روزنامه جمهوري اسلامي
03/۱۲/۱۳۹۱

ز خاك برنداشتي، به خاك مي‌سپاري‌ام
رياست اينكه روي خود به روي مي‌گذاري‌ام
زمانه‌اي، زماني از هراس و بخل و سوء ظن
به خاك مي‌كشي مرا به جرم بيقراري‌ام
زمان ديگر از خودم چو باد مي‌بري، ولي
چو گردباد مي‌كني ز گرد خود فراري‌ام
زمان ديگرم زكين، دوباره مي‌كشي، چنين
به دفتري ز نقش‌ها، شهيد مي‌نگاري‌ام
زمانه‌اي، اگر دمي مطيع مي‌شدم تو را
تبيره مي‌زدي به اعتبار بي‌تباري‌ام
منم كه تن زدم همي، فرو نيامدم دمي
نكرد زخم و مرهمي، به بند تو حصاري‌ام
دوباره مي‌زني كنون به شانه چون ستاره‌ام
براي آنكه بشكني، بزرگ مي‌شماري‌ام
بزرگ مي‌شماري‌ام كه تا بزرگ بشمرم
بزرگ بشمرم تو را، كه ننگري به زاري‌ام
تو زار منگر و بدان، كه خوار نيستم، مخوان
دمي چنين دمي چنان خزاني و بهاري‌ام
نه نارسيس خود گرم، نه آفتاب خاورم
نه بره‌وار مي‌چرم، نه اهل گرگ واري‌ام
زمانه‌اي، كه مي‌دهي فريب خويش و ديگران
بنفشه زار نيستم پلنگ زخم كاري‌ام
ز خاك برندارمت، اگر بيفتي از نفس
اگر بيفتم از نفس، تو نيز بر نداري‌ام
دوباره كيست اين كه مي‌نشاني‌اش به دوش‌ها
چو در شب گمان خود به خاك مي‌سپاري‌ام؟!
محمدعلي محمدي(م.ريحان)
28/11/1391