بادبادک
سلام دوستان
امروز برای جمع آوری اطلاعات عینی و میدانی درباره فضای کتاب داستان تازه ام ماموریت اداری گرفتم و رفتم به باغ بهادران در حدود ۷۰کیلومتری اصفهان که زمانی اسمش باغ وردان(باغ گلها) بوده و نمی دونم کی با چه غرضی این اسم قشنگو خراب کرده و نمی دونم چرا کسی همتی برای اصلاح این اسم غلط نمی کنه.
سری هم به روستای مورکان در دوکیلومتری باغ وردان زدم که محل زندگی یکی از اعضای مجلس دانش آموزی به نام مهدیه رجبی است که همه دختر های شهری استان اصفهان را در کورس علمی پشت سر گذاشته و نفر اول چهل منطقه علمی استان شده
البته این سرکشی بهانه ای برای دور شدن از محیط کثیف شغلی و همین طور فرصتی برای سفر دو نفره با همسر گرامی هم بود و در مسیر برگشت موفق به خرید گوسفند نذری فردا هم شدیم«چه خلوص نیتی!»
عصر که فرصت وبگردی دست داد یک جمله و یک تصویر منقلبم کرد و یاد خاطره ای از سال های نوجوانی افتادم که حیفه امشب «شب اربعین» تعریفش نکنم.
جمله ای که مرا یاد این خاطره انداخت: «کاش پرده می دانست فقط تا وقتی پنجره باز است فرصت رقصیدن دارد.»
وتصویری که منقلبم کرد: نقش یک قلب که دنباله ای مثل باد بادک داشت. قلبی که تبدیل به باد بادک شده بود.
خاطره:
در سالهای نوجوانی (سال های ۵۱به بعد) با یکی از گروههای انقلابی که بعد ها با سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی ادغام شد همکاری داشتم.
تابستان سال ۵۴که شدسکوت حاکم بر جامعه کلافه ام کرده بود و باصطلاح مساله دار شده بودم.
دوستان همگروه نامه ای به دستم دادند و مرا از خرمشهر روانه تهران کردند.
نامه خطاب به کسی بود که ظاهرش اصلا به این طور ارتباط ها نمی خورد و من دادم در آمده بود که این بابا غرق در عرفانیات خودش است و ما که اهل مبارزه ایم با چنین افرادی چرا باید مکاتبه و مشورت کنیم؟
مخاطب نامه مرحوم علامه محمد تقی جعفری بود.
به تهران آمدم. به خیابان زیبا که میدان خراسان را به خیابان ری وصل می کند رفتم. خانه استاد را پیدا کردم. در زدم. کسی آمد و گفت: استاد برای ییلاق به یکی از روستاهای اطراف رفته اند.
حرصم در آمده بود ولی رابطه تشکیلاتی نه اجازه رها کردن دنباله کار را می داد نه اجازه باز کردن نامه و پی بردن به محتوای آن.
هر طور بود خود را به روستای واقع در غرب تهران رساندم و بالاخره خانه محل اقامت استاد را پیدا کردم.
نامه را یکی از نزدیکان استاد از من گرفت و هنوز هاج و واج در خانه منتظر جواب بودم که برگشت و گفت:
استاد می فرمایند پس فردا برای جواب مراجعه کنید.
حسابی کفرم در آمده بود اما چه می شد کرد؟
پس فردا با کمال بی میلی دوباره خود را به ییلاق استاد رساندم و همین که در به رویم باز شد در کمال تعجب به پشت بام دعوت شدم که ظاهرا استاد آنجا منتظرم بود.
بالا که رفتم چشمتان روز بد نبیند استاد را مشغول هوا کردن باد بادک دیدم .
شما بودید چه حالی می شدید؟
فکر می کنید استاد متوجه حالم نبود؟
فکر می کنید نمی داتنست که دیدن چنین صحنه ای چه به روز یک جوجه انقلابی می آورد؟
پس ادامه خاطره را بخوانید:
راستش را بخواهید دلم می خواست از پشت بام به کوچه پرتش کنم امالبخند روی چهره اش منگم کرده بود و در همین حالت منگی و خشم صدایش توی گوشم پیچید:
«آقای محمدی خودتان را رها کنید. یک باد بادک هم برای شما هست. بردارید امتحان کنید.»
تازه همه چیز حالی ام شده بود. دوستانم برای برگرداندن نشاط مبارزه به دوست نق نقوی خود بهترین راه را انتخاب کرده بودند. نامه در باره خود من بود و جواب همان باد بادک.
دلتان بسوزد. من در اولین دیدارم با استاد محمد تقی جعفری باد بادک بازی کردم و بعد از آن تا فوت مرحوم علامه جعفری هر بار دیدن چهره اش کار همان باد بادک را برای من می کرد.
اما چه کسی در این وانفسای کلافگی فراگیر، باد بادکی به دست شما می دهد؟
کاش من اینقدر مرد بودم که امشب برای خودم یک باد بادک درست کنم و تا صبح در حال باد بادک بازی با مولایم حسین حرف بزنم.