روایت خبر گزاری فارس

سوگ‌مویه‌ای برای پاکسازی نژادی در میانمار/
مرگ مردم میانمار کار کیست؟/ فاش می‌شود دوباره راز، دور نیست

خبرگزاری فارس: «محمد‌علی محمدی» شعری را در وصف مظلومیت مسلمانان میانمار و جنایت‌هایی که این روزها در برابر چشمان بسته مجامع بشری به مردم این سرزمین تحمیل می‌شود، سروده و آن را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است.

خبرگزاری فارس: مرگ مردم میانمار کار کیست؟/ فاش می‌شود دوباره راز، دور نیست

به گزارش خبرنگار حماسه و مقاومت فارس (باشگاه توانا)، محمد‌علی محمدی متخلص به «م.ریحان» رزمنده و جانباز دفاع مقدس است؛‌ وی که امروز در کسوت یک استاد ادبیات مشغول به فعالیت است، شعری را با عنوان «این جنون کیست؟!» در وصف مظلومیت مسلمانان میانمار و جنایت‌هایی که این روزها در برابر چشمان بسته مجامع بشری به مردم این سرزمین تحمیل می‌شود، سروده و آن را در اختیار خبرگزاری فارس قرار داده است.

 

« این جنون کیست؟!»

 

می‌کشند، مثله می‌کنند، می‌کشند

خون گرم، عق نمی‌زنند، می‌چشند

 

می‌برند، اره می‌کنند، می‌برند

می‌درند، پاره می‌کنند، می‌درند

 

درد و داغ، جیغ و دادهای مادران

مرگ و ترس، تلخی نگاه خواهران

 

مرد و بغض، تکه تکه جسم کودکان

شرم و ننگ، شرم و ننگ بر تو ای جهان

 

بی‌شمار، قطعه قطعه آدم است

این کجاست، خاک ماست یا جهنم است

 

خون چند؟ چند صد نفر؟ چرا چرا؟

می‌رود زبان‌های ننگ تا کجا

 

آتش است، آتش است در میانمار

سرکش است، این جنون سخت نابکار

 

دعوتی چنین به دین خود که دیده است

یا چنین جنایتی کجا شنیده است

 

این صدای انفجار بمب مغز بود

مغز بود اینکه پخش شد میان دود

 

بنگرید، این هزارها تن سیاه

بشنوید، بوی دود هرزه گناه

 

ای گناه، ای همیشه گنگ ای گناه

روسیاه، این پلید شوم روسیاه

 

این کدام فرقه سپرده دل به توست

این کدام قوم دژ نهاد دیو خوست

 

می‌کُشند، هر که را به هر بهانه‌ای

هر طرف از این جنون خون، نشانه‌ای

 

آی، کشتگان بی‌گناه، مسلمند

وای اگر چه سخت بی‌پناه، آدمند

 

بس کنید، در میانمار، هر کجا

بس کنید، قتل‌عام وحشیانه را

 

آدمید؟ خون که می‌خورید، آدمید؟

نیستید، این تنوره چیست، می‌دمید!

 

ای دریغ، گفتن از گناه،‌ ننگ نیست

قلبی از تپیدن تباه، تنگ نیست

 

زیر و رو که تشنگان خون نمی‌شوند

دیوها که خسته از جنون نمی‌شوند

 

ای دریغ، دیوخانه‌ای است این مغاک

خاک شوم، خاک زنده سوز خاک، خاک

 

خاک بر سر تو ای جهان کورزاد

ای مباد، این جهان پرجنون مباد

 

بنگرید، این جنون کیست، بنگرید

مگذرید بی‌بهانه، سرد، مگذرید

 

روز افتد این شراره بر تن شما

می‌کشند مرد و کودک و زن شما

 

خفته‌اید و روزها دراز می‌شوند

شعله‌های شر، جهان‌گداز می‌شوند

 

خوابتان دورغ مثل حرف‌هایتان

ای همیشه آشکار رد پایتان

 

مرگ مردم میانمار کار کیست؟!

