پناهمان بدهید

التجایی به آستان حضرت فاطمه سلام الله علیها

بانوی آسمان و زمین

                  - زهرا جان!

ما

بین آسمان و زمین

               -گیر کرده ایم

و با شما که سخن می گوییم

        انگار آسمان و زمین قفل می شوند

                 و دست واژه و معنا را

                                       -می بندند.

بی مرگی

           پیوسته در ملازمت عصمت

                و استقامت و پالودن خود از وهم است

و روزمرّگی ما

         و خواب وارگی لحظه هایمان

                                      - ابری ست

                           که ما همیشه در آن سرگردان

                                    و ما همیشه در آن پنهانیم

                                         و دلخوشیم که انسانیم*

                       و راه باز رسیدن

                        به فهم تازه ای از خویش را

                                                   - نمی دانیم.

بانوی آسمان و زمین

                   - زهرا جان!

شما که معنی محض و طهارت محضید

به این توهم دامنگیر

    و این شرایط نفرین

                  عنایتی بکنید

شما که محور و معیار معرفت هستید

شما که دست امامان را

                           -می گیرید

شما که هیچ زنی،

             چون شما مقدس نیست

                و احتمال نبوت 

                              برای او متصور نیست**

شما که خمسه ی عصمت را

                      حضور  نیــّرتان رکن است

شما که معنی انسان

                 و جمع جلوه های خداوندید

به ظل معرفت خود

                    - پناهمان بدهید.***

محمد علی محمدی م.ریحان

۲۹فروردین ۱۳۹۱

*کنایه ای به اومانیسم وحیرت وبی فرجامی دامنگیرحاصل از آن.

**تمام هویّت های کمالی که در انسان متصوّر است و در زن تصوّر دارد، تمام در این زن است... زنی که تمام خاصّه های انبیا در اوست؛ زنی که اگر مرد بود، نبیّ بود؛ زنی که اگر مرد بود به جای رسول اللّه بود... امام خمینی(ره)

*** ... ومن عرف فاطمه حق معرفتها فقد عرف لیله القدر و انها سمیت فاطمه لان الخلق فطموا عن معرفتها. امام صادق (ع) بحار الانوار ج ۴۳ ص ۶۵.باب مناقب وفضایل فاطمه(سلام الله علیها) حدیث ۵۸

ــــــــــــــ

خبر: ایسنا این شعر را منتشر کرد.

        

شوق آخرین فردا

چه کار می کنی ای عشق نازنین فردا

چه می شود به کجا می کشد پسین فردا

لبالب از تو شدم همچو جام می دیروز

وسرکشیده شدم،باز نقطه چین ، فردا

چگونه بی تو بمانم چه می شود امروز

بیایی و ندهی وعده ی همین فردا

تنوره می کشد آشفتگی، چه باید کرد

فرو نبارد اگر عشق آتشین فردا

رهین منت عشقند آدمی و پری*

و پاک می شود از دیو و دد زمین فردا

زبانه می کشد از قلب این غبار غریب

چو دست موسی عمران از آستین فردا

خوش است شب همه شب سوختن به شعله ی هجر

که می شود به هوای تو دلنشین فردا

چه گفت باد صبا نیمه شب تورا ریحان

که موج می زنی از شوق آخرین فردا

محمد علی محمدی م.ریحان

۲۹فروردین ۱۳۹۱

*طفیل هستی عشقند آدمی و پری   ارادتی بنما تا سعادتی ببری(حافظ)

دق

دعا کنید خداوند شهادت را نصیب شما کند؛در غیر این صورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز به سه دسته می شوند:
دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند؛
دسته ای راه بی تفاوتی را بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند؛
و دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد.
پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی بعد از جنگ در امان بمانید.
چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزءِ دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود.
"سردار شهید حمید باکری

کلاف

نفیر و ضجه شد افسوس و آه گاه به گاه

چه قدر ظلمت و حیرت چه قدر چشم به راه

گداختیم و نشد ذره ای سیاهی دور

گریستیم و ندیدیم آب چشم پگاه

صواب کار کجا و من خراب کجا

دمادم است مرا توبه و گناه گناه

اگر تو تیغ کشی گردن کشیده و تیغ

وگر تو لطف کنی آسمان روشن و ماه

اگر تو روی  نمایی جهان و طلعت روز

وگر تو پشت کنی روی روزگار سیاه

چه جای خنده ی خورشید بی تو در عالم

که ننگرند به لبخند کور در دل چاه

به گرد خویش چه گردد - چو گاو خسته- زمین

به خرمنی که ندارد نه دانه و نه گیاه

ز هرزه گردی چشمان آرزو دیدی

شدند عقل و دل و دین و علم و عشق تباه

نه بلبلی، نه چراغی، نه باد صبحدمی

نه چاوشی، نه سروشی، نه یک نشان زتو ، آه

چو دود بر مژه ی عمر خیمه زد ریحان

نشد به آتش دل شعله ور کلاف نگاه

محمد علی محمدی م.ریحان

۲۲فروردین ۱۳۹۱ 

همشهری دوشنبه 21فروردین1391

گفت‌وگو با محمدعلي محمدي (م. ريحان)

