نفیر و ضجه شد افسوس و آه گاه به گاه

چه قدر ظلمت و حیرت چه قدر چشم به راه

گداختیم و نشد ذره ای سیاهی دور

گریستیم و ندیدیم آب چشم پگاه

صواب کار کجا و من خراب کجا

دمادم است مرا توبه و گناه گناه

اگر تو تیغ کشی گردن کشیده و تیغ

وگر تو لطف کنی آسمان روشن و ماه

اگر تو روی  نمایی جهان و طلعت روز

وگر تو پشت کنی روی روزگار سیاه

چه جای خنده ی خورشید بی تو در عالم

که ننگرند به لبخند کور در دل چاه

به گرد خویش چه گردد - چو گاو خسته- زمین

به خرمنی که ندارد نه دانه و نه گیاه

ز هرزه گردی چشمان آرزو دیدی

شدند عقل و دل و دین و علم و عشق تباه

نه بلبلی، نه چراغی، نه باد صبحدمی

نه چاوشی، نه سروشی، نه یک نشان زتو ، آه

چو دود بر مژه ی عمر خیمه زد ریحان

نشد به آتش دل شعله ور کلاف نگاه

محمد علی محمدی م.ریحان

۲۲فروردین ۱۳۹۱