فاش می‌شود دوباره راز، دور نیست

 

جهل اگر زبانه زد بهانه از شماست

قوم سوزی است اگر زبانه از شماست

 

پرت می‌شود حواس‌ها یکی دو روز

گم نمی‌شود نشانه‌هایتان هنوز

 

گیر کرده‌اید و راه وا نمی‌شود

خون این نژاد هم هدر نمی‌رود

 

ضجه می‌زنند و می‌زنیم باز هم

در میانمار و کابل و حجاز هم

 

می‌کشید، مثله می‌کنید، می‌کشید

عق نمی‌زنید خون گرم می‌چشید

 

شرم دور می‌زند ولی به سویتان

ای سیاه باد این سیاه رویتان

 

زالوی فتاده از نفس‌های غرب!

جمع کرم و کرکس و مگس‌ آهای غرب!

 

از میانمار و از حجاز دور شو

گور کَن بمیر و سرنگون به گور شو

 

ای جنون خون و جهل‌ هان به خود بیا

عق بزن میانمار کرم کینه را

 

کرم کینه را روانه کن به سوی غرب

تن مده به مرگ خویش و های و هوی غرب

 

خاک یا جهنم است این چرا چرا؟؟

می‌کشی زبانه‌های ننگ تا کجا؟

 

گریه کن میانمار خسته از جنون

پیش از آنکه سرنگون شوی به شط خون

 

این جنون کیست؟؟؟

مي‌كشند، مثله مي‌كنند، مي‌كشند
خون گرم،‌ عق نمي‌زنند، مي‌چشند
مي برند، اره مي‌كنند، مي‌برند
مي درند، پاره مي‌كنند، مي‌درند
درد و داغ، جيغ و دادهاي مادران
مرگ و ترس، تلخي نگاه خواهران
مرد و بغض، تكه تكه جسم كودكان
شرم و ننگ، ‌شرم و ننگ برتو‌اي جهان
بي شمار، قطعه قطعه قطعه آدم است
اين كجاست، خاك ماست يا جهنم است
خون چند؟ چند صد نفر؟ چرا چرا؟
مي‌رود زبانه‌هاي ننگ تا كجا
آتش ا ست،‌آتش است در ميانمار
سركش است، اين جنون سخت نابكار
دعوتي چنين به دين خود كه ديده است
يا چنين جنايتي كجا شنيده است
اين صداي انفجار بمب مغز بود
مغز بود اينكه پخش شد ميان دود
بنگريد،‌اين هزارها تن سياه
بشنويد،‌بوي دود هرزة گناه
اي گناه،‌اي هميشه گنگ‌اي گناه
رو سياه،‌اي پليد شوم روسياه
اين كدام فرقة سپرده دل به توست
اين كدام قوم دژ نهاد ديو خوست
مي‌كشند،‌هر كه را به هر بهانه‌اي
هر طرف ازين جنون خون نشانه‌اي
آي، كشتگان بي‌گناه، مسلمند
واي اگرچه سخت بي‌پناه، آدمند
بس كنيد،‌در ميانمار، هر كجا
بس كنيد،‌قتل عام وحشيانه‌را
آدميد؟ خون كه مي‌خوريد، آدميد؟
نيستيد، اين تنوره چيست، مي‌دميد!
اي دريغ،‌گفتن از گناه،‌ننگ نيست
قلبي از تپيدن تباه، تنگ نيست
زير و رو كه تشنگان خون نمي‌شوند
ديوها كه خسته از جنون نمي‌شوند
اي دريغ،‌ديوخانه‌‌اي است اين مغاك
خاك شوم، خاك زنده سوز، خاك،‌خاك
خاك بر سر تو‌اي جهان كورزاد
اي مباد، اين جهان پرجنون مباد
بنگريد، اين جنون كيست، بنگريد
مگذريد،‌بي‌بهانه، سرد، مگذريد
روزي افتد اين شراره بر تن شما
مي‌كشند مرد و كودك و زن شما
خفته‌ايد و روزها دراز مي‌شوند
شعله‌هاي شر جهان گداز مي‌شوند
خوابتان دروغ مثل حرف‌هايتان
اي هميشه آشكار رد پايتان
مرگ مردم ميانمار كار كيست؟!
فاش مي‌شود دوباره راز، دور نيست
جهل اگر زبانه زد بهانه از شماست
قوم سوزي است اگر زبانه از شماست
پرت مي‌شود حواس‌ها يكي دو روز
گم نمي‌شود نشانه‌هايتان هنوز
گير كرده‌ايد و راه وا نمي‌شود
خون اين نژاد هم هدر نمي‌رود
ضجه مي‌زنند و مي‌زنيم باز هم
در ميانمار و كابل و حجاز هم
مي‌كشيد، مثله مي‌كنيد، مي‌كشيد
عق نمي‌زنيد خون گرم مي‌چشيد
شرم دور مي‌زند ولي به سويتان
اي سياه باد‌اي سياه رويتان
زالوي فتاده از نفس‌هاي غرب!
جمع كرم و كركس و مگس آهاي غرب!
از ميانمار و از حجاز دور شو
گوركن بمير وسرنگون به گور شو
اي جنون خون و جهل هان به خود بيا
عق بزن ميانمار كرم كينه را
كرم كينه را روانه كن به سوي غرب
تن مده به مرگ خويش و‌هاي و هوي غرب
خاك يا جهنم است اين چرا چرا؟؟
مي‌كشي زبانه‌هاي ننگ تا كجا؟
گريه كن ميانمار خسته ا زجنون
پيش از آنكه سرنگون شوي به شط خون
محمدعلي محمدي (م. ريحان) - 28/4/1391