تب‌های تندی که زود به عرق می نشیند

تب‌های تندی که زود به عرق می نشیند
سینما و تلویزیون > سینمای‌ایران  - محمـدعلی مـحمدی،در دهه اول انقلاب در محافل ادبی حضوری مؤثر داشت و از گردانندگان اصلی ویژه‌نامه‌های فرهنگی و صفحه‌های ادبی روزنامه‌ها و برنامه‌های ادبی رادیو بود.

در همان حال، اشتغالش به مدیریت اجرایی به حدی بود که برخی او را «وزیرالشعرا» می‌خواندند! م. ریحان پس از انتشار 2مجموعه شعر در دهه70 به‌تدریج از صحنه دور شد اما در یکی دوسال اخیر بار دیگر شاهد انتشار آثارش به‌ویژه در ارتباط با تاریخ شفاهی انقلاب و دفاع مقدس هستیم. این شاعر در تابستان1390 به‌حدی تحت فشار مالی قرار گرفت که خبر احتمال مجبورشدن خانواده‌اش به اقامت در حاشیه خیابان‌ها در مطبوعات انعکاس یافت. در این مصاحبه سعی بر این است، تا با مرور آنچه بر محمدعلی محمدی (م.ریحان) رفته است چند و چون حمایت‌های معمول از هنرمندان مورد بررسی قرار گیرد.

  • در سال‌های اخیر به چه کارهایی مشغول بوده‌اید؟

چند سالی برای ایجاد تغییر در مسیر ثبت وقایع انقلاب و دفاع مقدس تلاش کردم و با پروژه اصفهان در نهضت امام‌خمینی(ره) سعی کردم به جای کتاب‌سازی‌ و حجیم کردن تاریخ، در مسیر ارائه تحلیل‌های جامع از روند انقلاب و محورهای اصلی فعالیت‌های انقلابیون قدم بردارم، اما مورد بی‌مهری واقع شدم. همین بی‌لطفی که در استان‌ها بیشتر از تهران است مرا به فکر جدا شدن از حوزه هنری انداخت و درست در همان مقطع بود که با مشکلاتی در تأمین معاش و مسکن خانواده مواجه شدم.

  • شما خوزستانی هستید؛ در اصفهان چه می‌کنید؟

از سال 1357 به‌دلیل حضور در دانشگاه و ادامه فعالیت‌های مختلف ساکن تهران بودم و مدتی هم در زاهدان، چابهار و قم به خدمات دولتی اشتغال داشتم. سال 1387 برای فرار از هزینه‌های سنگین اقامت در تهران ناچار به مهاجرت شدم و پس از سه سال ونیم کار در حوزه هنری اصفهان فعلا مشغول فعالیت مستقل پژوهشی در زمینه ادبیات و تاریخ هستم.

  • شما که عضو مؤسس حوزه هنری بودید؟

بله، در سال57 مدتی قبل از فرار شاه در جلسه‌ای به ابتکار مقام معظم رهبری بنیان حوزه هنری با هدف نسل‌سازی‌ و هدایت روندهای فرهنگی در جهت اهداف انقلاب گذارده شد و بنده یکی از حاضران در آن جلسه بودم اما حوزه هنری فعلی به کلی با آن هدف و حتی با اساسنامه مصوب سال1376 خود خداحافظی کرده است؛ گرچه دوستان ادعا می‌کنند اختلافشان با امثال بنده فقط در انتخاب روش‌هاست.

  • از مسائل خودتان بگویید. ناگهان در تابستان 1390 مطرح شد که کارتان از اجاره‌نشینی دارد به اقامت در کنار خیابان می‌رسد.

البته مقدمات و نتیجه قابل انتظار همین بود که اشاره کردید اما در متن خبر نکته‌ای بود که خیلی‌ها به آن توجه نکردند. وقتی در حوزه هنری اصفهان به بن‌بست رسیدیم، ‌سعی کردم در استان دیگری در خدمت اهداف حوزه هنری باشم. دوستان که سعی وافری در حفظ احترام ظاهری داشتند زنجان، سمنان، مشهد و بجنورد را پیشنهاد کردند و من به صاحبخانه وعده دادم ظرف یک ماه خانه‌اش را که مدت اجاره آن سر آمده بود تخلیه خواهم کرد اما پس از سفر به 4شهر و انتخاب نهایی سمنان، در حالی که 10روز بود در سمنان کار می‌کردم و آماده اثاث کشی از اصفهان بودم ناگهان تصمیم دوستان عوض شد و دستور بازگشت به اصفهان دادند. صاحبخانه با مستاجر جدید قرارداد بسته بود؛ ودیعه‌ها در اصفهان چند برابر شده بود و من تنها 3-2 روز فرصت داشتم. در آن شرایط ناچار شدم به دوستان رسانه‌ای اعلام کنم که چون اخلاقا مکلف به تحویل خانه قبلی در موعد مقرر هستم، اگر تا آن زمان موفق به پیدا کردن خانه مناسب نشوم، ناچار خواهم بود خانواده‌ام را در چادری کنار خیابان جا بدهم. انصافا دوستان مطبوعاتی هم امانتداری کردند اما تیترها کمی تند بود.

