آزادگي سخت است، حر مي‌داند و عباس
رسم اراذل نيست، دين مي‌خواهد و احساس
نوكيسه نو كاسه را با شمر مي‌سنجند
سنگ فلاخن را نمي‌سنجند با الماس
*
حر، شيشة نيلوفري، عباس آيينه‌ست
سنگ فلاخن، مفت چنگ حيله و كينه ست
نوكيسة نوكاسه، در دستش امان نامه
فرياد مردي مي‌زند، در ذات بوزينه ست
*
حر پشت و روي دين و دنيا را تماشا كرد
دين يزيدي را تماشا كرد و رسوا كرد
حفظ حكومت، واجب نفسي است مي‌گفتند
حر، ناگهان چشم حقيقت بين خود، واكرد
*
حر ابتدا پنداشت راه آشتي باز است
دين خدا با دين اهل شام همساز است
يعني حسين از حكم حاكم سر نمي‌پيچد
اين يك اهانت نيست، فهم كهنه سرباز است
*
از حكم قلب ساده‌اش با آل طاها گفت
در عين اظهار ارادت، پيش مولا گفت
تعظيم كرد و اقتدا كرد و تمنا كرد
از تلخي تبديل همراهي به هيجا گفت
*
مي‌ديد مولا حاضر است از را ه برگردد
از كربلا عازم به جايي دورتر گردد
شمشير دارد بر كمر اما نمي‌خواهد
تاريخ دين بامردن او مختصر گردد
*
مي‌خواهد آنسان دور باشد از يزيدي‌ها
كز چشم او هرگز نبينند اين پليدي‌ها
تبليغ دين خود كند در مرزهاي دور
فارغ زتكرار "شتر ديدي نديدي"‌ها
*
عطر امامت در مشام خاك مي‌پيچيد
از باغ بيداري دل حر نسترن مي‌چيد
سرخ و سفيد نسترن‌ها پيش چشمانش
منشور مي‌شد، عشق مي‌شد، عيد مي‌شد، عيد
*
جز دين و عترت، هيچكس پيوسته بر حق نيست
جز حق و حكمت، لايق تسليم مطلق نيست 

حر مي‌شنيد از عمق جان خود صدايي نو
مي‌ديد كم كم، حق ترازويي معلق نيست
*
اين بازگشت از التقاط دين و دنيا بود
حر پاك طينت، اهل حكمت بود، آقا بود
آقا، به آقايي، به ديني محض برمي‌گشت
آن روز، عيد وصل او با آل طاها بود
*
حر ياد مي‌آورد نعمان بن منذر را
هم ديني اجداد خود با جد حيدر را
با خود نه تنها،‌با برادرهاي خود مي‌كرد
ياد خليل و بت شكستن‌هاي ديگر را
*
اما هياهوي سپاهي تازه، عيدش را
بر هم زد و افتاد كار حر به فرداها
حر خلع منصب شد، سپاه ابن سعد آمد
راه امامت سد شد و آغاز شد غوغا
*
ممنوع شد، ممنوع شد، ممنوع شد ديدن
قرآن شنيدن، حق شنيدن، فكر، فهميدن
گوش اراذل رام فرمان امير خود
آمادة اوضاع مبهم را پريشيدن
*
خرد و كلان فكرغنيمتهاي رنگارنگ
از ملك ري تا گوشوار كودكي دلتنگ
جنگ و تفاخر، جنگ و بيم نام و بيم ننگ
تشويش، غارت،‌خيمه سوزاندن، فرار از جنگ
*
حر با تماشاي دمادم شعله ور مي‌شد
منشورجانش دم به دم منشورتر مي‌شد
از حال و روز ناگزير، از شرك تن مي‌زد
آمادة همراهي موج خطر مي‌شد
*
وقت شكستن، شيشه مي‌گويد منم شمشير
حر گفت و همراهان او گفتند باتكبير
گوش اراذل هم صداي تازه را حس كرد
در چشم‌هاي خيره حتي ديده شد تغيير
*
لرزيد قلب ابن سعد از شدت آن موج
از شدت تاثير يك تن در دل يك فوج
تغيير مي‌آمد كه تقديري دگر سازد
جان اراذل را بلرزاند هواي اوج


از دست مي‌شد ناگهان روياي ملك ري
بر عمق جان اشقيا ابليس مي‌زد هي
"هي بار گرديد اين ز خود رفتن شكست ماست"
اسب تلاطم با خروشي ناگهان شد پي
*
از حر جدا ماندند مرداني كه جاماندند
مفتون ذهن بستة بي‌دست و پا ماندند
ماندند و شرم و شك جذام روح ايشان شد
اما ندانستند خود مردند يا ماندند
*
آزادگي، بي‌دين تقلايي ‌ست بي‌مقصد
جان موحد، بستة عقل و دلي مرتد
اين راز بي‌تاثيري فرياد عاشورا
در جان مردم بود، فريادي كه مولا زد
*
در اكثريت غرق شد فكر خطر كردن
خود را ميان غيرت و غارت سپر كردن
خنجر به خود آيا كسي هم مي‌تواند زد؟
در كربلا ديديم، در يك چشم‌تر كردن
*
تحسين حركردند و خود سوداگري كردند
نوكيسگي نوكاسگي ناداوري كردند
از خودستيزي، حق ستيزي بود آسانتر
خنياپرستي، خودفروشي، خيبري كردند
*
آقايي عباس و حر آزارشان مي‌داد
زيرا خبر از عمق شام تارشان مي‌داد
ابن زياد و شمر و ابن سعد و خولي را
تشويش از بنيان كسب و كارشان مي‌داد
*
كاري چنين را چاره باقي نيست جز غوغا
در هم فرو غلتاندن پيدا و ناپيدا
راه فرار از خود، فرار از چند و چون اين است
اين بود راز اوج عصياني كه شد بر پا
*
يك فرسخ است از خيمه‌گه تا قتلگاه تو
تنهايي‌ات بر سختي راهت گواه تو
سخت است در غوغا نگاه از خيرگي شستن
سخت است حق را ديدن‌اي حر با نگاه تو
*
احساس مي‌سوزد، به توفان مي‌گرايد شعر
وقتي تو مي‌گويي به ديدارت بيايد شعر
در وصف تو در وصف دين در وصف عاشورا
پيوسته بايد شعر بايد شعر بايد شعر
*
شعر از دل شوريده جز توفان نمي‌خواهد
جز تلخي و جز تندي از ريحان نمي‌خواهد
خون خدا تا در رگ آزادگي جاري است
اين دادنامه نقطة پايان نمي‌خواهد

 محمدعلي محمدي (م. ريحان)
کربلا- مهر ۱۳۹۱