در گیر و دار با عدد پنجاه

پنجاه سال پیش

                  -چه بودم؟

پنجاه ماه پیش

                   -که بودم؟

پنجاه روز پیش

                 -کجا بودم؟

دستم هنوز توی دماغ دو سالگی ست

چشم چهار سالگی ام چرکی ست

در گوش بیست سالگی ام پنبه کرده اند

سی سالگی بلوغ مهیب عواطف است

کوران رنگ ها چهل و پنج سالگی ست

پنجاه پنجشنبه به پنجاه سالگی

                              ماخولیای مرگ

                                  با سوت و کورنومتر سراغم می آید

پنجاه و یک دقیقه پس از این

               شاید به قصد رد شدن از شصت سالگی

                              مشغول بستن چمدان هستم

                               یا گیج و منگ باز هم از خود می پرسم:

                                          پنجاه  سال پیش که بودم

                                             پنجاه ماه پیش چه بودم

                                               پنجاه روز پیش چه می کردم؟

                                                         ۲۲تیر ۱۳۹۱

                                                محمدعلی محمدی م.ریحان

خالی و دیوار

خاک

آری خاک

          وانگه تخته سنگی

                        - قطره ای برآن

ردی از لغزیدن اندام حیوانی؟!

یا نشان تاول پایی

              -کدامین پای؟!-

اشک

        یا آب دهانی خشک؟!

سرعت تبخیر

          بیش از فرصت لغزیدن و

                                     - آنگاه

                مردن رد تعامل برسکوت سنگ.

زندگی در کارزار خویشتن باخود

                             بی پناهی لنگ.

خاک، آری خاک

                     اما خار چشم خود

سنگ، آری سنگ چون آیینه

                    اما منگ و حیران

                                 - تا چه حواهد شد

نه متاعی

         نه خریداری

نه کسی که باشدش با دیگری یاخود

                                          - میل گفتاری

خالی پیوسته ای

                 برگرد آن

                         از وهم

                                -دیواری.