  • و بعد از آن؟!

دوستان شاعر به تکاپو افتادند. یکی از آنها آقای محمدعلی بهمنی را در جریان گذاشت و شورای شعر ارشاد پرویز بیگی را مامور پیگیری مشکل بنده کرد که الحق هنوز هم پیگیر است. قائم مقام وزارت ارشاد در امور شعر مصاحبه‌ای کرد که اول منجر به دلخوری شد اما بعد توانستیم یکدیگر را بهتر بفهمیم. بعضی دوستان مطبوعاتی هم کمک‌های عاطفی کردند. رئیس خانه هنرمندان اسمم را در فهرست دریافت وام قرار داد. مهندس ضرغامی هم در صدا و سیما دستوراتی صادر کرد اما هیچ‌یک از اینها پاسخ مناسب یک استمداد فوری نبود و به نتیجه مؤثری هم نرسید. به هر حال نهایتا کار اصلی را آقای دری، معاون فرهنگی وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی کرد که با انعقاد قراردادی برای پژوهش ادبی، 50درصد مبلغ را فوری پرداخت و الحمدلله فرجی حاصل شد تا در آینده به راه حل قطعی تری برسیم. در حوزه هنری هم رئیس شعبه اصفهان رقمی را موقتا از حساب شخصی‌اش در اختیارم گذاشت که به سرعت برگرداندم چون در هر حال نمی‌خواستند بنده توی دست و پایشان باشم و خوب نبود که بدهکارشان بمانم!

  • گویا جناب عالی قبلا دستی هم در حل مشکلات و فراموش‌شدگی‌های سایر شاعران داشته‌اید؛ درباره آن موارد نکته‌ای به ذهنتان می‌رسد؟

اوایل انقلاب به واسطه موقعیت شغلی‌ای که داشتم گاهی به اوضاع دوستان شاعر و هنرمند سرکشی می‌کردم و مسئولان کشور را در جریان احوالشان قرار می‌دادم. بعدها هم از جمله وقتی شاعر عزیزمان تیمور ترنج دچار بیماری مهلکی شد بنده با تاخیر از بیماری ایشان باخبر شدم و به عیادتش رفتم. مرحوم ترنج از افسران رشید نیروی دریایی بود و با پیگیری پرویز بیگی، وزیر دفاع هم از ایشان عیادت کرده بود اما حمایت سامان‌یافته‌ای دیده نمی‌شد، بنابراین نامه‌ای از قول خود و برخی دوستان به رئیس‌جمهور وقت نوشتم و به‌دلیل فوریت امر فرصت اجازه گرفتن از برخی دوستان نشد و نامشان را بدون هماهنگی قبلی پای نامه گذاشتم که البته بزرگوارانه تحمل کردند و دقیقا نمی‌دانم چه نتیجه‌ای برای خانواده مرحوم ترنج در پی داشت. در اتفاقی هم که چند سال پیش برای احمد عزیزی افتاد، با توجه به اینکه شب عید بود همین قدر به فکرم رسید که موضوع را از طریق رادیو دنبال کنم. لذا مطالبی در رادیوپیام مطرح کردم و ساعتی هم در رادیو جوان در ارتباط با ایشان مصاحبه و برنامه ویژه داشتیم تا بهانه‌ای برای تغافل عیدانه وجود نداشته باشد. در این 3سال هم دورادور شاهد بوده‌ام که با وجود همه پیگیری‌ها و هزینه‌ها و رسیدگی‌ها، کماکان زنده ماندن قضیه در گرو هیجان‌هایی است که هر از گاه خواهرِ احمد آقای عزیزی با مصاحبه‌های خود ایجاد می‌کند. اجمالا می‌خواهم به این بهانه یادآوری کنم، مشکل اصلی، معلوم نبودن متولی اینگونه امور است که در نتیجه گاهی از چند جا همزمان به یک موضوع پرداخته می‌شود و به‌اصطلاح تب تندی ایجاد می‌شود که زود هم به عرق می‌نشیند چرا که هر کسی فکر می‌کند دیگری دنبال کار است و ادامه حضور خود را در صحنه غیرضروری تشخیص می‌دهد؛ در حالی که اگر مجموعه‌ای مشخص با مشارکت خود نخبگان هنری و ادبی، متولی امر باشد چنین اتفاقی کمتر خواهد افتاد و مهم‌تر اینکه مشکلات افراد نیازمند حمایت، قبل از آنکه دادشان دربیاید مورد توجه قرار خواهد گرفت.

