من كه يك عمر به سوداي تو بيدل ماندم
صبر ورزيدم و از غير تو غافل ماندم
عرق چهرة ابرم كه چكيدم بر گُل
تا نگويند كه افتادم و در گِل ماندم
باور مرده نيرزد كه نمكسود كنند
ماهي دور ز چنگال سواحل ماندم
كسب جمعيت از آن زلف پريشان كردم
شامگاهي اگر از حل مسائل ماندم
تازه رويي طلب از دود نكردم چون چوب
آهن سرخم و با شعله مقابل ماندم
تاب هر جلوه كه ديدم به حضور انجاميد
كار ورز نظر مرشد كامل ماندم
نظر لطف تو هر شام و سحر با من بود
كه مصون از فتن لشكر باطل ماندم
در ديگر نزدم در طلب آب حيات
خاكروب حرم حيدر عادل ماندم
مسجد سهله شد اين چشم و دل‌اي مهر مدام
بس كه پيوسته به ديدار تو مايل ماندم
همچو آيينه كه در خويش نگنجد هرگز
روز وشب برخي آن خوب شمايل ماندم
آخرين روز جهان است، جهان كافر شد
بخت ور من كه به اقبال تو مقبل ماندم
برق من چشم فلك را به هم آرد ريحان!
سيلي باد ز بس خوردم و بيدل ماندم

محمدعلي محمدي(م. ريحان)
۱۸/8/1391