جان را مخاطب جان بود
یاغرق شو بی دست و پا یا جانب دریا مرو
درگوش من تا کیست این کاینگونه می گوید سخن
بی هیچ ترتیب و ادا بی حرف و صوت و بی دهن
تا چشم می بندم زخود می آید از هر سو طنین
تا می گشایم چشم را خوف و رجا گوید ببین
می بینم و وا می روم پایین و بالا می روم
شوق این طرف ترس آن طرف صفرا و سودا دود و دم
گاهی چو تخته پاره ای گه قلوه سنگی خاره ای
گه طفلک بیچاره ای بر آب در گهواره ای
گه می برد موجی مرا گه زیر پا اوجی مرا
گه می کشد در کام خود چاهی مرا بی دست و پا
تا دست و پایی می زنم بر خویش تاری می تنم
می بافم و می گسترم می چینم و می افکنم
هم نوحم و هم یونسم سیمرغ کوه کرکسم
روح ارسطاطالسم قارونم اما مفلسم
قارون فروشو در زمین با نفس شیطانی خود
چندین به زیور در مپوش احوال حیوانی خود
دام تو تنها خاک نه بیش و کم ای چالاک نه
زندانی فهم خودی زندان تو افلاک نه
قارون اگر هارون شود فرعون دیگرگون شود
یا سامری زاندیشه سوداگری بیرون شود
"آنست نارا" کی توان گفتن چو موسی ای عمو؟!
دیدن خدا را کی توان با چشم خودبین روبرو؟!
دیدن گلستان کی توان در شعله ابراهیم گون
گردن چو یوسف کی توان زد دیو نفس پرفسون
با نوح کشتی کی توان در موج سیل انداختن ؟!
چون خضر حق بین کی توان در غیب منزل ساختن؟!
از مرز هستی کی توان معراج همچون مصطفی
وانجا علی را کی توان دیدن که می گوید بیا
گوید بیا تا هر قدم از خود برون تر سازمت
وز بحر شک در ساحل امن خدا اندازمت
یعنی بیا و غرق شو تا ترس تو زایل شود
چشم از جهان بر گیر تا جانت به حق مایل شود
هر لحظه چون موسی مرا خواند ندایی سوی خود
موسی کلیم الله و من سرباز خود بین احد
یکسو پیمبر با علی یکسو من و اوهام من
دندان احمد طعمه اندیشه های خام من
خوف و رجا بخل و طمع هول و هوس حرص و حسد
هر دم یکی دورم کند از قل هوالله احد
تا قل هوالله احد پیچد به گوش جان من
نازل شود یکبارگی بر قلب من قرآن من
از کوفه می خواند مرا گاهی علی سوی نجف
گه بانگ هل من ناصرم خواند زهیر آسا به طف
یعنی که ثار الله شو در کربلا یا چون علی
فزت و رب الکعبه گو در سجده رب جلی
یا در خراسان با رضا پای برهنه کو به کو
سوی نماز آ تا شود مامون تو بی آبرو
می گیرد و پس می دهد دریای وصل حق مرا
صد گونه صیدم می کند هر دم طنین موج ها
لحن سفیران خدا چون ذات حق یکسان بود
گر گوش جان را وا کنی جان را مخاطب جان بود
آیین و آداب است دین وز دین گرامی تر یقین
گرجوهر دین و یقین پرسی زمن این است این
گردن بزن دجال خود سفیانی فعال خود
بر خوان که "یا منصور امت" بیگاه شد بیگاه شد
بیگاه را بیگاهتر چندین مکن ای ممتحن
یاخود یکی شو با خدا یا بانگ یامهدی بزن
از تخته خوف و رجا خود را رها کن غرق شو
یاغرق شو بی دست و پا یا جانب دریا مرو
پانزده اسفند ۱۳۹۱