  • راه حل پیشنهادی شما دقیقا چیست؟

همانطور که برگزاری جشنواره‌ها و مدیریت کلیه امور محتوایی مرتبط با هنر و به ویژه شعر را در صلاحیت نهادی متمرکز از برگزیدگان می‌دانم، معتقدم اینگونه رسیدگی‌ها نیز در همان نهاد قابل پیگیری است. در طول تحقیقی که در دست انجام دارم به این نتیجه رسیده‌ام که ما نیاز به تشکیل نهادی برای برقراری تعامل میان شعرا و انجمن‌های ادبی هر استان داریم که طبعا باید از سوی تشکیلاتی مرکزی به نام «انجمن انجمن‌های ادبی کشور» مدیریت شود. چنین انجمنی طبعا می‌بایست توسط ترکیبی از نمایندگان دستگاه‌های رسمی و نمایندگان شعرا و ادبای استان‌ها اداره شود و بانک اطلاعاتی فعالی داشته باشد که جایی برای تغافل در شناسایی و حل مشکلات نخبگان ادبی باقی نگذارد.

 

آن مرد دال شد.

آن مرد

       هیچ چیز ندارد.

از -میم- حرف اول اسمش

                        می ترسد.

زیرا که بوی مرگ از آن می آید

و میم

       مثل «منگی»

           هرجاکه می رود

                     - همه جا- با اوست.

 مفلوک و منگ و مبهم و مبهوت

                   خود را مرور می کند و می بیند

                                  این حرف میم،سخت اضافی ست.

         باید رژیم حرف بگیرد

               یک حرف کم کند

                   تا شاید این شلوغی و خوددرگیری

                           آرام و رخوتی بپذیرد.

آن مرد

     میم اول اسمش را

                در کیسه ی زباله نمی اندازد

یک جای پرت

              پشت همین قاب آینه

                    - دزدانه- می گذارد و از یاد می برد

«رد» می شود

          که «رد» شده باشد 

             از پشت خاکریز «خود»ش

                                  در مخاطره 

                     اما مگر محاصره را می شود شکست؟

                      «خپ»* کرده است

                                  زندگی گیج. 

آن مرد

       روزها

             یا در قطار خط یک مترو

                     خودکار  می فروشد و مسواک

 یا عصر

         سرنهاده به بالین 

                   در خانه ای که روی همین خط است

با هر تکان رد شدن مترو

              پی می برد به رابطه ی خود

                                            با «مر - دم»

 و حفظ رابطه با«مر-دم»

              دنباله ی حیات مکانیکی را

                        تلفیق می کند

                                با میم  منگ

                                            میم مکافات!

آن مرد

         ـ رد ـ

              هنوز به خود می گوید

                  این حرف دوم است که انگار

                     با لرزش طنین خودش

                                           -ررررر-

                      هرجاکه می روم

                          بر ذهن و استخوان و دل من

                                                - آوار می شود

                          یا شب به خواب های مهیبم می آید

                                 با «دال» حرف آخر اسمم

                                    همواره و مدام کلنجار می رود.

آن مرد

       حرف اول اسمش را

                  در پشت قاب آینه

                                از یاد برده است

آن مرد

      حرف دوم اسمش را

            حالا کنار باغچه ای چال کرده است

آن مرد

    -دال-شد.

محمدعلی محمدی م.ریحان

۲۰ فروردین ۱۳۹۱

 

  

*خپkhep: وقتی نیروهای رزمنده در حد فاصل نقطه رهایی( نقطه شروع عزیمت به سمت دشمن) و نقطه آغاز درگیری متوقف شوند و بنشینند،حالتی به آنها دست می دهد که در نتیجه بی آنکه واقعا ترسیده باشند اراده برخاستن  و رفتن را از دست می دهند. خپ در فرهنگ اهل جبهه به همین معناست.

بی رنگ و بی درنگ

 آرام و نرم می برد از خود مرا نسیم

   بال فرشته ، دست لطیف خدا نسیم

گامی ست کهکشان که به آنی توان سپرد

   رفتی چو از خود ای دل آشفته با نسیم

شیداتراز شکوفه و دریا و آرزو

   چابک چو ابر و نرم چو موج صدا نسیم

سرخوش چو آهوان سبکبار و مهربان

   عاشق، دلیر، مست، ولی با صفا نسیم

 درویش و نازنین، زتعلق رها رها

   بی رنگ و بی درنگ و دریغ و ریا نسیم

 رندی همین که بگذری از خود به پای او

   مستی همین سبک شدن، از آب تا نسیم


گل صبحدم پیاله شبنم به دست داشت

    فریاد کرد بلبل شیدا - بیا نسیم-

 یعنی بیا که فصل صبوری تمام شد

    شد رهزن دل گل و مرغ هوا نسیم

 شرمی کن ای غم از دل ریحان برو  برو

     یا جای توست این چمن تازه یا نسیم.

