف نگاه ما به تاریخ قرار می دهد.تاریخی که در اینجا نه تناور است نه سطبر و نه مراد از اشاره به آن تاریخ نوشته ومحدود به ظهور و افول جکومتهاست بلکه همه بشریت را از فردای خروج از مشیمه ازلیت تا آستانه فرو شدن در ابدیت الهی در بر می گیرد و چنین وسعتی شایسته انسان رها شده از خویش است که تناوری تاریخ خود را آکنده از لطافت اثیری حضور می کند.

در اسطوره آرش  چگونگی جداشدن جسم او از روح بسیار راز آلود و مجمل است . تیر آرش و روح او با هم از چله کمان های خود رها می شوندو دیگر پیکری از او نمی بینیم. اما حمید مصدق در پی آرشی است که حتی از قید نام و یاد نیز رهایش می خواهد.

اینجاست که یک تعبیر به ظاهر محوری دیگر(بازوان بلند)هم تسلیم اراده شاعر و انسان شعر او می شوند. برای لحظه ای به یاد وابستگی سهراب به نام حک شده بر بازو بند خود برای یافتن و اثبات بزرگی نسب دوگانه خویش می افتیم و بلا فاصله حمید مصدق را تحسین می کنیم که به جای تاکید بر محو شدن یا متلاشی شدن پیکر آرش بر محو شدن بازو وبازو بند وی تاکید می کند تا بگوید وارستگی حتی می تواند بر آنچه نیز که جزو متصل پیکر زمینی ادمی نیست  اثر وضعی داشته باشد.

اکنون بار دیگر شعر رهایی رامرور کنیم. مرگ، در،تاریخ،بهاران ،بیکران یا هر واژه دیگری که تعاریف قادر به محدود کردن آن باشد نمی تواند واژه مرکزی و کلیدی این شعر قلمداد شود و گزیر و گریزی نداریم که نام شعر(رهایی) یا خود انسان را که کرانمندی ، بیکرانگی و رهایی مراتب مختلف وجود تکامل یاب او هستند به عنوان واژه نانوشته مرکزی شعر  بپذیریم .این پذیرش گرچه ظاهرا متاثر از نگاه عرفانی به شعر یک شاعر سیاسی اجتماعی به نظر می رسد اما در واقع تعامل عمیق تر با شعر اینگونه شاعران را - در عین وفاداری به هدف و پیام صریح و فوری شعر-از خواننده تقاضا می کند. 

محمد علی محمدی م.ریحان  

آتش و آب

مثل شیر وشکر آمیخت به هم آتش و آب

آتش و آب ،تماشاو عدم،آتش و آب

هوس و هوش،خداوندی وزاری،دل و صبر

شب و دریا،تو ومن،مهر وستم،آتش و آب

تاختگاهی شد و توفانکده ای نیلی وسرخ

همه جا خوف و رجا،شادی و غم ، آتش و آب

دوری دوست،خیال سفر بی پایان

فرصت عمر کم و حوصله کم ،آتش وآب

سخت آمیخت به هم جلوه و مستوری  او

خیره شد چشم عرب ،عقل عجم،آتش و آب

عشق پیدا شد و لشکر به همه عالم برد

گشت بنیان کن اسکندر و جم،آتش وآب

تا لب از جام جمالش به ادب تر کردیم

تیغ برداشت جلالش که منم،آتش وآب

نفسی جلوه او دیدم وعمری ریحان!

زهمان یک نفسم دم همه دم آتش و آب

م.ریحان

۱۲/۵/۱۳۹۰