این مرد
( سرایش اولیه در سال هفتاد و شش / سرایش سه بند اخیر در روز هفتم دی ماه امسال)
از ستیغ مامن زرتشت هم بشکوهتر
صخره ای کوتاه اما بوقبیسی سربلند
چهره خورشید وارش زخمی موج شکیب
موج بشکوه نگاهش پای توفان را کمند
دور می تابد همی خورشید تا یابد افق
پهنه ای در خور، چو او در شهر جاری می شود
تا نگاهش می وزد بر موج های سرنگون
موج از موج نگاه او فراری می شود
بادها بوی علی از خانه او می مزند
نخل ها را گریه می گیرد چو آنسو می وزند
جنگجویان یادها دارند از او پیش چشم
هر زمان با حسرت یک غزوه در خود می خزند
با بیان ساده یک ابر می خواند نماز
ابر یعنی ساده باریدن به رغم اهتزاز
جمعه ها با او پریشانی به عرفان می رسد
جمعه ها با خطبه های اوست آبادان حجاز
هیچ آیا دیده ای یک شهر و تنها یک صدا؟
هیچ آیا دیده ای دیدار انسان با خدا؟
هیچ آیا دیده ای جسمی سبک جانی بلند
کز خدای خود نسازد هیچ توفانش جدا؟
او چنین مردی است گمنام و زنام و نان رها
او چنین مردی است از فرط سبکباری دلیر
او چنین مردی است فضل الله روح اللهیان
او چنین مردی است بر سلطان نفس خود امیر
شوکت شیران حق بازیچه شمشیر نیست
زور بازو در مصاف حق نمی آید به کار
او چو ابراهیم در آتش زمانی زیسته است
بشنوید ای مردم از یاد آتش بی قرار
آتش ایمان او بر آتش کین چیره بود
ما فروغ شعله ایمان او بودیم وبس
با تمام قهرمانی هایمان در روز جنگ
ما مطیع شعله چشمان او بودیم و بس
آه ای جان تو محرم با حضور مرتضی
با تو خرمشهر و آبادان به معنا می رسند
گر حیات شهر وزنی دارد از انفاس توست
گر نباشی «انما »هامان به «انا » می رسند
ما گواهی می دهیم ای بر نمازت حق گواه
شهر، دنیا بود پیش از جنگ و اینک آخرت
باد بود و شرجی و نفت و تکاثر بود و شک
معصیت بود و تزلزل بود و اکنون مغفرت
ما گواهی می دهیم این مرد، یک دریا دل است
نای او گر سوخته است از سوز هجران است و بس
ما که ئیم ؟ این آسمان سرخ می گوید که او
سینه اش گلزاری از یاد شهیدان است و بس
آسمان شهر یک شب کربلا را دیده است
کز فراز شط به سوی خانه او پر کشید
ای زمین شهر شرمت باد اگر روزی تو نیز
خواهی آن دریا ترین فرزانه را در بر کشید
ای زمین شهر اگر آمد به روی دوش خویش
پرچم انا فتحنایش کن و بر خود ببال
ور نیامد ....«ای زبانت لال ریحان! دور باد
از وجود حضرت افلاکی ایشان زوال»
*****
*****
*****
گفتم و بسیار گفتم با تو ، اما ای زمین
در فراموشی تو غرقی او بصیرت زاد بود
ماندی و آماج صدها گام نامحرم شدی
ماندی و مرغ بصیرت از کنارت پر گشود
در کنار مرقد مولایش اینک خفته است
رکن ایمان دلیران، صبر بی جوشن جمی
سادگی،عزت،صمیمیت، صداقت، معرفت
خفته بیـــــــــدار در یـــاد شما و من جمی
او شما را خوب می بیند شما هم بنگرید
شاهد بیش و کم دیروز و فردای شماست
شاد باد آن روح از احوالتان، کاندر نجف
شروه پرداز غم دیروز و فردای شماست.