محمد علی محمدی م.ریحان   14 فروردین 1391

تشنه

هر چه بر ساحل زد این دریا برون از خود نرفت

قیس را اسب جنون پیما برون از خود نرفت

بی قراری قطره ها را برد از دریا به ابر

ذوق دنیا گرد ما اما برون از خود نرفت

تشنه باریدن است ابری که می پیچد به کوه

تا نشد پرخون دل شیدا برون از خود نرفت

خاک و باران را عطش افکند بر هم سیل وار

صخره سودای ما تنها برون از خود نرفت

باز می گردد به دریا تا شود ابری دگر

باز هم ابری که جز یک پا برون از خود نرفت

پیش چشمش می شود هر دم جهان تاریکتر

روز یا شب هر که بی پروا برون از خود نرفت

گرکه از خود می روی ریحان همین حالا برو

خار گردد هرکه تا فردا برون از خود نرفت

محمد علی محمدی م.ریحان

۱۱ فروردین ۱۳۹۱

 

نقدی بر مجموعه داستان های 55کلمه ای "تاهنوز"

این نقد در ۱۱بهمن ۱۳۸۹ جایی چاپ شده ولی من امروز دیدمش

در حصار کلمات

 

 

ياسر حمزه لوي

 

نقد و بررسي مجموعه داستان "تاهنوز" نوشته محمدعلي محمدي(م.ریحان)

تاهنوز، مجموعه اي از داستان هاي پنجاه و پنج کلمه اي است در موضوع دفاع مقدس که محمدعلي محمدي آن را به رشته تحرير درآورده و اثر توسط دفتر مطالعات فرهنگ و ادبيات پايداري حوزه هنري اصفهان به چاپ رسيده است. در اين بررسي ابتدا نگاهي خواهيم داشت به موضوع داستان هاي بسيار کوتاه و در ادامه اثر پيش رو را از دريچه هاي گوناگون مورد بررسي قرار مي دهيم.

موضوع داستان هاي بسيار کوتاه که به اسم هاي مختلفي در ادبيات امروز ايران شناخته شده است؛ از تاريخچه طولاني و قابل پيگري خاصي برخوردار نيست. اين شيوه از نوشتن و اين دسته از آثار داراي تعاريف و ويژگي هاي گوناگوني است که در نهايت آن را به سبک خاصي در داستان نويسي تبديل مي کند. هرچند به دليل جواني اين سبک در ادبيات داستاني هنوز تعريف جامع و مورد وثوقي که روي آن توافق نظر وجود داشته باشد، ارائه نشده است و تفاوت در تعريف و مشخص کردن ويژگي ها در آن بسيار زياد است. اين تفاوت ها از نام هايي که بر اين سبک مي گذارند، با اصطلاحاتي مثل: داستان بسيار کوتاه، داستان کوتاه کوتاه، مينيمال، داستان صد کلمه اي، داستان پنجاه و پنج کلمه اي، داستان صد و چهل کاراکتري و... کم و بيش بر زبان ها افتاده و خواستگاه هريک از اين اصطلاحات نيز از نقاط مختلفي است که باعث نامگذاري هاي گوناگون شده است. اين تفاوت در اصطلاح همچنين باعث تفاوت هايي در تعريف شده است. نبودن نقطه نظري ثابت در مورد طول نوشته هاي اين سبک از مسائلي است که هميشه در مورد آن بحث بوده. اينکه در نهايت اين سبک بابيد در چه حد و اندازه هايي نوشته شود امري است که هرچند در ظاهر بسيار مورد توجه بوده اما جواب ساده اي نداشته و البته به اعتقاد نگارنده آنچنان از اهميت خاصي نيز برخوردار نيست. به هر حال يک اثر در اين سبک مي تواند در تعاريفي مختلفي جاي بگيرد و به نظر نمي رسد تفاوت در تعداد کلمات ( در حدود مشخص ) و يا رعايت دقيق تعداد خاصي از آن ايجاد کننده ويژگي خاصي در اين سبک باشد.