محمدعلی محمدی(م.ریحان)

15 تیر 1390

گفتگوی فارس با کامران شرفشاهی

نسخه چاپيارسال به دوستان
از روزنامه‌نگاری تا شاعری در گفت‌وگو با کامران شرفشاهی/1
خبرگزاری فارس: راز سخنرانی‌های احمدعزیزی با کاغذ سحرآمیز/آقاسی شاعری مردمی و دردمند بود

به گزارش خبرنگار کتاب و  ادبیات خبرگزاری فارس، کامران شرفشاهی از روزنامه‌نگارشدنش برایمان صحبت کرده تا شاعری‌اش. از روزگاری که با حضور احمد عزیزی در کیهان فرهنگی جلسات شعر برگزار می شد و با تعداد بیشتری از شاعران در حوزه هنری گرد می‌آمدند هم سخن رانده است. از دوستی‌اش با یوسفعلی میرشکاک و علی معلم و محمدرضا آغاسی و قیصر امین‌پور و ... برای علاقمندان به ادبیات انقلاب اسلامی سخن گفته است. شرفشاهی می‌گوید شاعران تاجیکستانی پس از فروپاشی شوروی سابق که به ایران آمده بودند، سراغ احمد عزیزی را می‌گرفتند و این نشان می‌دهد که سال‌های سال است شعرهای عزیزی بیرون از مرزها مشتری دارد.

گپ‌وگفت صمیمانه و ادبی ما با شرفشاهی را بخوانید.

فارس: لطفا خودتان را معرفی کنید.

به نام خدا. کامران شرف‌شاهی متولد 12/2/1340 در محله‌ی رودکی (سلسبیل) تهران هستم که به دلیل توجه پدرم به عنصر مذهبی و ایرانی بودن در شناسنامه اسم من کاظم کامران ثبت شده است.

پدرم ادیب، اهل کتاب و شخصیتی فرهنگی بودند و در سال 1320 زمانی که ایران به اشغال متفقین درآمد تا کودتای ننگین 28 مرداد سال 1332 مدیریت روزنامه شمال ایران را به عهده داشتند .

در همان سال‌های کودکی و دوران مدرسه پول تو جیبی‌هایم را مجله و کتاب می‌خریدم و این کار خود پایه‌گذار کتابخانه بزرگ و کتاب‌های فراوانی شد که امروز دارم.

دوره‌ دبیرستان مصادف با سال‌های 56 و 57 و لحظات انقلاب بود، در دبیرستان هسته‌های انجمن دانش‌آموزی تشکیل داده بودیم و جلساتی را برگزار می‌کردیم. در این جلسات افراد دیدگاه‌های مختلفی داشتند و هر فرد یا گروه سعی می‌کرد به افراد یا گروه دیگر کتابی را معرفی کند. من در آن سالها شعر می‌گفتم، ولی انگیزه‌ای برای چاپ شعرهایم نداشتم.



فارس: روزنامه‌نگاری را از چه زمانی آغاز کردی؟ از روزنامه‌نگاریتان از ابتدا تاکنون بگویید؟

روزنامه‌نگاری را از اواخر دهه 60 با هفته‌نامه کار و کارگر که بعدها روزنامه شد در سرویس ادبیات و هنر آغاز کردم و همزمان کارهای صفحه‌آرایی و گرافیکی روزنامه را انجام می‌دادم. در آن زمان مسئولیت شورای هنری سراسری خانه کارگر را هم به عهده داشتم و تلاش کردم ادبیات کارگری که جلوه‌ای از ادبیات اجتماعی است را گردآوری و یک نظم و سامانی به آن بدهم که حاصل این تلاش مجموعه‌ای 2 جلدی به نام دسترنج شد که موسسه آموزش عالی کار آن را به چاپ رسانید.

در مقدمه این کتاب به پیشینه ادبیات کارگری از ابتدا تا زمان معاصر اشاره شده است و شامل شعرهایی درباره کارگر و شأن کار می‌باشد. در این کتاب شعر شاعرانی نظیر میرشکاک، مرحوم آغاسی، مرحوم تیمور ترنج، دکتر صابر امامی و منوچهر جراح‌زاده که نگرش مذهبی دارند و در اشعارشان آیات، احادیث و روایات وجود دارد آمده است.

