بی خیال
روی ریل ها
قطار
وول می خورد.
توی کوپه ها
مسافران گیج
وول می خورند.
روی آسمان
ستاره های مات...
توی سینه ام
خیال تو...
بازرس
ـ کسی که این لباس فرم
بر تن لهیده اش
زار می زند ـ
با کلیدآهنی
داد شیشه ی در کثیف کوپه را
بلند می کند.
خیره می شویم ما
به او
عتاب می کند:
-دوستان،
بلیت هایتان!
محمد علی-محمدی (م.ریحان)
۴اردیبهشت ۱۳۹۱
+ نوشته شده در دوشنبه ۱۳۹۱/۰۲/۰۴ ساعت 5:20 توسط محمد علی محمدی (م ریحان)
|