آما آنچه بيش از هرچيز مورد نظر اين شيوه نوشتن است. در اختيار گرفتن ايجاز و اختصار د کلام است. چنانکه نويسنده هنرمند در اين سبک بايد بتواند در محدوده اي خاص به گونه اي به چنين کلمات در کنار يکديگر نائل شود که در نهايت اختصار و با واضح ترين بيان پيام خود را به مخاطب اثر منتقل کند. نوشتن يک داستان و يا موقعيت، در حداکثر سه جمله، هنري است که جذابيت اين شيوه را به دنبال دارد. آنچنان که نبايد به دليل کوتاهي اثر از درستي ساختارش چشم پوشي کنيم. داستان کوتاه نيز نيازمند ويژگي هاي خاص خود است که در صورت وجود آنها موفقيت در اين زمينه حاصل مي شود. يکي از ويژگي هاي مهم را ( ايجاز و اختصار ) در بالا به صورت مختصر توضيح داديم. ويژگي بعدي وجود اتفاق در داستان است. در رمان، داستان و داستان کوتاه نويسنده فرصت بيشتري براي آب و تاب دادن به ماجرا، در هم تنيدن اتفاقات و حوادث، ساخت شخصيت هاي مختلف و... دارد که اين موضوع باعث مي شود نويسنده با دست بازتري به خلق اثر خود بپردازد. تمام اين تکنيک ها به نوعي در سبک مورد بررسي ما نيز با مختصات و مقياس خودش وجود دارد؛ اما اولا داراي ويژگي هاي متفاوتي است و ثانيا از قدرت در هم تنيدگي تکنيک ها در اين سبک کاسته مي شود. در نهايت آنچه به عنوان تکنيک رايج در اين سبک کاربرد فراوان دارد ساخت اتفاق در اثر است. در واقع نويسنده بايد بتواند در همان چند جمله کوتاه مخاطب خود را جذب کند. به مسئله اي حساس و کنجکاو نمايد و در اوج داستان او را شگفت زده نمايد. براي اين امر نيز نويسنده نيازمند ساخت موقعيت ويژه اي در اثر مي باشد تا بتواند با استفاده از اين موقعيت به ساخت اتفاق مورد نظر بپردازد. اصل غاقل گيري نيز در ادامه همين تکنيک و براي قدرتمند تر ساختن آن مورد استفاده قرار مي گيرد. اينکه اتفاق مورد نظر نويسنده در جه موقعيتي شکل مي گيرد و در چه حد مي تواند براي مخاطب جذاب و غيرقابل پيشبيني باشد موضوعي است که با پرداختن به اصل غافل گيري پر و بال مي گيرد. به هر حال نمي توان اثري چند خطي را بدون شروع و پاياني محکم و بدون لحظه اي شگفت انگيز و غير قابل پيشبيني جذاب دانست. در نهايت نيز هنر نويسنده در بستن به موقع اثر بسيار مهم است. اينکه اثر در کجا بايد تمام شود و چگونه تمام شود از موضوعات مهم اين سبک است. چرا که نبودن اطاله کلام از مهمترين نکاتي است که در اين سبک بايد رعايت شود. و همچنين پستن اثر بايد با ساده ترين بيان و گوياترين زبان همراه گردد. نويسنده اين سبک بيش از هر سبک ديگري در داستان نويسي بايد علاوه بر داشتن قلم قوي و هنر نويسندگي و خلاقيت، شناخت خوبي بر دستور زبان داشته بادش تا بتواند به بهترين وجه جمله بندي نموده و در کوتاه ترين حالت ممکن به انتقال پيام بپردازد.

از طرفي محتواي پيام در اين سبک بسيار مهم است. در اين سبک گاهي نمونه اي کامل از داستان را در چند خط مشاهده مي کنيم و گاهي تنها بريده اي از يک موقعيت را به تماشا مي نشينيم. نويسنده در اين سبک کمتر مي تواند به ساخت پيام از طريق ايجاد چند شخصيت متفاوت بپردازد ( يا بهتر است بگوييم نمي تواند. ). و در نهايت ديالوگ هاي دو نفره در اين سبک بسيار رايج است. همچنين شيوه ديگر بيان استفاده از نگاه شخص بيروني به ماجرا است که به نقل داستان مي پردازد ( روشي بسيار رايج ) و يا شخصيتي موردي را درباره خودش بازگو مي کند. اين شيوه ها بيش از هر شکل ديگري در اين روش مورد استفاده قرار مي گيرند و بسيار بر محتواي اثر تاثير مي گذارند. در نهايت آنچه باعث قدرتمند شدن يک داستان در اين سبک مي شود؛ سادگي، ايجاز، اختصار، صراحت، وجود اتفاق، غيرقابل پيشبيني بودن، شکف انگيز بودن و... است. و همه اينها وقتي اثر گذار است که نويسنده حرفي براي گفتن و پيامي براي انتقال به مخاطب خويش داشته باشد. چرا که هر تکنيکي تهي از محتوا بي فايده و بي ثمر خواهد بود.