البته این کار تا به امروز نیز ادامه دارد و جلد سوم این کتاب هم آماده است و قصد دارم آن را بازنگری و با شکل و ترکیب تازه‌ای به چاپ برسانم. در این سالها به نگارش داستان‌هایی با موضوع تکریم و شان کارگر نیز پرداخته‌ام که این داستان‌ها با فرازهایی از زندگی رسول اکرم و اهل بیت است که در حال حاضر به صورت مجموعه‌ای به نام آینه‌های بی‌قرار آماده است، اما هنوز اسپانسری برای چاپ آن پیدا نشده است.

در سال 1370 به مجموعه کیهان فرهنگی پیوستم و تا سال 1375 مدیریت اجرایی آن را به عهده داشتم و مقالات من در این مجموعه چاپ می‌شد به غیر از کیهان فرهنگی مقالات و اشعار من در نشریات دیگری مانند مجله حوزه هنری، روزنامه جهان اسلام، روزنامه کیهان، هفته نامه ری، مجله سروش و ... نیز به چاپ می‌رسید.

فارس: فضای کیهان فرهنگی در آن زمان چگونه بود و چه افرادی در آن مجموعه قلم می‌زدند؟

در آن سالها کیهان فرهنگی یک پاتوق کاملا فرهنگی بود. یک فضای پرنشاط فرهنگی بود. جلسات ادبی و فرهنگی با حضور احمد عزیزی و استادانی نظیر استاد شاهرخی، لاهوتی، مشفق کاشانی و دیگر عزیزان شکل می‌گرفت و در این جلسات نشست‌های بسیار زیبا و پر شور و نشاطی داشتیم و از نظرات و انتقادات یکدیگر استقبال می‌کردیم و تلاشمان این بود که کار روز به روز بهتر شود.

واقعا هم در آن زمان نشریه جای خود را باز کرده بود به طوری که وقتی اولیویه مونژن -سردبیر نشریه روشنفکری فرانسه- به ایران آمده بود و با تیراژ 27هزار تایی کیهان فرهنگی و علاقه‌ مخاطبان کیهان فرهنگی روبرو شد، دچار شگفت‌زدگی شده بود. در آن دوره ویژه‌نامه‌های هند، تاجیکستان، عطار، خواجو، ادبیات و هنر انقلاب، دایرة‌المعارف‌ها و ... در کیهان فرهنگی به شدت مورد توجه قرار گرفته بود و ما وارد حوزه‌هایی شده بودیم که به اصطلاح مقصور مانده بودند. استقبال از کیهان فرهنگی در آن زمان آنقدر زیاد بود و در روزهای پایان ما تماس‌ها شروع می‌شد که کیهان فرهنگی چه موقع نشر می‌شود و اگر تأخیری در چاپ به وجود می‌آمد، افراد بسیاری تماس می‌گرفتند و علت را جویا می‌شدند.



فارس: شما با کدام طیف از شعراء  دوست بودید؟

تعداد دوستان من بسیار زیاد بودند و این ارتباط من با دوستان به نوعی تابع شرایط بود و دلایل اصلی این ارتباط‌ها در درجه‌ اول جلسات شعر چهارشنبه‌های حوزه هنری و از سوی دیگر روزنامه‌نگاری و همکاری با کیهان فرهنگی و نشریات دیگر بود. به واسطه این موارد فرصتی ایجاد شده بود تا با بعضی از دوستان ارتباط بیشتری داشته باشم.

فارس: پس با این صحبت‌های حضرت عالی دوستان شما به چند دسته تقسیم می‌شوند؟ شما در کیهان فرهنگی با چه کسانی و در جلسه‌های چهارشنبه حوزه هنری با چه افرادی محشور بودید؟

