خود اول:
دست خودم را می گیرم
مرا از جاده بیرون می برد
می پرسم چرا
می گوید مگر قصدمان گم شدن نبود
گم شدن از اینهمه سردرگمی.

خود دوم :
چشمانم خودم را جستجو می کنند
 و خودم می گوید
ولش کن
لای همین شلوغی ها خودش را گم و گور کرده است.


خود سوم:
راه از خودم خالی است
بیراهه از خودم خالی است
خودم از خودم خالی شده ام.


خود چهارم:
همه خودم را سر کشیده ام
همه خودم را بالا اورده ام
همه خودم را دوباره لیسیده ام.


خود پنجم:
کیمیایی که هیچ را هیچ تر می کند
شاید اسکندر را در برهوت فرو برده باشد
صدا یش که می زنم
هوم ناتمامی به گوشم می آید.
محمد علی محمدی م.ریحان. همین حالا