شراب کهنه را ماند نگاه گرم دلجویش


نماز عشق باید خواند در محراب ابرویش


قلندر وار می گردند گرد سایه دستش


چو می افتند از پا مست ، رندان سرکویش


اشارات است و تنبیهات،حرف و لحن شیرینش


که عقل و عشق با هم جوشد از لعل سخنگویش


یهـــــودا را مسیــــــحا می کند عطر نفس هایش


کلیـــــــــــــــم و خضر حیرانند در امواج گیسویش


قــــــــلاووزان لشکرهای حسن اوست غفلت ها


که می ورزد نگاه ما زفهم خــــــــــال هندویش


عقـــــــــــاب آرزوی ما کجا و حضــرت قدسش


که شیر شرزه می گیرد به تیر غمــزه آهویش

 

لقد جاء البشیر اکنون حضوری گر به دست آری


تو را هم می برد باد صبا فردا به مشکویش


یـــــــــــــــــداللهی بود ریحـــــان فراتر از یدبیضا


اگر شد روز محشر تکیه کن بر دست وبازویش


پنجشنبه 25 مهر 1392

محمدعلی محمدی م.ریحان


*قلاووز: محافظ سواره مستقر در بیرون لشکرگاه که مانع نزدیک شدن بیگانه به حریم لشکر می شود.