جز عشق چاره نیست

بی تاب نیست همچو من آتش نگاه کن

ای آفتاب یک نظر آخر به ماه کن

توفان که می شوی همه را می بری زدست

رحمی بر این غبار پریشان راه کن

کس عیب این ستم که تو کردی نمی کند

بار دگر شکار دل بی پناه کن

جز عشق چاره دل دنیا پرست نیست

آتش درین پیاله مسموم آه کن

زاهد بس است کار صواب از برای خلق

گردر پی رضای خدایی گناه کن

ترک خیال توبه خوش است ار نمی کنی

ترک نفاق و ترک تمنای جاه کن

این چاه بیژن است که در آن فتاده ای

چنگی به زلف یار فکن ترک چاه کن

ما ترک جان و عقل و دل و دیده کرده ایم

ای سروری گزیده تو فکر کلاه کن

ریحان چو نیستی زحریفان بزم عشق

برخیز و روی خیرگی خود سیاه کن

۱۵/۲/۱۳۹۰

م.ریحان

تهمتن درخواب

رخش

روبه جاده

ایستاده بود

رستم از نگاه رخش

میل رفتن دوباره را نخواند

جاده بی غبار ماند

رخش

     بی سوار

بیشه

    غرق در مهابت تهمتنی که خفته بود.