سرمه کین تو می بینی گلویم را نبست

همچنانم حرف حق چون جان شیرین برلب است

مذهب ما سر نهادن بر در ارباب نیست

روزگارا هر که بوسد دست تو لا مذهب است

می کند روشن جهانی را دلی کز لطف عشق

کارش اندر ظلمت شب ذکر یارب یارب است

سینه دریا ندارد ژاله صبح مرا

شبنمی مقصود یک شب تا سحر تاب و تب است

محشر است امروز و هر روزی که رسوا می شود

آنکه مدح صبح گفت و  از مقیمان شب است

کس گلوی ما به زور و زر نبندد ، چون خلیل

در دل آتش مرا با حق نشستن مکتب است

یار اگر باما نبود آتش گلستان کی شود

دیدن او با خلیل خویش اصل مطلب است

خشک چوبی استن حنانه گشت از لطف دوست

تیغ قهرش را هدف پیوسته فرق مرهب است

روح و رعنایی تو را دادند ریحان حفظ کن

طرفی از گنج معانی پیرو باطل نبست

18 امرداد 1392

محمدعلی محمدی م.ریحان