اما اينکه اثر محمد علي محمدي تا چه حد توانسته خود را به معيار هاي مورد نظر اين سبک نزديک نمايد جاي بحث بسيار دارد. در بررسي اين اثر نبايد فراموش کرد که اين اثر در موضوعي خاص به نگارش درآمده و همين نکته هرچند امکاناتي به قلم نويسنده داده است از سويي نيز دستان او را بسته است. محتواي کتاب تا هنوز  شامل مجموعه اي از داستان هاي پنجاه و پنج کلمه اي با موضوع دفاع مقدس است. نويسنده در مقدمه اثر علاوه بر ذکر ويژگي هاي اين دست آثار و اينکه چرا اين تعداد کلمات مشخص و... توضيحاتي آورده و تاريخچه داستان هاي پنجاه و پنج کلمه اي را بازگو نموده است. همچنين توضيحاتي داشته در مورد اينکه منبع فکري داستان هاي اين مجموعه از کجا آمده است. که در آن اشاراتي به ساير آثار موجود در زمينه دفاع مقدس شده است. اين نکته بسيار قابل توجه است که نويسنده تا حدودي اعلام کرده است که اين داستان ها بريده هايي از آثار ديگر، خاطرات مختلف و.. است که او کوشيده در شکلي مختصر به ذکر آن ها بپردازد. اين نکته باعث مي شود آثار موجود در اين مجموعه تا حدودي آن شکل خاص مود انتظار را از دست بدهند و البته با توجه به بازگو شدن اين موضوع آنچنان جاي ايراد نيست. به هر حال اين موضوع بسيار محسوس است که بعضي از آثار موجود در مجموعه تنها قطعه اي از اثري بزرگ تر هستند و آنچنان که شايسته است توانسته اند به شخصيتي مستقل دست يابند. گاها در اين آثار ما تنها با بريده اي از خاطرات مواجه مي شويم که پرداخت خاصي روي آن صورت نگرفته است و اين موضوع بر جذابيت کار اثر منفي گذاشته است. يکي از نکات مهم در اين سبک که بايد مورد توجه قرار گيرد همين کامل بودن اثر است. نبايد کوتاهي اثر دليلي باشد بر بريده شدن و عدم تکامل اثر. به واقع چنين نيست که هر اثر و خاطره اي که در چند جمله بيان شده باشد را بتوانيم در اين سبک جاي دهيم. داشتن چارچوب مستقل و داستان چيزي نيست که بتوان از اين اثر گرفت. البته نبايد فراموش شود که اين اشکال بر ذات بريده شدن اثر و يا نقل آن از منبعي بزرگ تر نيست. چرا که در همين اثر کم نيستند چنين آثاري که در عين انجام اين شيوه از مختصات سبک خود نيز کاملا برخوردارند.

نکته بعدي در مورد مجموعه تا هنوز محتواي آثار ان است. ذکر کرديم که اين اثر با موضوع دفاع مقدس نوشته شده است و تمامي داستانک هاي آن نيز درباره اين موضوع است. از نکات مثبت بارز تاهنوز عدم قضاوت است. چنانکه نويسنده نيز در مقدمه آورده است که قضاوت را به مخاطب مي سپارد و به دنبال اثبات مسئله اي مثبت يا منفي در مورد جنگ نيست. آثار يک به يک حرف خود را مي زنند و با بيان موقعيت يا حادثه اي تنها پاره اي از رخدادي عظيم را به نمايش مي گذارند. همچنني اين نکته در مورد تاهنوز قابل تقدير است که آثار از تنوع موضوعي خوبي برخوردار هستند و نگاهي غالب در آن وجود ندارد. زواياي داستانک ها بسيار مختلف است و نگاه به پديده جنگ از مکان هاي مختلف، افراد گوناگون و بازه هاي زماني مختلف صورت گرفته است. که اين را مي توان امتيازي مثبت براي آثار اين مجموعه دانست. همچنين با نگاهي به محتواي آثار مي توان مجموعه را نسبتا پربار و به اصطلاح داراي حرف و پيامي براي گفتن دانست. هرچند در مورد چگونگي انتقال اين پيام و ميزان موفقيت آن مي توان بحث کرد. به عنوان مثال بسياري از آثار مجموعه از ايجاز و اختصار در سخن بهره کافي نمي برند. گاهي توضيحاتي آورده شده که در حرف اصلي داستان تاثير خاصي ندارد و اين بر کوتاه نويسي مجموعه اثر منفي گذاشته است. همچنين غالب آثار مجموعه از آن اصول مورد نياز براي جذب مخاطب بي بهره هستند. دست نويسنده از ابتداي اثر رو شده است و کمتر جايي مخاطب غافل گير شده و به شگفتي واداشته مي شود. همچنين داستان ها در مواردي بسيار شبيه به هم مي شود و به نظر مي رسد اتفاقات تکراري رخ مي دهد و اينکه گاها انتقال پيام بسيار مستقيم صورت مي گيرد که اين نيز بعضي از آثار مجموعه را دچار آسيب کرده است. به هر روي انتقال پيام امري است هنرمندانه که بايد با ظرافتي خاص صورت گرفته و مخاطب احساس نکند در حال شنيدن موضوعي براي يادگيري است. اين نکته بخصوص در مورد موضوعاتي حساس مثل دفاع مقدس بازتاب بيشتري دارد و ظرافت و هنرمندي دوچنداني مي خواهد تا بتوان  اثر را از حالت شعارگونه مصون نگه داشت. البته نبايد از نظر دور داشت که با تمام نکات وارده بر اثر نمي توان زيبايي هاي اين مجموعه را نيز ناديده گرفت و از کنار آثار برجسته و جذاب آن به راحتي گذشت.

