مدارا
چو افتاد از نفس اهل مدارا می شود آتش
دمی چون چشم قوچی در سحرگه می زند برقی
دمی افتاده مرداری به صحرا می شود آتش
نسیمی گرچه موج شعله ای را می کند کوهی
به چرخ تند بادی زیر و بالا می شود آتش
شراری بر شرار مرده ای می افکند هر دم
دم آخر زبان مار کبری می شود آتش
زهیزم های خشک و تر چه ترسد آنکه می داند
گلستان خلیل امروز و فرد ا می شود آتش
مترس ای دل مترس از توفش طغیان آه خود
که با هرم نفس های تو از جا می شود آتش
چه باک از پیچش دودی که چشمی را بگریاند
هوا چندان که شد مرطوب شیدا می شود آتش
زدامان گرد خاکستر تکاندن خوش بود ریحان
چو می خندند شبنم ها و رسوا می شود آتش
محمد علی محمدی م.ریحان
۷اردیبهشت۱۳۹۱