در کیهان فرهنگی با آقایان دکتر پرویز عباسی، دکتر داکانی، حمید کرمی، اکبر بهداروند، رضا عبدالهی، افشین سرفراز، احمد عزیزی، استاد عبدالعظیم ساعدی، محمدرضا یاسری و بسیاری از دوستان دیگر که در در آنجا حضور داشتند و در چهارشنبه‌های حوزه‌ هنری با مرحوم استاد مهرداد اوستا، محمدرضا آغاسی، یوسف علی میرشکاک، عباس براتی‌پور، محمود سنجری، بهروز قزلباش، شهرام مقدسی و ... بقیه دوستانی که الان حضور ذهن ندارم و با یکسری از افراد دیگر هم در شورای شعر وزارت فرهنگ و ارشاد آشنا شدم و با آنها در ارتباط بودم که می‌توانم از آنها مرحوم استاد عبدالله الفت، مرحوم محمود شاهرخی، مرحوم گلشن کردستانی، مرحوم صفا لاهوتی، مرحوم استاد سید ابراهیم ستوده و استاد مشفق کاشانی را نام ببریم.

هنگامی که این بزرگان در شورای شعر وزارت ارشاد حضور داشتند به دلیل شخصیت و منش جوانمردانه و زلال این بزرگواران هر بار که من از آن حوالی می‌گذشتم به نوعی احساس کشش می‌کردم و می‌رفتم خدمت آنها سلامی عرض می‌کردم و دقایقی را خدمت ایشان می‌نشستم، ولی بعد از درگذشت بسیاری از این بزرگواران خیلی وقت است که در شورای شعر وزارت ارشاد حضور پیدا نکردم، زیرا فکر می کنم این شاعرانی که مرحوم شدند و از بین ما رفتند به نوعی جایگزینی ندارند.

 

* دهه‌ی 60 یعنی زیباترین سالهای حوزه هنری بود

فارس: جناب شرف شاهی این خاطراتی که در حوزه هنری از شاعران و بزرگواران یاد کردید مربوط به چه سالهایی است؟

در دهه‌ی 60 یعنی زیباترین سالهای حوزه هنری؛ چرا که در آن دوره فضای صمیمانه، زلال و دلپذیری در حوزه حکمفرما بود. در جلسات شعر آن روز حوزه بسیاری از هنرمندان نامدار امروز حضور داشتند که متأسفانه این فضا در دهه‌ 70 رفته رفته رنگ باخت و محیط حوزه از آن فضای صمیمی و بی‌تکلف رفته رفته تبدیل به یک فضای اداری، سرد و بوروکراتیک شد و از شمار دوستان شاعر، خوش ذوق و اهل هنر روز به روز کاسته شد.


* سلمان هراتی آغازگر شعر اعتراض بود

 

فارس: یعنی اول صفار‌زاده بود؟

اگر ما بخواهیم نخستین کسانی را که وارد این زمینه شدند را نام ببریم، بدون تردید سلمان هراتی آغازگر شعر اعتراض بود و سپس قزوه و مجموعه‌ "قلندران خلیج" یوسف علی میرشکاک که دارای شعرهای اجتماعی است و شاعران دیگری که متأسفانه به حاشیه رانده شده‌اند، مانند: محمد علی محمدی با تخلص ریحان که منزوی‌اش کردند که کارهای اجتماعی و شعر اعتراض بسیار قوی داشت.

 

در هوای سرچشمه

روزنامه جمهوري اسلامي
08/04/1391
سرويس خبر: هنر و ادبيات
در هواي "سرچشمه"


شما به راه ميان‌بر رفتيد
و ما به دره تاخير، باز غلتيديم
هواي دره تاخير
- سخت مصنوعي است
و ما براي خداوند
و ما براي تنفس در فطرت
- عجيب دلتنگيم!
*
هواي دره تاخير
- آسماني نيست
و انحراف
گلو را مي‌گيرد
شما كه پيش خدا هستيد
كمي طراوت و پويايي
به كوچه‌هاي زمين بفرستيد.
*
به قتلگاه شما
- سرچشمه
هواي باز رسيدن داريم
و شيب دره
- كمي !؟ -
تنداست
كمي به سوي زمين برگرديد
و دست‌هاي خدايي‌تان را
به دست خسته لرزان ما
- گره بزنيد!
7 تير 1391
محمدعلي - محمدي (م . ريحان)