در نهايت آنچه بايد گفته شود گفته شد. هماگونه که ذکر کرديم اين سبک هنوز در ابتداي راه است و بخصوص در ايران هنوز بسيار کوچک و بي تجربه است. به همين دليل نيز موجب وجود نام ها و تعاريف مختلفي مي شود که هريک نيز بر پايه بررداشت هاي شخصي مختلف صورت گرفته است. از اين رو نمي توان نظري قاطع در مورد آثار منتشر شده در اين زمينه داشت. ممکن است اثري مورد نقد هاي بسيار متفاوت قرار گيرد و هرکس از زاويه نگاه خود به اين موضوع بپردازد. به هر حال اين سبک را هرچه بناميم و با هر تعداد حروف و کلمات آن را محدود کنيم و هر ويژگي اي براي آن بشمريم؛ اين موضوع را نبايد فراموش کنيم که اين سبک نيازمند پختگي بيشتر دارد تا به نقاط مشترک بيشتري براي نقد برسد.

با وجود همين نکات و با لحاظ کردن اين ويژگي ها مي توان تا هنوز را در کفه ترازوي نقد گذاشت و منصفانه اگر بينديشيم مي توان به آن نمره قبولي داد. هرچند شايد اين نمره آنچنان بالا نباشد. به هر روي تاهنوز اثري ارزشمند است و بخصوص با توجه به در نظر گرفتن تنها يک زمينه خاص براي آثارش، توانسته آبرومندانه به ثمر برسد. زبان ساده، تنوع در نگاه ها به مقوله جنگ، وجود نقاط اوج و فرود در بعضي از آثار مجموعه، يک دستي زبان آثار و... نکاتي بود که توجه نگارنده را به خود جلب کرد. اميد است اين شکل از نوشتن با توجه به نياز جامعه کم طاقت، بي حوصله، عجول و نتيجه گراي امروز، وسعت بيشتري يابد و نويسندگان بيشتري قدم در اين راه بردارند. شايد از اين طريق ادبيات داستاني بتواند جان تازه اي بگيرد و مخاطبان بالقوه اي را کشف و جذب نمايد.

با آرزوي توفيق روز افزون براي محمدعلي محمدي و تشکر از دفتر مطالعات فرهنگ و ادبيات پايداري حوزه هنري اصفهان.

لوح زور

نوروز شد ولی خبری از نشور نیست

تحویل حال شامل اهل قبور  نیست؟

گرد جهان چو خط غباری کشیده است

این راه بی دلیل که گفتند دور نیست

گیرم دلیل راه شود نور یا نسیم

شوق نسیم و ذوق تماشای نور نیست

از خود چگونه می شود آخر برون دوید

فتح فلک مناسب رفتار مور نیست

حتی کلام دوست غم از دل نمی برد

باران شهد چاره دریای شور نیست

تلخ اینکه اضطراب فراوان تر از غم است

تند اینکه دل درین غم دائم صبو ر نیست

سور و سرور و سبزه و نقل و نبات هست

حال و خیال و خلوت و شور و شعور نیست

گشت و گذار و بازی نفع و نیاز هست

کشف و شهود و هلهله نفخ صور نیست

تریاک وهم و زهر هوس بس که خورده ایم

در کام تفته میل شراب طهور نیست

حتی به رغم دعوی موسی و سامری

چشمی که بنگرد قبس کوه طور نیست

کنعان و مصر ما همه جا چاه غربت است

بیم از برادران حسود و غیور نیست

ریحان قلم شکست چه اصرار می کنی

نزهت پذیر لوح پر از قول زور نیست

محمدعلی محمدی(م.ریحان)

هفتم فروردین ۱۳۹۱

روزها

روزها 

      هنوز هم

             کنارهم

                چیده می شوند.

روزها

          درست مثل چوب های بستنی

                     یا تراشه مدادهای رنگی گران

                          مثل استخوان ریخته

                                                   - برای سگ !

روزها مدام تیر می کشند

              مثل درد لثه عفونی خودم

                     مثل روز اولی که آشنا شدیم

                      مثل روز دیگری که ناگهان جدا شدیم

                            مثل مور مور ذهن و

                                       -زق زق کشاله های پیر!

                                        مثل زخم چرک کرده

                                             - در تماس با قساوت نمک!

روزها چه دور

            روزها چه دیر

                 روزها

                    سکوت عید

                         بهت مزرعه

                           چرت کارگر، کنار جدول پیاده رو

                                              ذهن کور

                                                     حجله

                                                         گاهواره

                                                                  گور!

روزها

         چقدر خالی از حضور.

                       محمدعلی محمدی م.ریحان

                         ۵ فروردین ۱۳۹۱